در هنگامة تقارن بهار طبیعت (23 فروردین) با بهار شریعت (پنجم رمضان) به سال 1335 ش / 1375 ق، زاده شدهام؛ نخستین فرزند خانوادهام؛ حضرت والد ـ حفظه الله ـ زادة سال یكهزاروسیصدوپنج خورشیدی است، به جهت تلاقی مولدش با محرم الحرام ، مادرش ـ كه شیفتة ذكر حضرت سیدالشهداء(ع) بود ـ نام محرم را برای او میگزیند. در نشیب شباب، پدر ناگهان عزم تحصیل در حوزه میكند، و بدینسان آن نیت امّی بدین مشیت الوهی تقریر میگردد.
والد معظّم، شیدای اهل بیت وحی(ع) است، از ذكر آن حضرات جانش به وجد میآید و از ترویج تعالیمشان لذت میبرد؛ نیم قرن است كه نستوه و ناآرام، در یكی از محلههای جنوبی تهران، به امامت و تربیت نفوس مشغول است؛ بیش از هر كتاب و مكتبی به مطالعة احادیث نبوی و ولوی علاقه و اهتمام دارد . در شبانه روز چند نوبت به تلاوت كلام الهی میپردازد . دهههاست كه هرگز تهجّد سحرگاهیاش ـ كه عاشقانه بدان قیام میكند ـ ترك نشده است؛ شبهای رمضانش روز جهان افروز است ، و شام تا بام آن را به تلاوت و تهجد سپری میسازد؛ در صراحت لهجه و غیرت دینی زبانزد است «وَلایَخافُ لَومهَ لاِئم»، الحق از دنیا رویگردان است و به زخارف آن بی اعتنا؛ خدایش نگاه دارد و سایه گرانمایهاش بر سر این کمترین پیوسته دارد.
اما والده ـ روحی فداها ـ : تندیس محبت است، گویی نسب به مجنون برده است !، دلش در حصار مثلث«عشق به آل الله» و «حبّ اولاد» و «عِرق انقلاب» اسیر افتاده است؛ عمری است كه تار دلش به ساز ذكر عترت مترنم است، گهر عمر نثار جناب والد كرده و جان شیرین فدای فرزندان؛ در هفتاد سالگی ـ و به رغم آنكه از پارهای بیماریهای دوران كهولت رنج میبرد ـ هنوز عضو بسیج است و بدین نسبت و سمت مباهات میكند، در حضورش كس را یارای كمترین تعرض و تعریض به انقلاب و آرمانهای آن، به حضرت امام(س) و شهدا، به رهبری و پیشگامان نهضت نیست. تلاوت روزانهاش ترك نمیشود، زمزمة زیارت عاشورا، در سینة سیناییاش كربلا به پا میكند. به قول خود او: پس از شهادت فرزندش، با صدیقة طاهره(س) احساس قرابت افزونتری میکند، و از این كه سرو سرفرازش «یا حسین» گویان عروج كرده است، در محضر سالار شهیدان(ع)، خویش را سربلند مییابد.
حاصل ازدواج والدین كه به سال 1331 ش اتفاق افتاده ، چهار پسر و چهار دختر بوده است؛ اما دو تن از پسران و یكی از دختران، در سنین خردسالی فوت شدهاند ، سردار شهید حاج صفدر(ره9 نیز روز نوزدهم دی ماه هشتادوچهار به درجة رفیع شهادت نائل آمد ـ طُوبی لَهُ وَحُسنُ مآب
سایه سار ساحت نورانی پدر و مهد مبارك دامان مادر، از دختران، بانوانی مؤمن و متعهد، متین و معتدل پرورده است؛ و در خورد نیت پاك و تربیت چالاك، حضرت حنّان دو عروس مؤمن و متعهد و سه داماد صالح و صادق، نصیب والدین فرموده است.
و اما برادر: دربارة او گفتنی بسیار دارم و جداگانه به تفصیل خواهم نگاشت، اینك مختصری از مفصل را بازمیگویم:
سردار شهید حاج صفدر رشاد (رشادی)، در روز پنجم اردیبهشت ماه یكهزاروسیصدوچهل خورشیدی، دیدة دیدهور به بسیط جهان گشود؛ چون روزگار كودكی سردار شهید ، مقاون بود با دوران طلبگی پدر و آغاز مبارزات حضرت امام خمینی(س)، جان چالاك و روح بلند او، از آغاز با زهد و سادهزیستی انس گرفت و با معرفت و دیانت بالید، و با مرام مبارزه با ستمكیشان و حمایت از ستمكشان بار آمد و برومند گشت.
سردار شهید، پیش از دبستان قرائت قرآن را نزد پدر فراگرفت، مهر ماه یكهزاروسیصدوچهلوشش وارد دبستان یغما جندقی (تهران، خیابان قلعه مرغی) شد؛ در سال یكهزاروسیصدوپنجاهوپنج، تهران را به شوق فراگیری علوم دینی ترك كرد و وارد حوزة علمیة قم شد و در مدرسة ستّیّه ـ كه نمازگاه حضرت معصومه(س) طی مدت كوتاه اقامت آن بانوی بزرگوار در قم بود ـ سكونت گزید و مشغول تحصیل گردید.
اهانت به ساحت حضرت امام(س) در نوزدهم دی ماه پنجاهوشش، خشم اقشار ملت به ویژه مدرسان و طلاب حوزه را برانگیخت، و صفدر جوان را نیز همچون هزاران طلبة دیگر، به عرصة مبارزه با رژیم ستمشاهی کشاند.
در انتقال پیامهای حضرت امام(س) و دیگر بیانیهها و جزوات انقلابی، از تهران به قم و بالعكس، فعالیتهای فرهنگی هنری برای روشنگری و بسیج جوانان و نوجوانان محلات جنوب غرب تهران، حضور فعال داشت. وی همواره با تهّور تمام در تظاهرات و جنگ و گریز با مأموران رژیم شاه شرکت میجست و سرانجام در سال پنجاهوهفت در درگیریهای خیابانی مورد اصابت گلولة دژخیمان قرار گرفت و مجروح شد. روز بیستویكم بهمن ماه پنجاهوهفت، به همراه حقیر و عدهای دیگر از جوانان، در تصرف پادگان قلعه مرغی، مشارکت موثر داشت.
بنا به توصیة اینجانب، به اقتضای ضرورت حفاظت از دستآوردهای انقلاب ، با شكلگیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در تاریخ 27/2/58 وارد سپاه شد. او از این توصیه، همواره به عنوان راهنمایی خوب و سرنوشتساز یاد میكرد. با آغاز شرارت جریانهای ضدانقلاب، سپس با شروع جنگ تحمیلی، آن شهید بزرگوار نیز همچون دیگر جوانان انقلابی، به جبهههای نبرد شتافت.
سردار شهید، مبارزی متهور و مؤمن، مدیری مبتكر و مقتدر، و منتقدی صریح الّهجه و منصف بود. او از بنیانگذاران یگان موشكی سپاه بود كه در سالهای مظلومیت شهرها و غربت جبههها، سرنوشت جنگ را به نفع نیروهای ما تغییر داد، و اكنون كه صنایع موشكی جمهوری اسلامی ایران به نقطة قوت كشور، در قبال تهدیدات آمریكا و به عامل وحشتِ اسرائیل در منطقه بدل شده است، ثمرة شیرین این تدبیر مبارك است.
او همواره میگفت: شرم دارم بگویم سالهای ممتد و متمادی در جبهه حضور داشتهام، اما زنده ماندهام؛ زیرا كه شاید این، نشان عدم شایستگی من برای شهادت باشد !!. و سرانجام، در پی افزون بر ربع قرن جهاد و ایثار، سر پرشور بر سر پیمان نهاد و همراه با همبالان طوبانشینش، سرلشكر شهید حاج احمد كاظمی و دیگر فرماندهان نیروی زمینی سپاه، در حین مأموریت در منطقة عملیاتی شمال غرب كشور، ساعت نه و سی و پنج دقیقة صبح 19/10/1384 شمسی، برابر با عرفة 1426 قمری، به آسمان پیوست.
* * *
روز نوزدهم آبان ماه سال یكهزاروسیصدوپنجاهوهشت ازدواج كردم. ازدواج من بسیار ساده و صمیمی سرگرفت. مهر این پیوند پایدار مهربانی بود، و صداق صداقت این پیمان پاك مشتی غزل ناسفته و بی تكلیف سروده؛ در طول قریب به سه دهه نیز نسیم تبسمهای صبح فام، گیرانة این شمعدان بوده است و كلام الله مجید آییننامة این آیینه خانه.
همسرم نسبت و نسب به خاندانی دیندار و محترم میبرد، خانوادة پدرش ار موقعیت اجتماعی متوسطی برخوردارند، از ناحیة خانوادة مادری به بیت سیادت و روحانیت متصل است؛ سی سال است كه به كار تعلیم و تربیت مشغول است و به حكم شوق و شیفتگی به خدمت به دانش آموزان محروم و مستمند ـ به رغم مرارتها و مشقت های بسیاری كه متحمل میگردد ـ افزون بر دو دهه است كه پیوسته عهده دار مدیریت واحدهای آموزشی در جنوبی ترین نقاط تهران بوده است.
او دل در گرو ارادت به آستان قدسی حضرت ثامن الحجج(ع) دارد؛ و مدت مدیدی است كه هیچ صبحگاهی را بی زمزمه بیعت با حجت حاضر حق(عج) درك نكرده است. الحق اگر همدلیها و همراهیهای او نبود این بضاعت ناچیز علمی كه مرا فراچنگ آمده و توفیق كمترین خدمتی كه برای این بی چیز فراهم گشته، حاصل نمیافتاد. جَزاها الله عَنْ الاسلام خَیْرَالجزاء.
حصیلة و حصیدة این پیوند خجسته پی، چهار تِژ تناور است : دو پسر، به نامهای حامد و محمدهادی، و دو دختر با نامهای هدی و بشری، و هر چهار، خلائق خصالند و ملائك مرام، وَهذا مِنْ فَضلِ رَبّی.
حامد، زادة سیویکم اردیبهشت ماه یکهزاروسیصدوشصت شمسی است، عمران خوانده سپس با چرخش ذوقی به ادبیات روی آورده است، و اكنون ضمن تحصیل، در پژوهشگاه تواماً مدیریت مركز دانشنامهها و دبیری گروه ادبیات اندیشه را به عهده دارد؛ سرشار از ذوق و ذكاوت، و مُبادی آداب و مبدأ تدبیر است، خوش مینگارد و شیرین میسراید، اگر قدر و قرب خویش پاس دارد و بیش از این به خودكشی استعدادی پای نفشارد، می توان به آیندة درخشان ادبیاش امید بست.
سال 1383 همسر اختیار كرد، از قضا همسرش نیز ادبیات خوانده است و عزم بر ادامة تحصیل و اقامة تحقیق و تدریس در همین رشته، جزم كرده است ـ ان شاء الله ـ خداوند عروسی مهربان و مؤدب، مجد و مؤمن نصیبم كرده است؛ فَلَه الشكرُ علی مااَنْعَم.
هدی خانم متولد یكم بهمن ماه یكهزاروسیصدوشصتویك است، دوران دانش آموزیاش را در مدارس علوی و روشنگر سپری كرده، سپس در دانشگاه امام صادق(ع) فلسفه و كلام اسلامی خوانده است. هوش سرشار، تیزفهمی، التزام به موازین، اعتماد به نفس، متانت، صبوری، از جملة خصائل و خصائص اوست؛ پایان نامة كارشناسیاش را با عنوان «كاركردهای عقل در فهم دین (عقاید)» سامان داد، مصمم به استمرار تحصیل و تحقیق در فلسفه است ـ وفّقها الله لمرضاته و هداها الی السّداد و الرّشاد.
همسرش مهندسی كامپیوتر خوانده، اكنون نیز به تحصیل در رشتة مكاترونیك اشتغال دارد، و اگر خدایش توفیق فرماید علاقهمند است به فراخور تحصیلات و تجاربش به كار علمی بپردازد؛ شكرلله جوانی است بس متدین و متعهد، سختكیش و سختكوش، و عنصری است ذكیّ و زكی، و خودباور و خودگردان.
بُشری خانم، فرزند سوم خانوادة من است، در روز نهم فروردین ماه یكهزاروسیصدوشصتوشش (28 رجب) دیده به دیدارش روشن كردهایم. در دبستان دخترانة علوی، سپس در راهنمایی و دبیرستان روشنگر، دوران دانش آموزیش را به پایان برده، هرچند دانشجوی شیمی است اما سرشار از ذوق ادبی است، هم با شعر سهراب سپهری ممارست دارد هم با دیوان حافظ مؤانست. تیزیابی و خودباوری، سرخوشی و سرزندگی، پشتكار و پیوسته پویی، پایبندی به شوؤن شریعت و جوشش و كوشش دینی و انقلابی، از مؤلفههای شخصیتی او را بشمار میروند. به فضل الهی او نیز همچون دیگر فرزندانم جویای بینش است و پویای طریق دانش.
محمدهادی، حسن ختام «شعر زندگی» من است. خداوندش در روز دهم بهمن ماه یكهزاروسیصدوهفتاد به ما ارزانی كرده است؛ قبل از تولدش و در جوار مرقد منور حضرت ختمی مرتبت(ص) به تفأل، نام مركّب و مبارك «محمد» و «هادی» را بر او نهادهام. دورة دبستان را در پیام غدیر و راهنمایی تحصیلی را در نیكپرور سپری كرده، اكنون در دبیرستان هاتف با گرایش ریاضی، سرگرم تحصیل است. شكرا كه او نیز از شمایل و خصایل برادر و دو خواهرش به كمال بهره دارد؛ بسی شوخطبع است و شیرین حركات، پاكسرشت است و نیکوصفات. از صمیم جان از بارگاه باری، تحقق تفّأل خود را در وجود او مسألت میكنم. این فصل از این مسودّه را به قطعة «حسن ختام» كه در دوران و ایام نوزادیش پرداختهام، ختام و فرجام میبخشم:
وقتی تو میخندی
صد چلچراغ سبز روشن میشود
در باغ چشمانت.
وقتی تو میخندی
رنگین کمانی دلکش و زیبا
در آسمان خانهی من
میشود ظاهر.
وقتی تو میخندی
چراغان میشود دنیا،
دنیا چراغان میشود
وقتی «تو» میخندی.
تو چلچراغ من،
رنگین کمان آسمان سبز باغ من،
تو بادهی بزم فراغ من،
تو «هست» من هستی.
فرزند دلبندم!
میدانی آیا:
هستی افسانه است،
ـ وقتی نباشد عشق ...؟
میدانی آیا:
عشق، شیرینترین افسانهی هستی است؟
(با این همه)
میدانی آیا:
زندگی زیباست،
زیبا چنان یک شعر،
یک شعر بارانی؟
دلبند من!
میدانی آیا:
تو
حسن ختام شعر من هستی؟
* * *
سال یکهزاروسیصدوچهل، پدر مرا برای قرآنآموزی به مکتبخانه سپرد، همان سال و با همان شیوة سنتی متکی به تلقین و تکرار، قرائت قرآن را فراگرفتم، و طبق معمول مکتبخانهها، در کنار تعلیم قرآن، مقداری نصاب الصبیان نیز از برکردم و اندکی هم نوشتن آموختم؛ حاج وهب شیخ لر، میرزای مکتبخانه، یادش بخیر.
سال بعد برای کلاس اول به یک دبستان غیردولتی رفتم، بانی مدرسه، آیتالله شهید سیداسدالله مدنی بود؛ سیمای جدی و نگاه نافذ معلم کلاس اولم آقای ترابی ـ که همواره کت و شلوار سرمهای و پیراهن سفید یقه بسته بر تن داشت و کلاه بِره بر سر میگذاشت، و مردی بلندقامت و سختگیر به نظرم جلوه کرده بود، هنوز از خاطرم نرفته است.
سال هشتاد، همشاگردی دبستانیام سیدصادق موسویپور ـ که اخیراً دار فانی را وداع گفت، رحمهالله علیه ـ در مکه به سراغم آمد و اطلاع داد که آقای ترابی به حج مشرف شده و در کاروانی در مجاورت بعثه اقامت دارد؛ با اشتیاق و به استعجال، به همراه وی به دیدار «آقا معلم» شتافتیم، اما به رغم تصور دوران کودکی، با یک پیرمرد افتاده و تکیده روبرو شدم، بسیار مهربان و متواضع؛ او از دیدن من بسیار خرسند شد و من از دیدار او به وجد آمدم و بسیار لذت بردم، لحظة دلپذیری بود. پس از آن دیدار، اینک و در عرض هم، دو «آقا معلم کلاس اول» در خاطرم نقش بسته است: یکی آقای ترابی سال چهلویک، دیگری پیرمرد ساده و صمیمی، ترکه و تکیدهای که زائر کاروان شمارة . . . . موسم حج سال هشتاد بود! و این دو هیچ شباهتی با همدیگر ندارند.
سال یکهزاروسیصدوچهلوهفت ـ یادم نیست در چه فصل و ماهی ـ به تشویق بلکه به تصمیم پدر، در مسجد حاج مجید (خ شیروخورشید سابق تهران) نزد حجتالاسلام کمالی، تحصیل دروس حوزوی را آغاز کردم؛ در تهران آن روزگار تنها چند باب مدرسه، و اکثراً در جنوب شرقی آن دائر بود، از قبیل مسجد میرزاجعفر (مدرسة آقای مجتهدی) قائم چیذر (آقای هاشمی)، خان مروی، مجد، حاج ابوالفتح، شیخ عبدالحسین، حجت و . . .؛ در کنار این مدارس به ویژه در غرب تهران، مساجدی که از نعمت امامانی فاضل و صاحب ذوق درس و بحث برخوردار بودند نیز با جذب جوانان و گاه افراد میانسال علاقهمند به تحصیلات دینی و معارف اسلامی، فارغ از هرگونه نظم و نظارتی، به تدریس دروس و تربیت نفوس میپرداختند.
از سال یکهزاروسیصدوچهلوهفت تا سال پنجاه، در مسجد حاج مجید نزد حجتالاسلام کمالی، در مسجد اصغریه، خیابان بیست متری جوادیه نزد آیتالله مجتهد زنجانی نجفی، در منزل آیتالله عبدالصمد خویی نزد خود او، در مسجد صاحبالزمان اتابکی نزد شیخ حسین مداح، در مسجد صاحبالزمان خیابان عباسی خاکی نزد آقایان حججاسلام محمدزادة مزینانی و علی افخمی (افخم رضایی)، و سرانجام در مهدیة تهران به سرپرستی مرحوم حجتالاسلام شیخ احمد کافی نزد آقای محمدزاده، دروس و متون دورة مقدمات (از امثله تا الحاشیه علی التهذیب فی المنطق) را فراگرفتم.
اوائل سال یکهزاروسیصدوپنجاه، در تشرف به آستانة حضرت علیبن موسی الرضا(ع) و توسل به ساحت قدسی آن بزرگوار، اسباب انتقال من به قم فراهم گشت، و با قبولی در امتحانات مقدمات و ورود به مدرسة علمیة آیتالله گلپایگانی(ره) ضمن اسکان در مدرسة علوی خیابان تهران، تحصیلاتم را در قم ادامه دادم.
مدرسة آیتالله گلپایگانی (خ صفائیه) به موازات مدرسة منتظریه (معروف به حقانی) یکی از دو مدرسة جدید قم و پیشگام تحول در نظام آموزشی و تربیتی حوزه، در جهت برنامهمند شدن تحصیلات دینی قلمداد میشود. در مدرسة آیتالله گلپایگانی(ره)،طی سال یکهزاروسیصدوپنجاه و پنجاهویک، معالم الدین و ملاذ المجتهدین را نزد آیتالله باکویی، مختصر المعانی را نزد آیتالله حاج حسن آقاتهرانی، المنطق و اصول الفقه را نزد آیتالله مختار امینیان گیلانی، برخی کتب جلد اول و دوم شرح لمعه را نزد حضرات آیات طالقانی، اشتهاردی، محمودی اشتهاردی، صلواتی اراکی، و همچنین دروس تفسیر و عقائد را در محصر آیتالله شبزندهدار شیرازی و ادیان و فرق (بهائیت، مسیحیت و یهودیت) را نزد حجتالاسلام عبدالقائم شوشتری، فرا گرفتم.
از آغاز سال یکهزاروسیصدوپنجاهودو، به انگیزة تمرکز بر دروس اصلی حوزه و تسریع در سپری کردن سطوح، به همراه همشاگردی ارجمندم جناب حجتالاسلام شیخ عباس اسماعیلی یزدی مدرسه آیتالله گلپایگانی را ترک کردیم و ضمن اسکان در حجرة مدرسة خان (آیتالله بروجردی ره) با جدیت مضاعف به تحصیل ادامه دادیم، آنسان که در ایام تحصیل و تعطیل، حتا در تابستان، روزانه میانگین چهار درس از ابواب مختلف شرح لمعه را، البته اکثراً به صورت خصوصی، نزد استادانی چون حضرات آیات آشیخ علیپناه اشتهاردی، محسن حرمپناهی قمی(ره)، مرتضی مقتدایی اصفهانی، مصطفی اعتمادی خواجوی تبریزی، سیدابوالفضل موسوی تبریزی ره (ریحانی) درس میگرفتیم و مباحثه میکردیم.
فرائد الاصول (رسائل) را روز دوازدهم آبان ماه سال پنجاهودو آغاز و روز سیویکم فروردین سال پنجاهوچهار به پایان بردیم. المقصد الاول (مبحث قطع) را در نزد آیتالله مرتضی بنیفضل، المقصد الثانی (مبحث ظن) را در نزد آیتالله رسول موسوی تهرانی، المقصد الثالث (مبحث شک) را در نزد مرحوم آیتالله ستودة اراکی و آیتالله اعتمادی تبریزی، و مبحث تعادل و ترجیح را در نزد آیتالله قافی یزدی تتلمذ کردیم؛ هم مباحثهام در همة جلدین شرح لمعه آقای اسماعیلی، و در برخی کتب آن و رسائل شیخ، توأماً حضرات آقایان اسماعیلی یزدی و سیدمحمدرضا مدرسی یزدی بودند.
همزمان با رسائل، فراگیری مکاسب شیخ اعظم نیز، در محضر استادان حضرات آیات ستودة اراکی ره (خیارات) سیدعلی محقق داماد (بیع)، یوسف صانعی و قافی یزدی به فرجام آمد. جلدین کفایه الاصول را، در خلال سال تحصیلی پنجاهوسه / پنجاهوچهار، در محضر حضرات آیات حرم پناهی، مقتدایی، محقق داماد و جعفر سبحانی تبریزی تدرّس کردم.
به رغم آن که بیبرنامهگی دورة مقدمات در تهران، به من لطمة بسیار زد اما به فضل الهی، مجموعاً طی هشت سال و در نوزده سالگی، مقاطع چهارگانة حوزه پایان پذیرفت، و امتحانات سطوح عالی حوزه را در سال پنجاهوچهار با موفقیت پست سر نهادم و از آغاز سال یکهزاروسیصدوپنجاهوپنج شمسی، موفق به حضور در دروس خارج فقه و اصول شدم.
این سالها براساس مصوبة شورای عالی انقلاب فرهنگی، اتمام دو جلد اصول الفقه و دو جلد شرح لمعه، فوق دیپلم قلمداد میگردد، و اتمام رسائل و بخشی از مکاسب، کارشناسی، و اتمام مکاسب و جلدین کفایه، کارشناسی ارشد بشمار میرود.