همایش اسلام و سكولاریسم برگزاركننده: كانون اندیشه جوان، با همكاری پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، صدا و سیما، سازمان زیباسازی شهرداری، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه تهران، مركز پژوهشهای فرهنگی و اجتماعی (صدرا)، سازمان تبلیغات اسلامی، معاونت پژوهش و آموزش تاریخ: 29/9/1390 مكان: دانشگاه تهران، تالار شیخ انصاری
بسمالله الرحمن الرحیم
اصطلاح سكولاریسم، كه در جوامع غربی عینیت یافته و در تشریح نوع حكومت آنها به كار میرود، برای نخستینبار به سال 1648 م مطرح شد، یعنی زمانی كه موضوع مصادرهی املاكِ تحت مالكیت كلیسا و خلع ید كلیسا از این املاك و اموال مطرح و اجرا گردید. در این اتفاق كه مفهوم حقوقی سكولاریسم را تداعی میكند، اموال و امكاناتِ در اختیار كلیسا از حصر این دستگاه خارج شد و در اختیار دولت غیردینی قرار گرفت و با این اقدام از آن اموال قدسیزدایی شد و قداست پیشین آنها از دست رفت. با توجه به این رویداد، سال 1648 م را میتوان زمان پیدایش این مفهوم در نظر گرفت. اما كاربردهای متنوعی كه این واژه در ادبیات معاصر پیدا كرده است، پیشینهی آن را حتی به اعصار ماقبل رنسانس نیز بازمیگرداند. همچنین وقوع یك جنبش یا ظهور یك متفكر و رخ دادن رویدادی بزرگ، به این عبارت معنایی جدید میدهد. همین موضوع فهم این اصطلاح را پیچیده و دشوار میكند و نگاه چندبعدی به آن را برای دستیابی به شناختی درست، ضروری میسازد. براساس پیچیدگی مفهوم سكولاریسم، برای فهم این اصطلاح، باید از یكسو به مراتبِ كاربرد یا ابعاد این عنوان، كه در عرصهها و زمینههای گوناگون به كار میرود، نظر كرد، و از سوی دیگر، ادوار و بازههای زمانی چنین مراتب و ابعادی را در نظر گرفت. گسترهی معنایی سكولاریسم، كه الحاد، خودبنیادانگاری عقل، حكومت غیردینی، و ... را در بر میگیرد، نه تنها امكان كاربردهای متفاوتی را برای این مفهوم فراهم میكند، بلكه به دلیل مناشی تاریخی و مبانی معرفتی و فلسفی متفاوتِ هر معنی، پیشینههای گوناگونی را برای آن مطرح میسازد. الحاد یكی از واژههایی است كه گاه معادل سكولاریسم دانسته میشود. چنین مفهومی به ویژه در ادبیات فكری ایران امروز رواج دارد و گاه به ملحدان، سكولار نیز گفته میشود. البته این اطلاق چندان بیسابقه نیست؛ هرگاه نظام علّی ـ معلولی، به صورت «طبیعی» تفسیر شود، طبعاً میتوان این اصطلاح را در معنای هستیشناختی آن به كار برد و كمابیش با «الحاد» معادل دانست؛ كما اینكه در معرفتشناسی نیز این اصطلاح كاربرد پیدا كرده است. خودبنیادانگاری عقل یا خردبسندگی و انكار سهم و نقش «وحی» و «شهود» در تكون معرفت، به نوعی، نفی دین و نهی از ورود آن به عرصهی معرفت قلمداد میشود و در این صورت میتوان گفت كه سكولاریسم با مفهومی معرفتشناسانه بهكار رفته است. همچنین اصطلاح «سكولاریسم» و «سكولاریزاسیون»، به مثابهی فرایند سكولاریزهكردن، میتواند با نگاه رفتارشناختی و معطوف به مناسبات معنا شود و این معنا در حوزهی «حقوق» و «سیاست» است كه كاربرد پیدا میكند. در چنین حالتی «نفی شریعت از ادیان» ـ به این معنا كه ادیان باشند، ولی فاقد شریعت، دستورها و آموزههای تكلیفی گردند ـ و یا «نفی شرعمداربودن اخلاق» ـ یعنی دین و اخلاق باشند، اما بین آنها پیوندی وجود نداشته باشد ـ معادل سكولاریسم میگردد؛ آنچه در بعضی از مكاتب فلسفی محور قرار گرفت و رفتهرفته نوعی اینجهانبسندگی و اینجهانیانگاری را پایه و ملاك تأسیس دولت قرار داد. معانی هستیشناختی، معرفتشناختی و رفتارشناختی سكولاریسم، كه پیش از این به آنها اشاره شد، مناشی تاریخی و مبانی معرفتی و فلسفی متفاوتی دارند. اگر همانگونه كه عدهای از اندیشمندان معتقدند، فلسفهی یونان فلسفهی الهی و توحیدی انگاشته نشود (البته فیلسوفان ما، هر دو جریان فلسفهی كهن یونان را الهی میدانند) تفسیر طبیعی از نظام علّی ـ معلولی و مسئلهی علت و معلول كه از مباحث جوهری حكمت است، منشأ تكون سكولاریسم قلمداد خواهد شد (البته بنده با این دیدگاه مخالفام و دلایل مخالفت خود را هم در مقالهی «پیساختهای معرفتشناختی اینجهانیگری» پاسخ دادهام). در این صورت سكولاریسم به دورهی رونق حكمت یونانی بازمیگردد و پیشینهای به قدمت بیستوچهار قرن برای آن مطرح میشود. مسیحیتی كه از حضرت مسیح(ع) گزارش شده است ـ و نه آنچه در واقع و نفسالامر بوده است ـ مسیحیت بیشریعت و دنیاگریز است. به نظر فیلسوفان اجتماعی، همانند ماكس وبر، مسیحیت، ابزار، سرمایه و امكان پدید آمدن سكولاریسم قلمداد شده است كه البته این طرز تلقی چندان بیراه نیست. اگر این مطلب صحیح باشد كه دورهی رسالتِ رسمی حضرت مسیح(ع)، یك تا سه سال بوده، منابع ما برای شناخت این دین اناجیل سیصد یا چهارصدگانهای است كه پس از مسیح نگاشته شدند و رفتهرفته از میان آنها چهار انجیل با عنوان «عهد جدید» به یادگار ماند. این منابع مسیحیت را دینی بیشریعت و دنیاگریز نشان میدهند. آیات منسوب به حضرت مسیح، كه در این كتابها نقل شده، دلالتی است بر این دنیاگریزی و آخرتبسندگی: «برای كسی كه طالب بهشت است در مزبله با سگ غذاخوردن هم زیادی است»، «اگر سیلی به گونهی راست شما نواختند، گونهی چپ خود را آماده كنید»، «اگر ردای شما را بردند، قدك خویش را هم تقدیم كنید» و ... نمونههایی از این آیات است كه از فاصله انداخت بین نظام دین و دنیا و رویگردانی از امور دنیوی حكایت میكند. نداشتن همّ و غمّی در تدبیر دنیایی بشر و حیات انسان، بزرگترین امكان را برای سكولاریزاسیون حقوقی و سیاسی در تاریخ به وجود آورد. اگر این آیات و نسبتهایی كه به حضرت عیسی(ع) داده میشود صحیح باشد، میتوان منشأ تكون سكولاریسم را عهد او انگاشت. گرچه تفسیر و گزارش رسمی موجود بر دنیاگریزی و بیشریعتی دین مسیحیت مُهر تأیید میزند، و براساس آن مقر حكومت گردیدن كلیسا در دورهی قرون وسطی انحراف در دین مسیحیت تفسیر میشود، لكن این دلالت قرآنی كه بین انبیاء هیچ تفاوتی در مقام معرفت و اصول شریعت نیست و اگر هم شرایع تفاوت دارند، چنین تفاوتی فقط در فروع است، ما را بر آن میدارد كه دیدگاه مطرح را دربارهی اینكه مسیح بنای حكومت نداشت نقض كنیم و دین این پیامبر بزرگوار را مانند اسلام دین دنیاگرِ آخرتگرا بدانیم. از نظر اسلام دنیا را باید آباد كرد، اما در مسیر آخرت و به مثابهی مزرعهی آخرت. آنچه به طور حتم مسیح نیز در نظر داشته، اما مخالفتها با این بزرگوار و پیروانش در چندین سده، خاموشی تاریخ دربارهی آن و حتی تحریفش به شكل عكس را سبب شده است. روند سكولاریسم در بازههای زمانی بعدی تقویت شد. اگر این تلقی صحیح باشد كه بنیانگذار مدرنیسم و تجددگرایی دكارت است، و مدرنیته بر اندیشههای او استوار شده است، برای این اندیشمند باید سهم عظیمی در جریان سكولاریزاسیون در حوزهی معرفتشناسی قائل شد. فلسفهی دكارت انسان را گرانیگاه همهچیز قرار میداد و به «معرفت» و حتی «هستیشناسی» جلوهای اومانیستی میداد، و به این ترتیب مهمترین عامل نیروبخش سكولاریسم در دورة پیش از مدرنیته بود كه راه را برای طرح آن در دورة مدرنیته همواره كرد. پس از دكارت، كانت از دو جهت نقش و سهمی وسیعتر در مقولهی سكولاریسم داشت. او با فروكاستن دین تا حد «برآیندِ اخلاق» و انقطاع بنیادهای اخلاق از خداپرستی و خداباوری از یكسو، و عزل «عقل» از منصبِ درك و داوری دربارهی الهیات و ماورای طبیعت از سوی دیگر، در عمل در دو حوزهی «حقوق» و «اخلاق» تأثیر بسیار گستردهای بر جای گذاشت و بنیادهایی را پیافكند كه چونان شاهدی از غیبرسیده توانست به كمك فرایند سكولاریزاسیون و بهویژه سكولاریزاسیون معرفت درآید. با توجه به چنین مددی است كه با قطعیت میتوان گفت پس از كانت است كه ریشهها و بنیادهای سكولاریسم استوارتر شد و تحكیم پیدا كرد. در واقع اگر جرقههای انسانمداری و انسانخویشخداانگاری را دكارت زده باشد، با كانت است كه این جرقهها شعلهور میشود و گسترش مییابد. در چنین فضای اندیشهای است كه «روشنگری» عبارت میشود از رهایی انسان از قیمومیتی كه خودْ به غیر سپرده است و حال باید از آن خارج شود. به تصور پروردگان این مفهوم، بشر اكنون به مرحلهای از زندگی خود رسیده است كه توانایی تدبیر و شناخت مستقل را دارد و در نتیجه باید با این قیمومیت كه دورهی خردسالی او را تداعی میكند خداحافظی كند و از این پس، خود، بیندیشد و خود تدبیر كند؛ اگر تكالیفی هم احساس میكند، باید جنبهی درونخیز و خویشیافته داشته باشد. سكولاریسم اكنون به در مرحلهی جدیدی قرار گرفته است كه از آن با عنوان «پستسكولاریسم» یاد میشود. پستسكولاریسم تنها «معرفت» نیست، بلكه حقیقتی است كه مقام اثبات دارد، و در ذهن بشر معاصر دارای مقام ثبوت نیز هست. این دورهی نوین، به خلاف آنچه در مسیر نیرو یافتن سكولاریسم بیان شد، به تقویت این مفهوم نظر ندارد، بلكه بازگشت راه رفته است و دامنهی آن افزون بر جوامع غربی، غربزدگان و فرهنگهایی را كه دنبالهروی فرهنگ غرب قلمداد میشوند را نیز در بر گرفته است. نشانههای چنین بازگشتی سخنرانیهای و سمینارهایی است كه در آنها اندیشمندان غربی به نقد سكولاریسم دست میزنند و از سهم دین در جامعه حتی در غرب سخن میگویند. نمونهی این نقدها و اعترافها سمیناری است كه در اواخر پاییز سال 1381 در دانشگاه بیرمهنگام انگلستان برگزار شد. در این نشست علمی، كه افراد بسیاری در آن حضور داشتند، من در مقام یكی از حاضران، این موضوع را از زبان سخنرانانی شنیدم كه میگفتند طی چهارصد سال فهم انجیل تحریف شده، اما امروز تفسیر جدیدی از انجیل مطرح است كه حداكثر به سی سال قبل بازمیگردد و این تفسیر جدید مبتنی بر پیوند بین «دین» و «سیاست» است. من در این سمینار از حجم وسیع و كیفیت ژرف و شگرف منابع دینی در اسلام، برای طراحی مدل حكومت سخن گفتم، اما بعد از سخنرانی من، افراد دیگری در سخنرانی خود به این موضوع اشاره كردند كه هرچند غنای بیمانند منابع معرفتی اسلام برای طراحی الگوی حكومت دینی بهگونهای است كه در خور قیاس با منابع مسیحیت نیست، در مسیحیت هم مبناهایی وجود دارد. آنها در ادامه حتی بعضی از این مبانی را كه با وسایطی میتوان به آنها تمسك كرد نام بردند و همچنین انجیل را منبعی معرفی كردند كه از طریق مضامین آن میتوان به یك مدل حكومتی آمیخته با دین دست یافت. این تغییر كه در دانشگاهها و در میان اصحاب معرفت و دیانت در حال وقوع است مبحث «پستسكولاریسم» را به صورت مقولهای جدی مطرح كرده و حتی هابرماس را بر آن داشته است كه بگوید: «مدرنیته آزمون و محكی شد برای موضعگیریها در عصر و عهد ما. حال مشخص شده است كه تصویرِ بازیِ همه یا هیچ، میان دین و روشنگری با وضعیت كنونی مطابقت ندارد. این تصور كه بگوییم یا دین باید بر همهی شئون زندگی بشر سیطره داشته باشد و یا هیچ پیوند و رابطهای با عرصهی حیات بشر نداشته باشد، تصور صحیحی نیست و دنیای پستسكولار غرب این تلقی را باطل كرده است». وی در بخشی دیگر از صحبتهای خود بیان كرد: «انتظارات روشنگران افراطی (سكولارها)، همانند دغدغهها و نگرانیهای مخالفان كلیسایی آنها نامحقق مانده است. همچنان كه كلیساییان نگران انزوای دین بودند، سكولارهای افراطی نیز نگران دخالت دین بودند، اما هیچیك به آنچه در نظر داشتند دست نیافتند. دین به عنوان نیروی مؤثر در زندگی بههیچوجه از عرصهی اجتماع محو نشده است و در هر حال در طرز تلقی شهروندان از وجود (هستیشناسی) و ساحت اخلاقی ـ سیاسی خودشان، اهمیت خود را حفظ كرده است. بدیهی است كه به لحاظ درجهی تحقق سكولاریزاسیون در میان ملتها، تفاوتهایی وجود دارد. به عنوان مثال جامعهی مدنی در ایالات متحدهی امریكا بیش از اسكاندیناوی و یا اروپای غربی متأثر از محركهای نشأتیافته از جوامع دینی است، ولی تمام جوامع غربی، پستسكولار هستند (از سكولاریسم عبور كردهاند)». او سپس توضیح میدهد: «یعنی خود را با استمرار وجود دین در محیطی كه همچنان سكولار است وفق دادهاند، پیشوند "پست" دلالت بر این دارد كه غرب از سكولاریسم عبور كرده است». هابرماس در قسمتی دیگر تأكید كرده است: «از این منظر است كه میتوان گفت سكولاریزاسیون فقدانِ دردناكِ پیوندهای سنتی و یقینیات نیز هست». او با این عبارت در واقع تأكید میكند كه معنای سكولاریسم به حوزهی معرفتشناسی و گسستن پیوندهای سنتی بشری نیز رسیده است. اما در عین حال تأكید میكند كه دستگاهها و جمعهای دینی میتوانند در مسائل دینی از راههای تعریفشده وارد شوند و دیدگاههای خود را اجرا كنند. هابرماس و بسیاری دیگر از اندیشمندان، پستسكولاریسم را دورهای میدانند كه در آن معنای دیگری از سكولاریسم در حال تولد است و جوامع در آن، در حال عبور از سكولاریسم هستند. به سخن دیگر از دیدگاه آنها مقطع دیگری از سكولاریزاسیون در حال رخنمودن است. با وجود چنین نظری میتوان فهم دیگری از این دوره داشت و گفت در آن نوعی بازگشت از سكولاریسم در حال مطرحشدن است. این بازگشت كه با عبارت «پُست» بیان میشود اذعان به شكست سكولاریسم یا دستكم تصحیح و ترمیم آن است. همانگونه كه در «پستمدرن»، به تعبیری، با «مدرنیته» مقابله میشود و نوعی بازگشت و اظهار ندامت از آن است، پستسكولاریسم دورهی ندامت از سكولاریسم به شمار میآید كه معنا و بُعدی دیگر از سكولاریسم را نمایان میسازد. جمعبندی: هرچند سكولاریسم به اقدام انجامشده در سكولاریزاسیونِ حقوقیِ اموال و داراییهای كلیسا در سال 1648 م گفته شد، امروز كاربردهای متنوعی پیدا كرده است. این تنوع كاربردها نتیجهی ابعاد گستردهای است كه این مقوله پیدا كرده است و این ابعاد همگی مبانی و مناشی تاریخی و معرفتی دارند، به این ترتیب میتوان برای سكولاریسم معنای گستردهای كه مراتب متفاوتی دارد در نظر گرفت و مدعای سكولاریسم را به ادعاهای حقوقی و سیاسی منحصر ندانست. اما صرف نظر از معانی گسترده و كاربردهای سكولاریسم، باید از مفهوم جدید پستسكولاریسم سخن گفت كه دورهی كنونی نیز با آن نامگذاری میشود. این مفهوم نمایانگر دورهای است كه در آن، از قلمرو گستردهی كاربردی و معنایی سكولاریسم و حتی حدود و ثغورِ معنایی آن در حوزهی حقوق و سیاست، كه مد نظر بانیان و طرفداران این طرز تفكر بوده است، كاسته شده است.