ساختارشناسی دانش اصول، الگوی شیخ انصاری

ساختارشناسی دانش اصول، الگوی شیخ انصاری
مراسم نكوداشت شیخ اعظم: دومین نشست از سلسله نشست‌های علمی پژوهشی
تاریخ: 5/3/1390، ساعت 8 صبح
مكان: قم، مدرسة عالی خاتم‌الاوصیاء
برگزاركنندگان: مدرسة‌ عالی خاتم‌الاوصیاء
بسم‌الله الرحمن الرحیم
با تشكر از بزرگان حاضر در این جلسه و پوزش‌خواهی از اینكه وقت ارزشمندشان را تصدیع خواهم كرد، پیش از آغاز بحث بجاست به خاطره‌ای اشاره كنم كه به نخستین كنگرة بین‌المللی مرحوم صدرالمتألهین بازمی‌گردد. در بحبوحة برگزاری این كنگره، همراه با جناب آیت‌الله سیدمحمد آقای خامنه‌ای و مسئولان بنیاد صدرا به محضر علامة بزرگوار، شیخ الحكماء‌المعاصرین حضرت آیت‌الله جوادی آملی رسیدیم و از ایشان درخواست كردیم برای كنگرة یادشده مقاله‌ای بنویسند. ایشان موافقت كردندكه دربارة موضوعی سخنرانی كنند و مقاله بدهند. وقتی مقاله به دست متولیان كنگره رسید، معلوم شد كه ایشان تأمل كرده‌اند و موضوع دیگری را جز آنچه توافق شده بود نوشته‌اند. زمانی هم كه آیت‌الله جوادی آملی به جلسه تشریف آوردند و بنا شد سخنرانی كنند، ظاهراً وقتی فضای جلسه را دیدند تصمیم گرفتند موضوع دیگری را جز آنچه در مقاله آورده بودند مطرح نمایند.
در اینجا هم اگرچه قرار بود بنده دربارة اصول شیخ صحبت كنم، بحثی كه تقدیمتان خواهم كرد حول محور اصول است و در چهارچوب آن به كار شیخ هم اشاره خواهد شد، اما موضوع آن كاملاً دربارة اصول شیخ اعظم(ره) نیست.
بحثی در فلسفة اصول مطرح است با عنوان ساختار دانش اصول كه دربارة چگونگی سازمان دادن و تبویب مباحث و مسائل آن دانش بحث می‌كند. از آنجا كه ساختار دانش یكی از اركان تكون‌بخش و هویت‌بخش هر دانشی است، این بحث اهمیت بسزایی دارد. ساختار دانش، به تعبیر فلسفی، یكی از علل اربعه‌ی تكون و هویت‌یابی دانش است؛ یعنی علت صوری دانش به شمار می‌آید و مراد ما از ساختار در اینجا همان ساختار صوری است. فهم و شناخت، ارزیابی و تحلیل بسیاری از مباحثی كه مانند ساختارپژوهی جزء مسائلی هستند كه به دانش هویت می‌دهند، به میزان زیادی در گرو فهم ساختار آن دانش هستند.
در حوزة مباحث فلسفة اصول چهارده نوع تقسیم پیشنهاد شده است. تقسیم مسائل فلسفة اصول به مسائل فرادانشی و فرامسئله‌ای یكی از این تقسیم‌هاست و منظور از آن، گروهی از پرسش‌های فلسفی است كه دربارة دانش مطرح می‌شود و به كلیت دانش نظر دارد؛ مثل تعریف دانش، غایت دانش و روش دانش.
دسته‌ای دیگر از این تقسیم‌بندی پرسش‌هایی دربارة مسئله‌های دانش است؛ برای مثال مسئلة زبان‌شناسانة «وضع» یك بحث فلسفیِ زبان‌شناختی است كه به بخشی از دانش اصول مربوط است.
ساختارپژوهی یكی از مسائل فرادانشی فلسفة اصول و هر دانش دیگری می‌تواند قلمداد شود. منظور از ساختار، آن چیدمانی است كه مطالب و مباحث یك علم را صورت‌بندی می‌كند و از دو سامانه تشكیل شده است:
1. سامانه افقی؛
2. سامانه عمودی.
در سامانة افقی چگونگی ترتیب یافتن محورهای اصلی دانش در كنار هم مد نظر قرار می‌‌گیرد، اما در سامانة عمودی دربارة ترتیب منطقی مطالب زیرمجموعه و زیرفصل‌های هر محور و هر مسئله بحث می‌شود.
اصولاً ساختار دانش از یك وضعیت شبكه ـ‌ هرم‌سان برخوردار است؛ یعنی یك شبكة عرضی و افقی را تشكیل می‌دهد و یك هرم طولی و عمودی را پدید می‌آورد، كه به آن می‌گوییم ساختار صوری دانش.
موضوع دیگری هم در فلسفة علم مطرح است با عنوان هندسة معرفتی دانش. در هندسة معرفتی ما از هویت یا ماهیت معرفت‌شناختی اضلاع دانش سخن می‌گوییم و از این مسئله كه آیا این دانش یكسره عقلی است یا نقلی، یا آمیزه‌ای از مباحث نقلی و عقلی تلقی می‌شود پرسش می‌كنیم. البته زمانی كه می‌پرسیم مجموعة مباحثی كه دانش را پدید آورده است از نظر معرفت‌شناختی چه ماهیتی دارد به جنبة ماهیتی آن دانش توجه می‌كنیم، اما زمانی كه می‌گوییم مباحث دانش با نگاه معرفت‌شناختی چه چیزی را به ما می‌دهد از هویت معرفتی دانش صحبت می‌كنیم. این مباحث هم به‌گونه‌‌ای یك صورت ساختاری دارند، اما جنبة معرفتی و ماهوی دانش را مد نظر قرار می‌دهند.
در ساختارشناسی دانش اصول باید به این پرسش‌ها پاسخ دهیم كه این دانش چه ساختاری دارد؟ یا باید داشته باشد و آن دسته از الگوهای ساختاری كه طی تاریخ در این دانش اعمال شده، پدید آمده، تطور پیدا كرده و یا احیاناً پیشنهاد شده كدام‌اند؟
برای درك درست ساختار علم اصول، امكان ارزیابی ساختار و بافتار كنونی آن، طبقه‌بندی ساختارهای دارج و رایج در تاریخ دانش اصول و پاسخ به این پرسش كه چند الگوی ساختاری از كتاب‌های مطرح در این زمینه، در تاریخ اصول اعمال شده است. (چون بعضی از كتاب‌ها ساختارهای ویژه و متفاوتی نسبت به دیگر كتاب‌ها و منابع اصولی دارند و هریك از الگوی ساختاری ویژه‌ای پیروی كرده‌اند) و سرانجام نشان دادن ساختار مطلوب، ناگزیر باید بگوییم چنین ساختار مطلوبی باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد. به سخن دیگر وقتی می‌گوییم دانشی از ساختاری درخور و فراخور بهره‌مند است، باید بگوییم آن ساختار چه ویژگی‌هایی دارد.
در این زمینه بعضی از فضلای معاصر ویژگی‌هایی را پیشنهاد داده‌اند، اما در اینجا ما هشت شاخص ماهوی را به اضافة چهار شاخص غیرماهوی پیشنهاد می‌كنیم كه بیشتر به هویت دانش بازمی‌گردد یا ترجیح می‌دهیم كه آن شاخص‌ها نیز در یك ساختار تحقق یافته باشند.
اصولاً ساختار یك دانش به گونه‌ای تفصیل ماهیت آن دانش است و می‌توان انتظار داشت شرایطی كه در مقام توصیف ماهیت و تعریف یك دانش قائل هستیم، در ساختار نیز رعایت شود. در منطق وقتی چیزی را تعریف می‌كنیم باید دو شرط جامعیت و مانعیت را تأمین كنیم. بنده در تعریف علم یك شاخص سوم را هم پیشنهاد كرده‌ام و آن رعایت جهت تعریف است. به سخن دیگر باید مشخص كنیم كه تعریف ما پیشینی است، یا پسینی؛ اگر پیش از تحقق و تكون علم، علم مطلوب را تعریف كنیم، تعریف ما پیشینی است، اما اگر دانش موجود را پس از تحقق آن نگاه كنیم و دربارة آنچه هست بحث نماییم، نه آنچه‌ كه باید باشد، در تعریف آن دانش نگاه پسینی داریم؛ یعنی پس از تحقق و تكون دانش، دربارة آن قضاوت می‌كنیم.
جهت تعریف، یعنی پیشینی یا پسینی بودن نگاه در تعریف، شرط بسیار مهمی به شمار می‌آید و در تعریف علم به اندازة دو شرط دیگر، یعنی جامعیت و مانعیت، ارزشمند است. در ساختار باید این شرط‌ها لحاظ شود؛ برای مثال در بخش رعایت شرط مانعیت، به این نكته باید توجه شود كه ساختاری مطلوب است كه از زواید و نیز انواع مباحث و مسائلی كه از مسائل ذاتی دانش قلمداد می‌شود خالی باشد؛ برای مثال در اصول مباحثی كه به مبادی اصول مربوط می‌شود در بدنة دانش جاسازی نشده باشد. افزون بر این، مباحثی مانند قواعد فقهیه نیز باید بیرون از سازمان دانش اصول جا گرفته باشد و نیز با توجه به بعضی از نظریه‌ها، اصول عملیه جزء اصول دانش اصول نیست. به عنوان نمونه محقق اصفهانی در چیدمان جدیدی كه در رسالة «الاصول علی النهج الحدیث» برای علم اصول پیشنهاد كرده، سازمان اصول را به‌گونه‌ای ترتیب داده است كه گویی اصول عملیه جزء دانش اصول نیست و خارج از علم اصول است.
یك علم باید همة آنچه‌ را كه سامانة عمودی و افقی دانش به لحاظ ذاتی اقتضا می‌كند، با توجه به سازگاری آن با دیگر اركان تشكیل‌دهنده و تكون‌بخش دانش، دارا باشد. آن‌چنان كه معروف است و محقق خراسانی فرموده و كمابیش پذیرفته شده است، هویت، وحدت و تمایز یك علم با دیگر علوم فقط به غایت تعیین نمی‌شود، كما اینكه فقط با محوریت و گرانیگاه قرار گرفتن موضوع، همة علوم تكون پیدا نمی‌كنند، بلكه هر علمی با اتكا به مجموعه‌ای از اركان، كه از آنها می‌توانیم با عنوان اركان تكون‌بخش یك علم نام ببریم، پدید می‌آید؛ یعنی همان اندازه كه ممكن است غایت در تكون هویت و ماهیت یك علم سهم داشته باشد، موضوع و روش نیز سهم دارند. به سخن دیگر سهم روش یك علم در تكون بخشیدن به آن كمتر از سهم موضوع و غایت آن علم نیست. مگر می‌شود روش یك علم را از آن گرفت و همچنان گفت آن یك علم است؟ كما اینكه مسائل یك علم هم همین جایگاه را دارند. در تعریفی گفته شده است علم چیزی نیست جز مسائل آن؛ اگرچه این تعبیر مبالغه‌آمیز است، به سهم مسائل در تكون‌ یافتن و هویت‌یابی آن علم اشاره می‌كند.
به سخن دیگر مجموعه‌ای از اركان در كنار هم هویت یك دانش را پدید می‌آورند و ماهیت آن را شكل می‌دهند. و از همین‌رو آنها را اركان تكون‌‌بخش و هویت‌‌ساز دانش می‌نامند. ساختار هم كمابیش چنین جایگاهی دارد؛ البته سهم آن نسبت به اركان یادشده كمتر است.
در بحث مقایسة سهم ساختار و هویت معرفتی در دانش، این موضوع آشكارا درك می‌شود كه چون ساختار یكی از عناصر صوری است و وجه ماهوی ندارد، نسبت به هویت معرفتی، كه دارای جنبة ماهوی است، سهم كم‌رنگ‌تری دارد. با این حال زمانی كه بخواهیم مجموعه قضایای متشتتة انباشته را به یك دانش تبدیل كنیم و به آن دانش ساختار دهیم، به جایگاه بسیار ارزشمند ساختار پی‌می‌بریم؛ زیرا بر اساس نظریة تناسق اركان علم باید ساختاری به دانش بدهیم كه با دیگر اركان تكون‌بخش آن سازگار باشد.
جهت‌مندی، یعنی همان بحث پسینی و پیشینی، در حوزة ساختار نیز مطرح است؛ زیرا ممكن است ساختاری ایدئال و صرفاً نظری ارائه گردد (وضعیت مطلوب) یا ساختاری پیشنهاد شود و تحلیلی دربارة آن مطرح گردد كه به علم موجود و ساختار موجود آن نظر دارد نه علم مطلوب و ساختار مطلوب آن.
شرط جامعیت نیز در این حوزه بسیار اهمیت دارد؛ زیرا همة مسائل مقتضی تناسق اركان باید در ساختار یك علم گنجانده شده باشد.
تلائم تمام داشتن با اركان آن دانش و ابتنا بر گرانیگاهی روشن، دو شاخص‌ دیگری هستند كه در ارائة ساختار مطلوب علم اصول باید به آنها توجه شود. ساختار باید حول محور موضوع و مباحث فراوانی كه به ویژه اصولیون ما دربارة موضوع‌مندی علم مطرح كرده‌اند گرانیگاه روشنی داشته باشد. شایان ذكر است كه این ابتكار آیت‌الله سیستانی بود كه به جای تعبیر موضوع، كه اقتضائات خاص خود را دارد و بحث‌های فلسفی دقیقی را به همراه خود می‌آورد، از واژة «محور» و به تعبیر فارسی آن «گرانیگاه» استفاده كرد. ساختار افزون بر برخورداری از محور و گرانیگاه روشن، باید به اندازة كافی ترتیب افقی و ترتب طولی ـ عمودی نیز داشته باشد.
لحاظ سنخی مباحث و احتراز از خلط مسائل شرط دیگری است كه در حوزة ساختار مطلوب علم اصول باید رعایت شود. مسائل علم اصول باید سنخ‌بندی و گونه‌شناسی شوند و در ابواب خاص تقسیم‌ گردند و سازماندهی یابند، به‌گونه‌ای كه گونه‌های همگن در پیوند با یكدیگر یك باب را تشكیل دهند تا این مباحث با هم خلط نشوند.
معیار هفتمِ ساختار مطلوب علم اصول، كارآمدی در تأمین حداكثری غایت و كاركردهای متوقع از یك علم است. همان‌گونه كه می‌دانید، از هر علمی غایت و كاركردهایی انتظار می‌رود. سازمان و ساختار دانش باید به ما در كاربرد علم برای دست یافتن به آن غایت و كاركردها كمك كند.
آثار فراوانی در تاریخ علم اصول ما پدید آمده‌اند كه بعضی از آنها نسبت به آثار دیگر ساختار متفاوتی داشته‌اند. الذریعة الی اصول الشریعة نخستین اثر جامع اصولی ما به شمار می‌آید (البته بعد از تذكرة شیخ، كه خلاصه‌ای از آن در اختیار ما قرار دارد)، ساختاری متفاوت با آنچه در اصول عامه رایج بوده طراحی كرده است. پس از او، شیخ طوسی، شاگرد ایشان، العدة فی اصول الفقه را نوشت كه هرچند شباهت ساختاری بسیاری با الذریعة دارد و از آن تأثیر پذیرفته است ـ به‌گونه‌ای كه در حد دو سه صفحه از كتاب الذریعه عیناً در العده آمده است ـ نسبت به آن ساختار متفاوتی دارد. با این حال تا زمانی كه شهید ثانی تمهیدالقواعد را ننوشته بود تحول چشمگیری در ساختار علم اصول رخ نداد. زبدة شیخ بهایی نیز تغییر اساسی در ساختار علم اصول پدید آورد، به‌گونه‌ای كه ابتكار تفكیك مبادی به نام مسائل از شیخ بهایی ثبت شده است. در زمان اوج اخباری‌گری، مرحوم فاضل تونی بشروی با نگارش الوافیه در سال 1071 ق ساختار جدیدی را پیشنهاد داد و در آن بخش عقلی اصول را از غیر آن تفكیك كرد. علامه بهبهانی نیز در كتاب‌های الفوائد الحائریة العتقیه و الفوائد الحائریه الجدیده ساختار متفاوتی ارائه كرد. الاصول الاصلیه علامة شبّر و مفاتیح‌الاصول سیدمحمد مجاهد، فرزند سیدعلی طباطبائی، نیز ساختارهای كاملاً متفاوتی داشتند.
اما شیخ با نگارش كتاب فوائد الاصول طرح نویی در بخش حجج، كه بخش معظم و مهم اصول است، درانداخت. البته نباید از كتاب‌های رسائل و فرائد الاصول او نیز غافل شد كه در علم اصول از اهمیت بسزایی برخوردارند. اگرچه گاهی انتقاد می‌كنیم كه كتاب رسائل متن درسی به شمار نمی‌آید، این دلیلی بر رد اهمیت آن نیست. كتابی متن درسی به شمار می‌آید كه از ویژگی‌هایی برخوردار باشد از جمله اینكه برای متعلم و معلم سهل‌التناول باشد؛ یعنی وقتی معلم آن را تدریس می‌كند چنان ساختاری داشته باشد كه بتواند به راحتی با متعلم ارتباط برقرار كند و مفاهیم كتاب را به راحتی كشف نماید و متعلم هم بتواند راحت فرابگیرد. این ویژگی برای كتاب‌های درسی نزد همگان پذیرفته‌شده است، اما این ویژگی، ویژگی ساختار علم نیست، بلكه ویژگی ساختار اثری علمی به شمار می‌آید. به سخن دیگر اگر بنا شد اثری علمی متن درسی باشد، باید مثل دروس مرحوم شهید صدر به‌گونه‌ای تبویب گردد كه طلبه راحت‌تر بیاموزد و كمتر پیچیدگی، اجمال و تكرار داشته باشد.
به هر حال باید گفت كه پس از شیخ نوعی امتناع معرفتی و عقیم شدن در بعضی از ابواب اصول، رخ داده است؛ مانند همان اتفاقی كه پس از صدرالمتألهین در فلسفه روی داد. اگرچه بزرگانی مانند آخوند خراسانی، محقق اصفهانی و شهید صدر طی عمر پربركتشان در حوزة علم اصول منشأ آثار بسیار مهمی شده‌اند، قلة شیخ آن‌چنان بلند است كه هر كوهنوردی نمی‌تواند به آن دست پیدا یابد.
آقای دكتر حكمت‌نیا با نگاه حقوقی و كمابیش مدرن خویش گفتند كه شیخ از روش‌های مدرن نیز استفاده می‌كرد. این تعبیر ممكن است مسامحه‌آمیز باشد؛ زیرا شیخ متجدد نبود، بلكه مجدِد بود. به سخن دیگر شیخ سنتی بود، ولی سنتیِ مجدد نه متصلب. او به طور قطع تحت تأثیر تجدد غربی نبود، بلكه خود عالمی مجدد و مؤسس به شمار می‌آمد.
در حوزة اصول، شیخ نخستین كسی بود كه در بخش حجج مانند یك معرفت‌شناس با نگاهی معرفت‌شناختی مسائل را بررسی كرد. معرفت‌شناسی دانشی مدرن است و درواقع فلسفه پس از كانت به معرفت‌شناسی تبدیل شد. كانت فلسفه را، كه وجودشناسی بود، به معرفت‌شناسی تبدیل كرد و بعد از او در دنیای غرب، فلسفه معرفت‌شناختی شد. امروز هم دانشگاه‌های ما در حوزة فلسفه كمابیش همین گرایش را دارند. شیخ در دوره‌ای می‌زیست كه نزدیك به دورة كانت بود، اما به طور قطع از كانت و اندیشه‌اش اطلاعی نداشت؛ چون نه زبان می‌دانست و نه كانت در آن روزگار مطرح بود.
كانت در شهر كوچكی در آلمان زندگی می‌كرد و هیچ‌وقت هم سفر نكرد و دانشگاه هم نرفت، ولی فیلسوف مدرنیته شد و اساس فلسفه را دیگرگون كرد؛ زیرا پس از دو هزار و اندی، به جای وجودشناسی، فلسفه را به معرفت‌شناسی تبدیل نمود. این‌گونه بود ‌كه فلسفه‌های مضاف پدید آمد و نگاه معرفت‌شناختی به مسائل علوم مطرح گردید. در همین دوره شیخ ما در كنج نجف، ناظر به حالات نفسانی و معرفتی مكلَفِ ملتفط به حكم شرعی، سازمان اصول را در بخش حجج پیشنهاد كرد كه ابتكار بسیار عظیمی بود. هر چند این ساختار طی 150 سال گذشته نقد شده، همچنان استوار و پابرجا مانده، به‌گونه‌ای كه همة اصول ما در بخش حجج متأثر از همین ساختار است و همچنان تحت تسلط آن قرار دارد.
شیخ مبحث ردع و ظن و شك را تنظیم كرد و سرانجام تعادل و تراجیح را توسعه داد، اما سال گذشته شنیدم كه یكی از استادان حوزه، كه فقه و اصول تدریس می‌كرد، یك مرتبه وسط درس برای یك ماه درس را تعطیل كرد و به مكه رفت. از این استاد سئوال كردم كه چطور یك ماه وسط سال تحصیلی به مكه رفتید و كلاس را تعطیل كردید؟ ایشان گفتند: تعطیل نكردم، من وقتی بحث می‌كردم یك مرتبه به بحث تعادل و تراجیح رسیدم و دیدم شاگردان همین‌طور فقط من را نگاه می‌كنند؛ درواقع از چهرة آنها متوجه شدم كه مطلب را نمی‌فهمند. شاگردان گفتند: تعادل و تراجیح در تقسیم‌بندی سالانه خوانده نمی‌شود. بعد من یكی از شاگردان در همان درس را انتخاب كردم تا در این یك ماهی كه من به مكه می‌روم، تعادل و تراجیح را از رسائل برای آنها تدریس كند.
اگر این خبر درست باشد، واقعاً شگفت‌آور و تأسف برانگیز است كه مبحث تعادل و تراجیح از اصول حذف شود! شیخ كه خیلی خلاصه این مباحث را مطرح كرده است و زمانی كه به شیوة مرحوم سید مجاهد به مبحث تعادل و تراجیح بازگردیم متوجه می‌شویم كه این مبحث عالمی گسترده با مسائل بسیار است. مسئلة ما فقط بین دو خبر نیست، همة ادله و طرق می‌توانند با هم تعارض داشته باشند و اینجا باید مباحث تعادل و تراجیح را مطرح كنیم.
شیخ سامانة بی‌پیشنه‌ای را در بخش حجج ارائه نمود و مبحث قطع و فروع آن، امارات ظنیّه و شك و اصول عملیه را صورت‌بندی كرد، ولی شایان ذكر است كه رد پا و رگه‌های این تقسیم‌بندی در تقریرات دروس استاد وی، مرحوم شریف‌العلما، و به ویژه در كتاب ضوابط‌الاصول ایشان دیده می‌شود و نشان می‌دهد كه شیخ از استاد خویش الهام گرفته است.
این صورت‌بندی پیشنهادی، نظم و نسق و منطق خاصی را پدید آورد؛ به ویژه در حوزة مباحث حجج، كه نخست بحث قطع در آن مطرح می‌شود، كه كاشف بالذات است، سپس امارات، كه ناقص‌الكشف‌اند، و ظنون مجهول شرعی، كه یا كشف ذاتی ندارند یا كشف آنها ناقص است. آنگاه اصول عملیه، كه غیركاشف‌اند و اصلاً كشف از آنها انتظار نمی‌رود، مد نظر قرار می‌گیرد. این یك سازمان منطقی و بسیار دقیقِ معرفت‌شناختی و نگاه اپیستمولوژیك به یكی از معرفت‌های دینی است. علم اصول، معرفتی دینی است كه با فلسفه تفاوت دارد. فلسفه از خارج از دایرة علوم اسلامی وارد شد، اما مسلمانان آن را اسلامی كردند؛ بدین‌ترتیب ما امروز از عنوان فلسفة اسلامی برای این دانش استفاده می‌كنیم. علامة طباطبایی(ره) فرمود: «آنگاه كه فلسفه از یونان ترجمه شد دویست مسئله بود و اكنون 750 مسئله است و این دیگر آن فلسفه نیست». ولی به هر حال هرچه هست یونانی‌تبار است. این در حالی است كه اصول، معرفتی كاملاً اسلامی است و ما در این زمینه اصلاً بدهكار دیگر ملل نیستیم؛ درنتیجه این علم حكم معرفت دینی را دارد و شیخ در این كارِ خود نگاه معرفت‌شناختی به معرفت دینی را بنا گذاشت.
من قصد داشتم براساس هشت شاخصی كه برای ساختار مطلوب پیشنهاد كرده بودم ساختار كنونی اصول را نقد كنم و نواقصی را كه ساختار كنونی علم اصول دچار آنهاست نشان دهم؛ البته پیش از این، بنده این بحث‌ها و ده ساختار پیشنهادی معاصرین را با توجه به دیدگاه‌های محقق اصفهانی در كتاب الاصول علی النهج الحدیث و بزرگان معاصر نقل كرده و ساختار علم اصول را براساس كفایه و همان هشت شاخص نقد نموده‌‌ام كه ان‌شاءالله در فرصتی دیگر مطرح خواهم كرد.