جایگاه‌شناسی علم اصول در جغرافیای علوم اسلامی

جایگاه‌شناسی علم اصول در جغرافیای علوم اسلامی
سخنرانی در مدرسه علمیه امام المنـتظر(عج)

قم: 25/6/1389

در ذیل عنوان جایگاه‌شناسی، حدود هفت محور باید مورد بررسی قرار گیرد:

1. مراد از جایگاه‌شناسی علم چیست؟

2. جایگاه مسئلة جایگاه‌شناسی در فلسفة مضاف به علم‌ها و یا براساس ادبیات سنتی، مبادی‌پژوهی علمی چیست؟

3. ضرورت و فایدة جایگاه‌شناسی چیست؟ چه ضرورتی دارد كه ما از جایگاه‌شناسی علم سخن بگوییم؟

4. روش جایگاه‌شناسی، چگونه باید جایگاه یك علم را بشناسیم؟

5. نظرات مختلف در نسبت و مناسبت علم اصول ـ اینجا بحث صغروی است و فقط راجع به علم اصول بحث می‌شود ـ با علوم هموند و همگن.

6. نظرات مختلف در مورد جایگاه علم اصول در طبقه‌بندی علوم اسلامی.

7. نقد نظرات در جایگاه‌شناسی و ارائة نظر مختار در مسئله.



درخصوص محور اول، وقتی می‌گوییم جایگاه فلان علم و از جمله علم اصول چیست؟ مراد از این تعبیر چیست و در ذیل عنوان دنبال چه چیزی هستیم؟

و محور دوم كه جایگاه خود این مبحث را در سلسله مباحثی كه تحت عنوان فلسفة علم اصول یا فلسفة هر علمی قابل بحث است، این مسئله در بین آن مسائل چه جایگاهی دارد؟

همچنین محور سوم، ضرورت و فایدة جایگاه‌شناسی كه چه لزومی دارد قبل از ورود به هر علمی جایگاه آن علم را در جغرافیای علوم مشخص كنیم، یا كاركرد آن علم را معین كنیم.

و همین‌طور محور چهارم یعنی روش جایگاه‌شناسی علم‌ها.

همة این چهار محور كبروی هستند و راجع به همة علوم این چهار بحث را می‌توان مطرح كرد.

سه محور بعدی یعنی محورهای پنجم، ششم و هفتم، معطوف به علم اصول مطرح می‌شود.

محور پنجم، نظرات مختلف در مورد جایگاه علم اصول در طبقه‌بندی علوم اسلامی.

مسئلة‌ ششم، نظرات مختلف در نسبت و مناسبات علم اصول با علوم هموند و همگن، با علوم مرتبط و با علوم هم‌افق. علوم مرتبط مثل نسبت علم اصول به فقه، یا كلام و اخلاق. و همگن مثل نسبت علم اصول فقه به سایر دانش‌های روش‌شناختی.

ما دانش‌های دیگری هم داریم كه جنبة روش‌شناختی دارند، یعنی جزء منطق‌ها و روشگان‌ها هستند. علم اصول در زمرة علم‌های منطقی و روش‌شناختی است و درواقع یك متدولوژی است و علم‌های دیگری هم داریم كه از همین جنس هستند، مانند علم تفسیر، آنگاه كه مراد ما از علم تفسیر روش‌شناسی فهم قرآن باشد، نه خود تفسیر كه حاصل مصدر است. ما وقتی قرآن را می‌فهمیم یك معرفتی تولید می‌شود به نام تفسیر، این حاصل مصدر است و حاصل كاربرد روش فهم قرآن. تفسیر به یك معنا حاصل كاربرد منطق فهم قرآن است. وقتی می‌گوییم كتاب تفسیر یعنی اثری كه محتوی مجموعة معارفی است كه از به كار بردن یك روش برای فهم قرآن به دست آمده است، و معنای دیگر آن نیز آنگاه است كه ما به روش نظر داریم. وقتی می‌گوییم علم تفسیر یعنی علم شیوة فهم قرآن. بنابراین تفسیر به یك معنا روش‌شناسی فهم قرآن است.

نسبت اصول مثلاً به روش فهم قرآن چیست. كما اینكه می‌توان فرض كرد كه علاوه بر اصول فقه شریعت كه همین اصول فقه رایج است، ما اصول فقه قرآن كه تفسیر است را داریم، اصول فقه حدیث داشته باشیم، همین‌طور اصول فقه عقاید و اصول فقه اخلاق، و نیز اصول فقه علم دینی هم داشته باشیم. وقتی می‌گوییم نسبت و مناسبات علم اصول با علوم همگن یعنی با دانش‌های همگن و دانش‌های همگون و همگنان خویش چه رابطه دارد.

مثلاً ممكن است كسی تصور كند كه فلسفة اصول با فلسفة فقه یكی است، لابد تصور اینها این است كه متعلَق، واحد است كه دو فلسفة مضاف یكی می‌شود.

و محور هفتم یعنی نقد نظرات در جایگاه‌شناسی علم اصول و ارائة نظر مختار، معطوف به اصول است.

وقتی می‌گوییم جایگا‌ه‌شناسی، مراد ما چیست؟ چه چیزی را می‌خواهیم اراده كنیم؟ این تعابیر چون تعابیر جدیدی است، تلقی تعریف‌شده‌ای هم در حوزة‌ معرفت ندارد. می‌توان به تعبیر جایگاه علم نگاه‌های مختلفی داشت، از جمله می‌توان دو تلقی و دو نگاه به این تعبیر داشت.

مجموعة علوم طبقه‌بندی می‌شوند. خود مسئلة طبقه‌بندی علوم یكی از مباحث بسیار مهم فلسفة علم است و از دیرباز و از هزاران سال پیش و دستكم آنچه به عنوان تاریخ ثبت شده و طی تاریخ، رایج شده، از دورة فیلسوفان مابعد باستانی یونان، امثال افلاطون و ارسطو به این سو، مثلاً علوم به دو یا سه دستة علوم نظری یا حكمت عقلی و علوم یا حكمت عملی و هنر تقسیم شده است. البته آنچه در جهان اسلام شایع است و باقی مانده است دو دستة حكمت عملی و حكمت نظری است.

دسته‌بندی‌های دیگری هم وجود دارد كه دسته‌بندی كمابیش متأخرتر كه از دورة كانت رایج شده، تقسیم علوم به علوم طبیعی و علوم انسانی است. علوم انسانی و غیر علوم انسانی. ممكن است كسی بگوید طبقه‌بندی به علوم انسانی، علوم الهی و احیاناً گروه سوم كه علوم طبیعی است ممكن است تقسیم شود. این یك نوع طبقه‌بندی در علوم است. كما اینكه می‌توان به انحاء دیگر نیز علوم را طبقه‌بندی كرد. مثلاً علم را به معنایی عام‌تر یعنی معرفت فرض كرد و گفت علومی كه از جنس معرفت‌اند و علومی كه از جنس فن هستند. وقتی ما منطق را تعریف می‌كنیم چه می‌گوییم؟ می‌گوییم «فنٌ» یا «آلهًٌْ»، كه همان ابزار است. راجع به اصول هم بعضی از متأخرین و به خصوص حضرت امام(ره) همین تعبیر را داشته‌اند. تلقی حضرت امام(ره) از اصول یك تلقی ابزاری است، ایشان علم اصول را جزء علوم آلی می‌دانند.

این كه در طبقه‌بندی علوم و در انواع طبقه‌بندی‌ها، جایگاه یك علم به این معنا كه این علم از كدام نوع و صنف است، چیست، یك تعبیر از جایگاه‌شناسی است. وقتی می‌گوییم «جایگاه‌شناسی» می‌خواهیم بگوییم در دسته‌بندی علوم، كه به صورت ماهوی و به نحو ساختاری طبقه‌بندی می‌شوند، علم اصول چه جایگاهی دارد و جزء كدام دسته است. در طبقه‌بندی ماهوی، مثل اینكه می‌گوییم حكمت عملی و حكمت نظری، تقسیم‌بندی ساختاری می‌كنیم و احیاناً می‌گوییم از زمرة معرفت‌ها یا منطق‌ها است. علم اصول در كدام دسته قرار می‌گیرد؟ این یك معنا از جایگاه‌شناسی است.

طبقه‌بندی علوم و تعیین نوع صنف علم در شبكة علوم را به جایگاه‌شناسی تعبیر می‌كنیم. این كه این علم در زمرة علوم حِكمی است، یا در زمرة علوم حُكمی است، جزء علوم نظری است یا جزء علوم عملی است. در دستة معرفت‌ها یا علم‌هاست یا در دستة فن‌‌ها و منطق‌هاست.

معنا و مراد دوم از تعبیر جایگاه‌شناسی كه متفاوت با تلقی اول است، این است كه ما نسبت و مناسبات یك علم را با دیگر دانش‌‌های هموند یا همگن مشخص كنیم. هموند، یعنی هم‌افق، مثلاً اگر علم اصول را در زمرة علوم حَكمی یا حِكمی قرار دادیم، بگوییم در درون این دسته، علم اصول چه جایگاهی دارد یا فراتر از دستة خود، چه دادوستدی با دیگر علوم دارد؟ چه چیزی از دیگر علوم دریافت می‌كند؟ چه چیزی به دیگر علوم وام می‌دهد؟ نسبت و مناسبات آن با دیگر علم‌ها چیست؟ این كه مثلاً علم اصول در مبحث ما چه دادوستدی با علوم پیش و پس از خود می‌كند، علم اصول چه چیزهایی را از كلام دریافت می‌كند، چه چیزهایی از منطق، فلسفه فقه و فلسفة محض دریافت می‌كند، و چه چیزهایی را به دیگر علوم می‌بخشد، مثلاً به فقه چه خدماتی می‌رساند، به علم تفسیر چه خدمتی می‌دهد. دادوستدهای این علم با دیگر علوم كه برخی از این علوم پیشینی هستند، یعنی پیش از اصولی‌اند، از آنها دریافت می‌كند و بعضی پسینی‌اند به این معنا كه علم اصول به آنها خدمت می‌رساند، این هم معنای دیگر از جایگاه‌شناسی یك علم.

و این كه بین مجموعة علوم به نحوی نسبت طولی برقرار كنیم، بگوییم فلسفه مقدم بر اصول است، منطق مقدم بر اصول است، فقه متأخر از اصول است، تفسیر متأخر از اصول است، عقاید متأخر از اصول است، اخلاق متأخر از اصول است، بعد بگوییم كه به لحاظ نسبت، آنها مقدم‌اند، اینها متأخرند و اصول در این بین است، آن وقت مناسبات اینها با هم چگونه است؟ چه مناسبات و دادوستدی با علوم ماقبل و مابعد خویش دارند. این یعنی جایگاه‌شناسی و این هم یك معنا از جایگاه‌شناسی است كه معنای دقیق‌تری هم هست.

طبعاً مشخص می‌شود كه علم اصول از زمرة علوم خدمات‌بخش، نسبت به چه علومی است، و خدمات‌خواه و خدمات‌گیر است نسبت به چه علومی. علم اصول از خیلی از علوم خدمت می‌گیرد و نسبت به بسیاری از علوم خدمت‌رسان است. نسبت به چه علمی مقدِمی است و نسبت به چه علمی مأخر و تالی است و به دنبال آن می‌آید. این هم یك معنای جایگاه‌شناسی است.



بحث دوم، جایگاهِ جایگاه‌شناسی است. هر مبحثی كه مطرح می‌كنید یك علم و یك مسئله است، خوب لابد این مسئله با مسائل دیگر پیوندی دارد. ما در عالم معرفت تك‌مسئله نداریم، بلكه هر مسئله‌ای با منظومه‌ای از مسائل مرتبط است و در این منظومه جایگاه این مسئله هم روشن است. ما تك‌علم نداریم. معرفت همه در پیوند با یكدیگر هستند و لذا باید بگوییم این علم در منظومه و در جغرافیای علوم چه جایگاهی دارد. خود مسئلة جایگاه‌شناسی هم یك مسئله است و به ناچار در یك منظومه‌ای از مسائل در یك علم جایگاهی دارد.

بحث جایگاه‌شناسی علم‌ها از مسائل فلسفه‌های مضاف است. فلسفه‌های مضاف در یك تقسیم‌بندی به دو دستة كلان تقسیم می‌شوند، اولاً بگویم فلسفة مضاف در مقابل فلسفة محض یا فلسفة مطلق كه داده‌های آن در تمام علوم كاربرد دارد و همة علوم وامدار نتایج حاصل از بحث در فلسفة محض یا فلسفة مطلق است. متعلَق فلسفة مضاف و مضاف‌الیه آن محدود است. فلسفة مطلق محدود نیست، فلسفة معطوف به متافیزیك و هستی‌شناسی به همه چیز مرتبط می‌شود، چون همة آنچه كه بحث می‌شود هستی‌مند و موجود است و دارای هستی است و وجود دارد. درنتیجه همه چیز محتاج فلسفة محض و فلسفة مطلق و علم اعلی و علم كلی هست.

فلسفه‌های مضاف معطوف به موضوعی خاص هستند و متعلَق خاص، مضاف‌الیه محدود، احكام كلی مضاف‌الیه مشخص و علم مشخصی را بررسی می‌كنند. كار فلسفه تحلیل و بررسی و تعیین وضعیت احكام كلی موضوع خود است. فلسفه‌ای كه به آن علی‌الاطلاق می‌گوییم، عمدتاً معطوف به هستی و وجودشناسی و متافیزیك است، ولی فلسفه‌های مضاف وجود خاصی را بررسی می‌كنند و احكام كلی قسم خاصی از وجود را بررسی می‌كنند. لهذا می‌گوییم فلسفة مضاف به فلسفة هنر، فلسفة حقوق، فلسفة علم، فلسفة سیاست. فلسفه است و احكام كلی را بررسی می‌كند ولی احكام كلی سیاست، اقتصاد، هنر و یا حقوق را.

در یك تقسیم‌بندی كلان فلسفه‌های مضاف دو دسته می‌شوند، فلسفه‌های مضاف به علوم و فلسفه‌های مضاف به امور، كلان‌مقوله‌های دستگاه‌وار. یك وقت می‌گویید فلسفة هستی، هستی كه علم نیست، یا می‌گویید فلسفة هنر، هنر كه علم نیست. یك وقت می‌گویید فلسفة علم حقوق، فلسفة علم اصول كه دو دسته می‌شوند. اولی فلسفه‌های مضاف عمدتاً معرفت و علم هستند، آنهایی كه به علم‌ها اضافه می‌شوند معرفت درجه دو هستند، یعنی علم به علم هستند، ولی آن دسته از فلسفه‌ها كه مضاف به علم‌ها نیستند و مضاف به امور كلان هستند، مثل فلسفة سیاست، سیاست علم نیست، مگر بگوییم فلسفة علم سیاست یعنی دانشی كه سیاست را تعلیم می‌كند. لهذا یكی از خلط‌های رایج بین ارباب معرفت همین است كه مثلاً بین فلسفة علم سیاست و فلسفة سیاست تفاوت است. فلسفة علم سیاست به این معنا است كه اگر به فرض سیاست را عبارت بدانیم از علم قدرت آنی كه راجع به این دسته از معرفت كه دربارة قدرت نگاه معرفتی دارد بحث می‌كنیم، اما فلسفة سیاست یعنی فلسفة چگونگی تدبیر حیات جمعی انسان‌ها.

فلسفة اصول در زمرة فلسفه‌های علم‌هاست و مسئلة جایگاه‌شناسی علم اصول از مسائل فلسفة علم اصول به حساب می‌آید.

فلسفه‌های مضاف به علم‌ها مثل فلسفة علم اصول و فلسفة علم فقه، دارای مسائلی هستند و مسائل فلسفه‌های مضاف به علم‌ها به دو دسته كلان تقسیم می‌شوند:

1. مسائلی كه دربارة آن علم و كل آن علم است،

2. مباحث و مسائلی كه دربارة مسائل آن علم است.

مثلاً از جمله بحث‌های فلسفه‌های مضاف بحث ماهیت‌شناسی آن علم است، شما می‌گویید علم اصول چیست، یعنی چیستی علم اصول و تعریف آن. تعریف علم اصول از مسائل فلسفة علم اصول است. در پرسش از ماهیت و چیستی راجع به چه چیزی بحث می‌كنید؟ از كل آن علم. نمی‌گویید فلان مسئلة علم اصول چیست، می‌گویید كل این علم چیست. وقتی از غایت اصول پرسش می‌كنید، راجع به چه چیزی پرسش می‌كنید؟ از كل آن علم و از غایت كل آن علم می‌پرسید. وقتی از روش علم اصول می‌پرسید، علم اصول دارای چه روشی است، راجع به كل آن علم می‌پرسید. دستكم ده مسئله است كه دربارة علم اصول در فلسفة اصول مطرح می‌شود، مثل تعریف علم اصول، غایت علم اصول، روش علم اصول، موضوع علم اصول و قلمروی علم اصول، مسائل علم اصول و آخرین مسئله‌ای كه دربارة كلیت علم اصول پرسش می‌شود جایگاه علم اصول در بین دیگر علوم است.

پس مسئلة جایگاه‌شناسی علم اصول، یكی از مسائل فلسفة علم اصول است و در زمرة آن دسته از مسائل فلسفة اصول كه دربارة خود اصول است و كلیت اصول است. من اصطلاحاً این دسته از مسائل را می‌گویم مسائل فرادانشی آن علم. فرای دانش است. در مقابل این ما حدود دوازده مسئله دیگر هم در فلسفة اصول داریم كه دربارة مسئله‌های آن علم بحث می‌كند. پرسش‌هایی است معطوف به مسئله‌های آن علم. دربارة مسئله‌ها بحث می‌كنیم. مثلاً در علم اصول راجع به مسئلة «وضع» بحث می‌كنیم، ماهیت وضع چیست، انواع وضع. قواعدی كه بر وضع حاكم است. مجموعة مباحثی كه درخصوص وضع در مبحث الفاظ وجود دارد. این یك بحث فلسفی است، چون بحث از وضع یك بحث زبان‌شناختی است، و یك بحث اصولی نیست. در كتب اصولی ما یك سلسله بحث‌هایی می‌آید كه ما به آنها مبادی می‌گوییم، تحت عنوان امور مقدماتی بحث می‌كنند كه یكی از آنها مسئلة «وضع» است، تعریف وضع، تقسیم آن و اینكه آیا الفاظ وضع شده‌اند برای معانی مراده یا قید اراده در وضع لفظ بر معنا دخیل نبوده است و امثال این بحث‌ها. اینها بحث‌های فلسفی است و ناظر یك بخشی از مسائل اصول است. دیگر مبحث وضع ربطی به اصول عملیه و اَمارات ندارد، ربطی به مستقلات عقلیه ندارد. در همین بخش مستقلات عقلیه یك بار از مسئلة حسن و قبح ذاتی سخن می‌گویید و از حسن قبح ذاتی افعال بحث می‌كنید. آیا افعال ذاتاً به حَسن و قبیح تقسیم می‌شوند ـ آنگونه كه معتزله و ما شیعی می‌گوییم ـ یا حسن و قبح نیز نوعی توقیفی است. خدا باید بگوید چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است. اگر خدا بگوید عدل بد است، عدل بد است. اگر خدا بگوید ظلم خوب است، ظلم خوب است كه اشعریه چنین می‌گویند و این یك بحث كلامی یا فلسفی است.

این مبحث معطوف به بحث الفاظ است؟ هیچ ارتباطی به مبحث الفاظ ندارد. معطوف به بخش عقلی علم اصول است. مبنایی است از مبانی بخش عقلی علم اصول. اینجا شما بحثی را طرح می‌كنید كه معطوف و دربارة پاره‌ای از مسائل علم اصول است كه اگر این بحث را مطرح كردید مبنایی می‌شود برای مباحث دیگری كه ماهیتاً عقلی هستند و در اصول مورد بحث قرار می‌گیرد.

این دسته از مطالب و مسائل فلسفة اصول را در مقابل آن دستة اول كه گفتیم مباحث فرادانشی هستند، اینها را می‌گوییم فرامسئله‌ای، اینها بالای مسئله‌ها هستند. دربارة مسائل علم اصول‌اند. مباحث فلسفی معطوف به مسئله‌های علم اصول‌اند و نه كل اصول.

پس مسائل فلسفة اصول به دو دستة فرادانشی و فرامسئله‌ای تقسیم می‌شوند، مبحث جایگاه‌شناسی علم اصول در زمرة دستة فرادانشی قرار می‌گیرد، چون در مورد كل اصول می‌خواهیم سئوال كنیم و بگوییم جایگاه، نسبت و كاركرد كل این علم چیست. فلسفة علم اصول در زمرة فلسفه‌های علم‌ها بود و نه امور. مثلاً از جنس فلسفة علم حقوق است و نه از جنس فلسفة حقوق یعنی مقولة حقوق. پس مسئلة جایگاه‌شناسی هم خودش یك مسئله بود كه مشخص شد.

بحث دیگری كه اینجا می‌توان مطرح كرد، لایة اول ما این شد كه جایگاه مسئلة جایگاه‌شناسی كجاست؟ جایگاه آن این است كه در دستة مسائل فرادانشی قرار می‌گیرد. پرسش بعدی این می‌شود كه مسئلة جایگاه‌شناسی چه نسبت و مناسباتی با اینها دارد، یعنی خود جایگاه‌شناسی با دیگر مسئله‌ها چه دادوستدی می‌كند. همان پرسشی كه راجع به جایگاه‌شناسی یك علم و از جمله علم اصول دو معنا دارد، یك بار در طبقه‌بندی به كار می‌بریم و می‌خواهیم ببینیم در آن طبقه‌بندی و دسته‌بندی علوم چه جایگاهی پیدا می‌كند و در كدام دسته قرار می‌گیرد. یك بار دیگر هم گفتیم جایگاه‌شناسی به این معناست كه بگوییم نسبت و مناسبات این علم با دیگر علم‌ها چیست. در مسئلة جایگاه‌شناسی هم همین دو مطلب قابل طرح است كه گفتیم مسئلة جایگاه‌شناسی در دسته‌بندی مسئله‌ها جزء مسئله‌های فرادانشی قرار می‌گیرد.

مطلب دوم این بحث است كه مسئلة جایگاه‌شناسی با دیگر مسئله‌ها چه دادوستدی می‌كند؟ نسبت این مسئله با دیگر مسئله‌ها و مناسبات این مسئله دیگر مسئله‌ها چیست؟

همانطور كه راجع به خود علم می‌توانستیم در دو لایه بحث كنیم درخصوص مسئله هم در دو افق و دو لایه می‌توانیم بحث كنیم. به همین جهت نسبت و مناسبات مبحث جایگاه‌شناسی علم و از جمله علم اصول با چندین مسئله باید روشن شود، از قبیل مبادی‌پژوهی، گفتیم اول هر علمی از جمله علم اصول ما یك سلسله مسائلی را مطرح می‌كنیم تحت عنوان مبادی علم اصول، بخش عمدة آن بحث‌ها در زمرة مبادی‌پژوهی می‌آید جزء فلسفة اصول است. بحث تعریف علم اصول را بحث می‌كنیم. موضوع علم اصول، اصلاً علم اصول موضوع دارد یا ندارد، موضوع واحد دارد یا ندارد؟ اگر دارد، موضوع علم اصول چیست؟ این كه ملاك اصولی بودن مسئله چیست، هدف و غایت و غرض علم اصول چیست، فایده علم اصول چیست و از این قبیل مباحث. به اینها می‌گوییم مبادی‌پژوهی.

بالنتیجه نسبت و مناسبات مبحث جایگاه‌شناسی علم با مبادی‌پژوهی آن كه طبعاً معطوف می‌شود به بحث‌های موضوع‌شناسی، یعنی موضوع علم چیست؛ قلمروشناسی، یعنی گسترة آن علم كجاست؛ مسائل‌شناسی، مسائل آن علم چیست، روش‌شناسی، روش آن عمل كدام است؛ مصادرپژوهی، این كه علم از چه علومی تولید شده و یا مناشی این علم چیست، علم اصول از كجا فراهم آمده تا تبدیل به علم شده است. علم اصول به رودی می‌ماند كه از یك جایی سرچشمه گرفته است و به هم پیوسته‌اند تا تبدیل به یك دریا شده‌اند. غایت‌شناسی، هدف علم اصول چیست؛ كاركردشناسی، چه فواید و كاركردهایی دارد. ما یك وقت می‌گوییم هدف چیست، یك وقت می‌گوییم اثر چیست. چه كاركردهایی دارد. مثلاً در غایت بگوییم، تجهیز ارباب فقه به توان و ابزارهایی كه بتوانند فروع را استنباط كنند. ولی علم اصول كاركردهای دیگری هم فراتر از این غایت دارد، علم اصول در علم اخلاق هم تا حدی كاربرد دارد ولو كفایت نكند.

كاربردشناسی علم اصول، چگونه باید از علم اصول استفاده كنیم، كاركرد غیر از كاربرد است، كاركرد یعنی این علم چه كارآیی‌هایی دارد، كاربرد یعنی چگونه می‌توانیم به كار ببندیم. كاربردشناسی یك بحث است. همین‌قدر كه شما علم اصول را فرا گرفتید كه نمی‌توانید به صورت كامل به كار ببرید. خود كاربردشناسی یك بحث مهمی است. مسئلة جایگاه‌شناسی با این مسئله‌ها چه نسبتی دارند. نسبت به كدام متأخر است، نسبت به كدام متقدم است. نسبت به كدام دهنده است، نسبت به كدام گیرنده است. و یا نسبت به بعضی هم دهنده و هم گیرنده است. نسبت و مناسبات مبحث جایگاه‌شناسی علم با این مباحث هم مسئلة مهمی است در محور دوم كه جایگاه مسئلة جایگاه‌شناسی بود.

ضرورت و فائدت جایگاه‌شناسی علوم. چه سودی دارد كه ما از جایگاه‌شناسی علم بحث كنیم؟ اصولاً اگر ندانیم یك علم چه كاركرد و غایتی دارد و به كدام علم‌ها محتاج است و از آنها دریافت می‌كند، چه خدماتی به چه علومی می‌دهد، فهم آن علم میسر نمی‌شود. درس خواندن و فرا گرفتن درس یك فعل است و این فعل مثل هر فعل دیگری می‌بایست توأم با بصیرت اتفاق بیافتد. ما اگر جایگاه یك علم را در جغرافیای علوم مشخص نكنیم، فراگیری آن علم دشوار می‌شود، چون ما یك مقوله‌ای كه بخشی از اطراف آن مبهم است روبرو هستیم و نمی‌توانیم مواجهة مطلوبی با آن داشته باشیم.

علاوه بر این اگر ما ندانیم این علم كه فرا می‌گیریم، چه جایگاهی در زنجیره یا منظومة علوم اسلامی دارد، به چه كار ما می‌آید، در فقه چه سودی از آن می‌بریم، در تفسیر چه نفعی از آن می‌بریم و ندانیم كه این دانش در مجموعة دانش‌ها چه منزلتی دارد و با آنها چه مناسباتی دارد، نوعاً كشش و كوشش كافی در ما پدید نمی‌آید. یكی از مشكلاتی كه در حوزه‌های علمیه داریم همین است كه طلاب از این كه نمی‌دانند چرا طلبه شده‌اند، تا این كه حوزه چه كاركردی در حیات مسلمین دارد، تا این كه هر علمی كه می‌خوانند، چرا می‌خوانند، رنج می‌برند.

درنتیجه بعضی از علوم را همین‌قدر كه در نظام درسی گنجانده شده فرا می‌گیرند و حفظ می‌كنند و برای آنها بسیار سخت و دشوار است كه به آن علم تن دربدهند و وقت بگذارند، چون نمی‌دانند مثلاً این منطق چه بركات و جایگاهی دارد، چه نسبت و مناسباتی با دیگر علم‌ها دارد. تصور می‌كنند اگر منطق را نخواندیم اتفاقی نمی‌افتد. و لذا با بی‌میلی در جلسة درس حضور پیدا می‌كند و اگر هم تعبداً در جلسة درس حضور پیدا می‌كند، چون با خودآگاهی و آگاهی پیشینی با این دانش مواجه نمی‌شود عملاً در پسین و پس از فراگیری هم ارزش و كاربرد این علم را نمی‌داند. به همین جهت ما فراوان داریم كسانی را كه مثلاً منطق خوانده‌اند ولی در عمل و بحث منطق را به كار نمی‌برند و از آن غافل هستند. اصول می‌خوانیم، به اندازه‌ای كه در مقام تحصیل اصول، اصول را فرا می‌گیریم و بعضی ظرائف و طرائف این دانش را احیاناً از حفظ می‌كنیم، در فقه اینقدر این اصول را به كار نمی‌بریم. و لذا است كه گاهی گفته می‌شود كه فقه فلانی خوب است و اصول فلانی خوب است. اینجا یك مسئله‌ای وجود دارد، یا اصول تماماً به درد كسی نمی‌خورد و لذا اصولی كسی خیلی خوب است ولی فقه او خوب نیست، یا احیاناً اصول در فقه به كار نمی‌برد، كه به رغم اینكه اصول او خوب است فقه او خوب نیست و از آن طرف می‌گویند فقه كسی خوب است، اصول او خوب نیست، شاید به این دلیل است كه اصول كافی نیست، معلوم می‌شود كه یك ابزارهای دیگری هم در استنباط كاربرد دارد كه اصول به ما نمی‌دهد، از طریق دیگری به دست می‌آوریم، آن فرد به دست آورده، و لذا فقه او خوب است، به رقم اینكه اصول او خوب نیست. اگر ما بتوانیم جایگاه یك دانش را درك كنیم با شوق با آن دانش مواجه می‌شویم. آن دانش در ذهن ما معطل نمی‌ماند، وقتی فرا می‌گیریم به كار می‌بندیم. مثل اینكه فردی زبان یاد می‌گیرد، اما در محیط زبان نیست و هیچ‌وقت از آن زبان استفاده نمی‌كند. شما در تهران و قم زبان انگلیسی فرا می‌گیرید، چون با كسی محاوره و مكالمه نمی‌كنید، در فراگیری اندازه ندارید، حالا یاد هم بگیرید به چه درد نمی‌خورد، چون به كار نمی‌بندید فراموش می‌شود، چون دانش حفظی فرّار است.

اگر ما از مجموعة مسائل معطوف به علوم از جمله مسئلة جایگاه‌شناسی آگاهی كافی نداشته باشیم با یك مجموعه‌ای از آفات و مسائل روبرو خواهیم شد، لهذا جایگاه‌شناسی علوم و از جمله علم اصول از جمله مباحث بسیار پراهمیت است.

چگونه باید جایگاه یك علم را كشف كرد؟ ما می‌گوییم جایگاه‌شناسی، ما جایگاه یك علم از جمله علم اصول را چگونه باید كشف كنیم؟ اگر كسی بگوید جایگاه علم اصول چنین است و دیگری بگوید، چنان است، از چه طریقی می‌توان به جایگاه یك علم پی برد؟ روش‌شناسی جایگاه‌شناسی.

روش هر چیزی معطوف به علوم و از جمله جایگاه‌شناسی دست‌كم به دو دسته تقسیم می‌شود، یك بار ما جایگاه‌شناسی می‌كنیم، به صورت پیشینی، یك بار جایگاه‌شناسی می‌كنیم به نحو پسینی.

یك وقت این است كه ما می‌گوییم علم اصول چه شاید و باید باشد؟ و چه نشاید و نباید باشد؟ مطلوب آن است كه علم اصول چنین باشد، شایسته آن است كه چنین باشد. منطقاً علم اصول باید چنین باشد. این نگاه، نگاه پیشینی است. یعنی اصلاً فرض می‌كنیم علم اصول این نیست، ما قبل از تحقق و تولد علم اصول در خارج می‌گوییم ما به یك دانش روشگانی محتاج هستیم كه با كاربست آن شریعت را كشف و فهم كنیم.

باید و نشاید، و شاید و نشاید، علم اصول نباید علم روش‌شناختی تمام دانش‌های دینی باشد. علم اصول باید علم روش‌شناختی همة شریعت باشد. تمام شریعت را باید بتوانیم به كمك آن كشف كنیم. اما توقع نداشته باشیم و نباید علم اصول را آنچنان توسعه بدهیم كه عقاید را هم بتوانیم با علم اصول اكتشاف كنیم.

یا برعكس بگوییم علم اصول باید یك منطق فراگیری باشد و توقع داریم و بنا را بر این می‌گذاریم كه علم اصول دانش روش‌شناختی اكتشاف و استظهار تمام داده‌های الهی باشد. همة آنچرا كه دین برای ما می‌آورد، از بخش حِكمی آن، عقاید و جهان‌بینی، تا حُكمی آن كه به دو دستة بایدی و شایدی تقسیم می‌شود، احكام تكلیفی (فقه) و احكام تهذیبی (اخلاق)، هر دو حكم هستند. تا گزاره‌های دانشی (علم دینی).

علم اصول می‌بایست اصول فقه به معنای فهم و نه چیزی فراتر از فهم، بلكه بگویید اكتشاف، چون فهم نوعاً معطوف به لفظ است كه بتوانید معنا را به دست بیاورید و اكتشاف فراتر است. علم اصول دانش اكتشاف تمام گزاره‌ها و آموزه‌های آسمانی و الهی باید باشد. معطوف به شریعت كه مقصود آن علم فقه می‌شود، نباشد. پس بسته به این كه شما پیش از اینكه علم اصولی تكون یافته باشد بنگرید، با فرض پیشینی و او را محدود بیانگارید یا وسیع، جایگاه‌ها متفاوت می‌شود و اینگونه می‌توانید جایگاه‌شناسی كنید.

اینجا جایگاه‌شناسی نیست بلكه به یك معنا جایگاه‌پردازی و جایگاه‌گذاری است و شما دارید جایگاه تعیین می‌كنید، تعیینی است و نه تعینی. می‌گویید علم اصول منطق اكتشاف شریعت است، نه اكتشاف اخلاق، نه اكتشاف عقاید و نه اكتشاف علم دینی. یا می‌گویید علم اصول منطق اكتشاف همة این حوزه‌های هندسة معرفتی دین است. با این تلقی جایگاهی را برای علم اصول تعریف می‌كنید.

یك وقت پسینی نگاه می‌كنید یعنی پس از تكون علم اصول. می‌گویید ما علم اصول محقَق داریم، جایگاه این علم محقق در منظومة علوم دینی كجاست؟ علم اصول در كجا ایستاده است؟ در اقلیم علوم؟ در جغرافیای علوم دینی؟ این نگاه پسینی می‌شود.

لهذا به دو شیوه می‌توان جایگاه‌شناسی كرد، و علی‌القاعده توقع می‌رود كه بیشتر به شیوة دوم مسئله را بررسی كنیم، هرچند كه جا دارد اگر بگوییم ما علم اصول را در جایگاه مستحق و سزاوار خودش ننشانده‌ایم، علم اصول می‌بایست نقش روش‌شناختی ایفا كند در استنباط و اكتشاف همة گزاره‌ها و آموزه‌‌های دین كه دست‌كم در قالب چهار دستة معرفتی عقاید، علم دینی، احكام فقهی و احكام اخلاقی دسته‌بندی می‌شود.

بنابراین در دو افق می‌توانیم راجع به جایگاه‌شناسی علم اصول بحث كنیم. افق دوم عبارت شد از این كه بگوییم اصول فقه كنونی و محقق و موجود چه هست و چه نیست؛ نه این كه چه باید و چه نباید و چه شاید و چه نشاید. در مورد چه هست و چه نیست بحث می‌كنیم.

درخصوص این كه علم اصول در جغرافیای علوم اسلامی چه جایگاهی دارد، یعنی اول این كه در طبقه‌بندی در چه دسته‌ای قرار می‌گیرد و دوم این كه علم اصول در نسبت و مناسبات با دیگر علم‌ها چه منزلت و چه جایگاهی دارد. بحث‌ها فراوان است. این كه علم اصول در زمرة حقیقی است یا علوم اعتباری است؛ گرچه خود این پرسش یك پرسش فلسفی مستقل دربارة این علم است كه جای اصلی آن مسئلة هویت‌شناسی علم است. ما راجع به هر علمی می‌توانیم از هویت معرفتی آن سئوال كنیم، بگوییم كه این علم آیا به لحاظ معرفتی از جنس علوم حقیقی است، مثل فلسفه كه از آن چیزی كه بحث می‌كند واقع‌مند است و در خارج متكون است و راجع به آن بحث می‌شود، یا از جنس علوم اعتباری است مثل علم سیاست.

راجع به چیزی بحث می‌كند كه عمدتاً در پیوند با اعتبارات عقلاست. عقلا اعتبار می‌كنند چنین و چنان شود. این كه در سیاست و حكومت گفته می‌شود كه اگر جمعی اجتماع كردند و به كسی به عنوان رئیس‌جمهور رأی دادند او یك اختیاراتی پیدا می‌كند، ناشی از رأی اكثریت، آیا این رأی اكثریت تحول ماهوی در آن فرد ایجاد می‌كند كه قبل از شمارش آراء آن‌طور نبود و بعد از شمارش آراء آن‌طور شد؟ بدیهی است كه چنین اتفاقی نمی‌افتد. اعتبار می‌كنند كه با انتخاب اكثریت اختیاراتی به این فرد داده شود و این اعتبار، یك اعتبار عقلایی است. در سیاست از این جنس بحث‌ها داریم. مثلاً این فرد سردار است یا نیست. یك روز پیش فردی ارتقاء نگرفته بود و امیر نشده بود، فرمانده عالی به او حكم داد و با یك برگ كاغذ او عنوان گرفت. همین‌كه عنوان گرفت یكباره چندین هزار نفر مادون او شدند و باید از او فرمان‌برداری كنند. این اعتبار عقلایی است و جدی هم هست، یعنی اینگونه نیست كه بگوییم فرض محض است و آثاری بر آن مترتب نیست. اصلاً حیات بشر با همین اعتباریات می‌چرخد و كل عالم با همین اعتباریات اداره می‌شود. و به یك معنای دیگر كه معنایی فلسفی است، به تعبیر استاد شهید مطهری اگر اعتباریات نمی‌بود اصلاً فلسفه نمی‌بود. بخش عمده فلسفه تحلیل همین اعتباریات است.

علم اصول از جملة علوم اعتباری است یا از جمله علوم حقیقی است؟ غالباً می‌گویند از جمله علوم اعتباری است. بخش عمده‌ای از آن معطوف به عرفیات است و عرف‌گرایی در علم اصول غلبه دارد.

برخی جزء علوم حقیقی قلمداد می‌كنند كه البته نادر هم هستند. حضرت امام(ره) دست‌كم در یك نظر، آنگاه كه راجع به موضوع‌مندی یا وحدت موضوع علم اصول سخن می‌گوید، آنجا وقتی مثال می‌زند، فقه و اصول را به عنوان علوم حقیقی مثال می‌زند.

در جایی از بیان و فحوای سخن حضرت امام(ره) می‌توان به دست آورد كه امام علم اصول را نوع سومی می‌داند. یكی از اساتید شناختة سطوح عالی حوزه در مصاحبه‌ای فرموده بودند كه علم اصول از جمله علوم حقیقی است، یعنی كسانی هستند كه علم اصول را جزء علوم حقیقی بدانند. ولی غالباً جزء علوم اعتباری می‌دانند.

امام(ره) در جای دیگری می‌گوید كه بعضی از علم‌ها تركیبی هستند و به نظر می‌رسد این حرف دقیق‌تر است، زیرا در علم اصول مباحث عقلی را هم داریم كه طبعاً حقیقی است، مباحث لفظی را هم كه معطوف به بنای عقلایی می‌شود داریم كه طبعاً اعتباری است. پس بسته به این كه مسائل ماهیتاً چگونه باشند هویت معرفتی آن علم مشخص می‌شود و علم اصول چون بخش‌های مختلفی دارد كه هم از جنس مباحث حقیقی و هم از جنس مباحث اعتباری هستند در مجموع می‌تواند از جمله علوم نوع سوم یعنی تركیبی باشد، چرا كه وقتی ما می‌گوییم علمی از علوم حقیقی یا اعتباری است در این حقیقی یا اعتباری بودن وصف متعلَق آن علم است؛ یعنی دربارة امور حقیقی بحث می‌كند یا امور اعتباری. درنتیجه اگر در علم اصول هم از امور حقیقی بحث كنیم و هم از امور اعتباری این دانش از نوع علوم تركیبی می‌شود و صرفاً حقیقی و یا صرفاً اعتباری نخواهد بود.

بنابراین درخصوص این كه علم اصول در زمرة علوم اعتباری است یا حقیقی، ما تصور می‌كنیم از نوع سوم است، یعنی ثلاثی است. البته به جهات دیگر می‌توان وسیع‌تر كرد و نظر داد.

راجع به معنای دوم جایگاه‌شناسی است یعنی نسبت و مناسبات علم اصول با دیگر علم‌ها، یعنی علوم هموند ـ علوم همتراز ـ و علوم همگن ـ علوم هم‌جنس ـ ، اینجا هم یك معنای جایگاه‌شناسی این بود كه بگوییم نسبت و مناسبات علم اصول با دیگر علم‌ها و با علم‌های روش‌شناختی كه همگن هستند و با دیگر علم‌ها كه مثلاً اگر جزء علوم اعتباری است نسبت آن با علوم اعتباری چیست و مناسباتی كه با آنها دارد. و نیز اگر این علم در زمرة علوم اعتباری باشد مناسبات آن با علوم حقیقی چیست. می‌توانیم سئوال كنیم كه علم اصول چه پیوندی با كلام دارد و چه دادوستدی با آن می‌كند. این پیوند دو سویه است، از كلام مبادی خودش را می‌گیرد، مثل بحث از حُسن و قبح ذاتی كه یك مبحث فلسفی و كلامی است. حُسن و قبح علقی در مقام كشف مطرح می‌شود، یعنی با عقل كشف می‌شود یا با شرع تعیین می‌شود.

این مبحث كلامی است، علم اصول این را از كلام دریافت می‌كند و بعضی از مسائل خود را بر آن بنا می‌كند، پس نسبت آن با علم كلام از این حیث نسبت دریافت‌كنندگی و خدمت‌خواهی است و البته بزرگان ما و سلف به این جهت توجه داشته‌اند. اولین كتاب اصولی جامع ما الذریعه سید مرتضی است. پیش از او استاد شیخ مفید التذكره را نوشته‌اند، منتها چون از تذكره تنها خلاصه‌ای باقی مانده، مجموعه جامع و كاملی كه به دست ما رسیده الذریعه است. بعد از او شاگرد سید، یعنی شیخ طوسی كتاب دیگری را كه متأثر از الذریعه است نوشته است، به نام العده فی اصول الفقه. هر دو در سرآغاز كتاب راجع به نسبت اصول و كلام بحث كرده‌اند و در یك مبحث فشرده بسیار سریع سید مرتضی فرموده است كه تمام اصول فقه بر تمام اصول دین مبتنی است.

اصول نسبت داده‌ای هم دارد. اصول به كلام خدمت هم می‌كند. بخشی از قواعد علم اصول و قواعدی كه این دانش را تشكیل داده است در فهم عقاید هم كاربرد دارد. پس این دانش می‌تواند به علم كلام كند تا گزاره‌های كلامی تولید شود. بتوانیم از منابع معتبر و برپایة بعضی از قواعد و با كاربرست پاره‌ای از قواعد كه در علم اصول تولید شده ما پاره‌ای از گزاره‌های عقیدتی را استنباط و اكتشاف كنیم. پس نسبت علم اصول به كلام به این گونه است، تماماً وامدار به كلام است، البته علم اصول به بسیاری از علوم دیگر نیز وامدار است ولی شاید بیشترین وامگیری را از علم كلام دارد.

علم اصول با علم فقه چه نسبتی دارد؟ همانطور كه می‌گوییم علم اصول به یك معنا زادة كلام است، به نحو دیگری علم اصول زادة فقه است. در آغاز كه علم اصولی نبوده است، اول فقه پدید آمده است. در خلال مباحث فقهی آرام‌آرام قواعدی تولید شده و رفته‌رفته این قواعد انسجام و سامان یافته است و آرام‌آرام تكون و تشكل و هویت پیدا كرده است و تدریجاً از فقه جدا شده و تبدیل به علمی مستقل شده است. به این معنا علم اصول وامدار علم فقه است. ولی این نسبت و این وامداری محدود به تاریخ نیست و فقط یك بدهی تاریخی نیست، بلكه همین الان هم علم اصول از فقه وام می‌گیرد. یعنی علم فقه در عمل چون علم صفی است و نیازهای خود را مرتباً به علم اصول منعكس می‌كند كه در عمل یك سری قواعد تولید می‌شود كه می‌تواند منتقل شود به علم اصول. فقه هنوز هم می‌تواند به اصول كمك كند ولی كمتر.

برعكس الان علم اصول است كه بیشتر به فقه خدمت‌رسانی می‌كند، چون فرض بر این است كه اگر علم اصول نمی‌بود و یا دستكم پس از این نباشد، علم فقه نمی‌تواند توسعه پیدا كند. درنتیجه اصولاً علم اصول مولود دانش فقه است. و اما اكنون خدمت‌رسان به فقه است و مقدم به آن است و در قیاس با فقه علم آلی است و فقه در قیاس با اصول علم عالی است و متأخر است.

نسبت به اخلاق هم علم اصول می‌تواند از اخلاق وام بگیرد و پاره‌ای قواعد اخلاقی در علم اصول تأثیر می‌گذارند. كما اینكه درصد قابل توجهی از قواعد علم اصول ـ نه به اندازه‌ای كه در فقه كاربرد دارد و نه به اندازة كمی كه در كلام كاربرد دارد ـ در اخلاق كاربرد دارد. یعنی علم اصول اندكی خدمات روش‌شناختی به عقاید می‌دهد، كمی بیش از اندك به اخلاق و به طور بسیار گسترده‌ای به فقه خدمات می‌دهد. كما اینكه قریب به همان میزانی كه به تولید عقاید، گزاره‌های عقیدتی و علم كلام خدمت‌رسانی می‌كند در تولید علم دینی هم می‌تواند كمك كند ولی جایگاه علم اصول، اولاً یك علم روش‌شناختی است و در زمرة علوم حِكمی نیست و به عبارتی در زمرة معرفت‌ها و به عبارتی در مقابل فن‌ها نیست، بلكه جزء علوم فنی است و فن است، جزء علوم ابزاری و آلی است و دادوستدی با دیگر علوم دارد. با تفسیر، درایه، رجال دادوستد دارد.

درخصوص این كه ارتباط با فقه چه مقدار كارآیی دارد و خدمات‌رسان است باید پذیرفت كه كفایت نمی‌كند. در این خصوص نظرات را می‌توان به سه دسته تقسیم كرد،

پاره‌ای از افراد می‌گویند علم اصول حتی در رفع نیازمندی‌های علم فقه كامل و كافی نیست و گاه با افراط می‌گویند درصد كمی از نیاز فقه را برآورده می‌كند، این نظریه افراطی است؛ اما اگر بگوییم فی‌الجمله می‌توان این را قبول كرد كه هم علم اصول تنها علمی نیست كه نیازمندی‌های روش‌شناختی فقه را برطرف كند و هم آن مقدار كه از علم اصول در فقه توقع می‌رود كافی نیست و باید علم اصول را توسعه داد و تعمیق بخشید. این میزان مطلب قابل قبول است.

از طرف دیگر برخی دیگر مبالغه می‌كنند و می‌گویند با یادگیری علم اصول فقیه می‌شویم. چنین نیست كه اگر كسی علم اصول را كامل و خوب یاد گرفت به دیگر علوم نیاز نداشته باشد و یا حتی علم اصول موجود از توقع كفایت كند، چراكه علم اصول موجود امروزه پاسخگوی پاره‌ای از مسائل و مباحث و نیازمندی‌ها در مقام استنباط نیست.

ما مثل بعضی از اهل فضل از جوانترهای حوزه كه گاه افراط می‌كنند به این قائل نیستیم كه با این علم نمی‌توان علم حكومت استنباط كرد، و فقهی كه بتواند حكومت را اداره كند به دست آورد. این حرف مورد قبول نیست زیرا عملاً این مدعا نقض شده است. حضرت امام(ره) با همین اصول، این حكومت را تشكیل داد.

اما در این كه در حیات جمعی ما و در قلمرو سیاست و حكومت زوایای زیادی وجود دارد كه محتاج به احكام است كه پاره‌ای از آن احكام نیازمند یك سلسله قواعد جدید است، هیچ بحثی نیست. ما نیازمند به توسعة تولید قواعد جدید هستیم، هرچند همه جا نیازمند به توسعه قواعد موجود نباشیم، چرا كه پاره‌ای از مباحث اصولی فربه شده و بیش از حد نیاز توسعه یافته.

توسعة مسئله‌ها غیر از توسعة مسائل است، این كه ما مسئله‌های موجود را باز هم فربه‌تر كنیم، همه جا لازم نیست، هرچند بعضی لاغرند و باید به حد كفایت به آنها پرداخت، اما اینكه مسائل موجود كه علم اصول كنونی را تشكیل داده‌اند كفایت نمی‌كنند، این یك مطلب دیگری است و ما باید مسائل و قواعد جدیدی را وارد كنیم. پس توسیع هر مسئله در علم اصول ضرورت ندارد، اما توسعه و تولید قاعده‌های جدید لازم است.

نتیجه بحث این می‌شود كه اولین كاربرد علم اصول كنونی در فقه است، و كاربرد بعدی آن در اخلاق است، اما كاربرد محدودی دارد. در عقاید و در تولید علم دینی طبعاً كمترین كاربرد را دارد. در حوزة فقه و استنباط و اكتشاف شریعت هم از دو حیث كاربرد كامل را ندارد، یكی از این جهت كه علم‌های دیگری هم هستند كه درباب استنباط مورد استفاده قرار می‌گیرند، مثل درایه و رجال. شما اگر اصول بخوانید ولی رجال نخوانید فقیه نمی‌شوید. در مقام استنباط با هزاران روایت مواجه هستید كه اگر روات را خوب نشناسید و طبقه‌بندی نكنید طبعاً روایات را نمی‌توانید كنید و به روایات تمسك كنید. پس استنباط میسر نیست. در درایه هم همین‌طور؛ چگونه می‌توان روایت را فهم كرد، قواعد، ضوابط و چارچوب مشخصی دارد. دسته‌بندی اعتباری و استدلالی و دلالی روایت نیازمند به آن دو علم و دیگر علوم است. كما اینكه به منطق، همچنان محتاج هستیم، با اینكه عمدة قواعد منطقی در دل قواعد اصولی آمده است، چون اصول از جمله بر منطق مبتنی است.

مبادی علم اصول را به دسته‌های مختلف دسته‌بندی می‌كنند، بیشتر این دسته‌بندی به چهار گروه مبادی احكامیه، كلامیه، منطقیه و لغویه است. ولی مبادی علم اصول بیش از ده مبدأ است و همچنان می‌تواند توسعه پیدا كند.

بنابراین نكته هفتم، یعنی جایگاه‌شناسی نظریه مختار را هم در خلال مباحث مطرح كردیم، به این میزان برای شما كفایت می‌كند ولی محورهای پنجم، ششم و هفتم قابلیت توسعه دارند و مجال مناسب می‌طلبد كه به تفصیل مورد بحث و بررسی قرار گیرند ولی در حد غرض از این جلسه این مقداری كه بحث كردیم كافی است.