اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسمالله الرحمن الرحیم.
روز بسیار بزرگی است، روز میلاد مبارك حجت حاضر حق، فرزند برومند ختمیمرتبت، خاتم الاوصیاء حجتابنالحسن(عج). من این عید سعید را به محضر مبارك خود آن حضرت، به پیشگاه اولیاء الهی و اولیاء آن حجت و نواب آن حجت و به محضر رهبر معظم انقلاب، مراجع عظام و به ویژه استادمان مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیتالله العظمی تهرانی و به حضور همة آزادگان، مستضعفان، مؤمنان، منتظران، هممیهنان و همة شیعیان و شیفتگان و به حضور شما تهنیت و شادباش عرض میكنیم.
امیدوارم خداوند متعال عیدی ما را در این عید بزرگ قبولی طاعاتی كه در این ایام و لیالی توفیق انجام آن را داریم قرار بدهد.
البته من اهلیت سخن گفتن در چنین جلسهای را داشتم، امتثال امر كردم از استادم و نكاتی را به حضور ارجمند شما تقدیم میكنم.
امروز در جهان نظریههایی مطرح است با عنوان هزارهگرایی، پایان تاریخ. میگویند كه تاریخ به فرجام خود رسیده و به اوج كمال خود رسیده است. آنچه امروز در حیات بشر جاری است كمال حیات است و فراتر از این و بالاتر از این متصور و ممكن نیست. عالم مدرن فراترین و بهترین عالمهاست. دموكراسی و نظامهای دموكراتیك كاملترین و عالیترین نظامهاست. بشر بهتر از این را نمیتواند و میسر نیست. از دیگرسو الگوهایی را مطرح میكنند به عنوان الگوهای توسعه، رشد، پیشرفت. آرمانها و طرحها، پروژهها یا احیاناً پروسههایی را عنوان میكنند به عنوان جهانیشدن و جهانیسازی. جهان كوچك میشود، زمان كوتاه میشود. همة بشریت یكپارچه میشوند، وعدههای بسیار، مكاتب فراوان، دادهاند و میدهند و غرب میگوید كه ما به كمال تاریخ رسیدهایم.
این نكاتی كه جریانهای مختلف و گفتمانهای گوناگون میگویند، هرچند چندان تازگی ندارد، اما عمق و عمر طولانی هم ندارد. انبیاء الهی هم آمدهاند وعده دادهاند و تصویر آیندة بشریت را مطرح كردهاند كه سرانجام حیات آدم چگونه خواهد شد و یا چگونه باید بشود.
اقتدارگرایان و سیاستمداران وعدههایی را میدهند و الگوهایی را پیشنهاد كردهاند، فیلسوفان آرمانشهرها را مطرح كردهاند و مدینههای فاضله ارائه كردهاند، انبیاء هم وعدهها و آرمانهایی را مطرح كردهاند.
ما شیعیان از موعود انبیاء و اولیای الهی با یك كلمه تعبیر میكنیم و آن واژة «فرج» است. فرج یك دوره است، دورهای از تاریخ است. عهد و عصری است از اعصار حیات بشر. بسیاری اینجور تصور میكنند و در این صورت با آنچه كه فیلسوفان، سیاستمداران و متفكران بشری، مصلحان، وعده كرده بودند و وعده میكنند قابل مقایسه میشود. ما عهدی را پیشبینی میكنیم، اولیاء الهی عصری را پیشبینی میكنند و الگوهایی را برای حیات متعالی و متكامل آدمی پیشنهاد میكنند. فیلسوفان و سیاستمداران، مصلحان و قدرتمندان هم دورهای و الگوهایی را برای حیات پیشنهاد میكنند.
اینجا جای بحث چندان دقیق نیست كه این تصور چه مایه دقیق هست یا نیست، یعنی وقتی سخن از فرج میگوییم، سخن از یك مقطع تاریخی نمیكنیم كه در سلسلة مقاطع تاریخی حیات بشر واقع خواهد شد. وقتی از دوران حكومت و حاكمیت مهدوی(عج) سخن میگوییم، تنها از یك الگوی حكومتی سخن نمیگوییم. بزرگان ما هم گاه چنین تصوری داشتهاند. استاد بزرگوار ما علامة شهید آیتالله مطهری هم مقولة فرج را در زمرة بحثهای فلسفة تاریخ مطرح میكند.
من تصور میكنم كه این یا برای تقریب به ذهن و فروكاستن مطلب برای امكان فهم عموم است و یا نوعی بیدقتی است كه عهد فرج را یك عهد بدانیم و مسئله را در چارچوب فلسفة تاریخ بررسی كنیم. من فكر میكنم دورة فرج جزئی از جهانبینی و تاریخ است و فرج یك عهد و عصر نیست. حكومت مهدوی یك الگوی حكومتی صرف نیست. دورة فرج یك عالَم است، عالَمی دیگری است. آنجا فقط یك مدلی از حكومت ارائه نمیشود و یك دورهای از سلسلة زنجیرة تاریخ به حلقهای از حلقات این زنجیره كه لاجرم رخ خواهد داد و بعد بتوان مقایسه كرد با آرمانها و آراء و نظریههای مدرنی كه امروزه مطرح است، نیست.
من بیش از این عرض نمیكنم كه قرائنی در روایات ما هست كه میگوید، عهد فرج عالَم فرج است، نه عصر فرج، یعنی همه چیز عوض میشود. فقط این نیست كه بگوییم رفاه تأمین میشود، امنیت فراهم میشود، عدالت تحقق مییابد، اخوت استقرار مییابد، معنویت فراوان میشود، نعمت وفور پیدا میكند، اینها هست و آن چیزهایی است كه دیگران هم وعده میدهند. تصور من این است كه مقولة فرج را باید در چارچوب جهانبینی خود تحلیل كنیم و نه فلسفة تاریخ. هرچند كه فلسفة تاریخ هم فلسفه است و نگرش است و بینش و به بینش و نظر بازمیگردد.
در فلسفة تاریخ، حوادث فقط به عنوان پدیدههای تاریخی تحلیل میشوند، اینجا یك تاریخ رخ نمیدهد، یك عالَم پدید میآید. در آن عالَم همه چیز عوض میشود، طبیعت هم دیگر میشود. بحث این نیست كه انسانها در صلح زیست میكنند كه دیگران هم میگویند ما هم همین كار را میخواهیم بكنیم. كارهایی اتفاق میافتد كه از انسان برنمیآید. میگوید كه گرگ و گوسفند هم با هم در مسالمت زندگی میكنند، این دیگر تاریخ نیست، این طبیعت است و جهان است.
وفور نعمت كه زمین برملا میسازد، ربطی به تاریخ ندارد، عالَم عوض شده و دیگر شده است. آسمان به زمین نزدیك میشود، یعنی چه نزدیك میشود؟ آیا این یك اتفاق تاریخی است، نهخیر؛ این طبیعت و جهان است، جهان عوض شده و دیگرگون شده است. به همین میزان اكتفا میكنم كه عرض من این است كه مسئلة فرج را اگر بخواهیم بررسی كنیم و نگاه عقلانی و دقیق داشته باشیم و به اصطلاح از فلسفة فرج سخن بگوییم، فلسفة فرج آنچنان كه بسیاری از بزرگان و اساتید ما فرمودهاند، از معاصرین و سلف، جزء فلسفة تاریخ نباید تحلیل شود، جزء فلسفة حیات و جزء فلسفة تكوین و كون باید بررسی شود. از جنس جهانبینی است و از سنخ مباحث رفتاری نیست.
حال اگر فرض كنیم كه دنیا الگوهایی را برای حیات پیشنهاد كند، مدینههای فاضله و آرمانشهرهای فراوان و كه در طول تاریخ فیلسوفان پیشنهاد دادهاند و امروز هم همچنان میگویند و بعضی هم میگویند پایان تاریخ. فوكویاما میگوید پایان تاریخ است و بشر از این بالاتر نمیتواند برود. البته او بشر را میگوید و نه انسان را. انسان جلوتر میتواند برود تا جایی كه فرشته هم دیگر نتواند برود. فرشته دربماند، یك وجب هم جلو بروند، میسوزند. جبرئیل، بزرگفرشتة اصحاب وحی، ابرفرشتة آگاهی و علم و معرفت كه بالاترین ارزشهاست، بگوید توی بشر و توی ختمی مرتبت و توی پیامبر اسلام میتوانی پیشتر بروی، اما من از اینجا جلوتر نمیتوانم بیایم. آقای فوكویاما با ذهن بیمار و علیل خود نمیتواند این را بفهمد، آنی كه تو میبینی و با آنها مشحور هستی اصلاً بشر نیست تا چه رسد به انسان. آنهایی كه تو روزیخوار آنها هستی و رزق تو را میدهند و به مزد سخن میگویی و تئوریپردازی میكنی، اصلاً بشر هم نیستند كه انسان باشند تا بفهمند كه انسان چیست.
در یك شعری خطاب به حضرت حجت(عج) گفته بودم كه «تو امتداد خدا در خاكی» و بقیهًْالله را اینگونه معنی كرده بودم. از محضر استاد ارجمندم حضرت آیتالله تهرانی استفسار كردم كه آیا این تعبیر من درست است و اشكالی ندارد كه بگویم امتداد خدا در خاك هستی، فرمودند درست است و تعبیر دقیقی است از بقیهًْالله. در انسان بقیهًْالله وجود دارد. انسان خلیفهًْالله است. انسان خداگونه است.
او نمیداند انسان چیست و نمیداند آن كسانی كه او با آنها مواجه است اصلاً انسان نیستند و میگوید انسان فراتر از این نمیتواند پیش برود.
اولیاء الهی چه وعده دادهاند؟ من مروری كردم بر مجموعة شاخصهایی كه توصیف میكند عهد فرج را، ما ناچاریم از عباراتی مانند «عصر فرج»، «عهد فرج»، «دورة ظهور» و «عهد ظهور» استفاده كنیم كه البته «عهد ظهور» اگر دقیق معنی شود، دقیقترین تعبیر برای آن دوره است. یكی از جلوهها یا معانی یا مراتب كلمة «ظهور» این است كه ما از غیبت درمیآییم و یا به تعبیر رایج و عامیانه آن از حضرت از غیبت درمیآیند. از پردة غیبت به در میآیند و ظاهر میشوند، اما یك معنای ساده و تحتاللفظی و حداقل بگوییم یك جلوهای از حقیقت ظهور است. اولاً او كه ظاهر است، او كه غایب نیست، من غایبم. او آشكار است، من خفاشم. او هست او ظهور دارد و ظاهر است، من از خود حتی غایبم تا چه رسد به غیر.
ظهوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
اگر ما غایب نباشیم و ما ظهور كنیم، آن حضرت ظهور میكند. ما غایبیم. مگر خورشید میتواند غایب شود؟ خورشید در پس ابر هم ظاهر است و نورش را دارد. تازه این منم كه نمیتوانم این حجاب را بشكافم و مشكل این است. آن بزرگوار غایب نیست، او ظاهر است. ظهور كه گفته میشود، ظهور همه چیز است. چشمها باز میشود، همه كس، همه چیز را میبیند، عالم ظهور پیدا میكند و ظاهر میشود.
ما اگر بخواهیم عهد ظهور و عصر فرج من بیست شاخص را برشمردهام. البته من وقت زیادی نگذاشتهام و میتوان این شاخصها را استقرای بیشتری كرد و احیاناً به شاخصهای بیشتری در آیات و روایات و خصوصاً روایت دست یافت.
من بیست شاخص را به عنوان شاخصهای عهد فرج در روایات یافتم، كه فهرست آنها را عرض میكنم. البته ذیل هركدام روایاتی را با نشانی ثبت كردهام كه در اینجا در ذیل هریك از این شاخصها یك روایت را مطرح میكنم.
1. افول دولت باطل: هیچ روزگاری در تاریخ نبوده است كه دولت باطل افول كرده باشد. اگر دولت حقی هم بوده است، به موازات دولت باطل هم به حیات خودش ادامه داده است. از خصوصیات عهد فرج این است كه كلاً دولت باطل افول میكند. دیگر دولت و حاكمیت باطلی وجود ندارد.
حدیثی است كه ابیحمزه از امام باقر(ع) ذیل این آیه «وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً» نقل میكند كه حضرت باقر(ع) فرمودند: «إِذَا قَامَ الْقَائِمُ ع ذَهَبَتْ دَوْلَةُ الْبَاطِلِ» دیگر باطل دوله و جولهای نخواهد داشت. باطل خیمة تیرة ظلمت و جهل خود را از عالم برخواهد چید.
2. استقرار جهاندولت قدسی: در جهان یك دولت آن هم یك دولت قدسی و الهی برپا خواهد شد. شرق و غرب عالم را یك دولت اداره خواهد كرد. جهانیشدن حقیقی. جهانیشدن هرگز و هرگز چه به صورت پروژه یعنی جهانیشدن و چه به صورت پروسه یعنی جهانیسازی، محقق نخواهد شد، چون آنچرا كه آنان میخواهند جهانی كنند، چون ضد فطرت است همگی بشریت نخواهند پذیرفت. پس جهانیشدن آنچنانی تحقق نخواهد یافت و بیجا وعده میكنند و تلاش میكنند. آن چیزی جهانی میشود كه ذاتاً جهانی است، یعنی جوهراً فرااقلیمی است. به نقطهای از جهان و به مصری از جهان متعلق نیست. فراقبیلهای است، به قوم و قبیلة خاصی مربوط نیست، عرف یك منطقة جهانی نیست، فرهنگ یك منطقه نیست، خواست و فهم یك منطقه نیست، و فراتاریخی است و مال یك عهد نیست و در همه عهود و عصور امكان تحقق دارد و آن چیزی است كه فطری باشد. این سه شاخصه، شاخصهای فطرت است. آن چیزی میتواند جهانی بشود كه فطری باشد. پیام انبیاء و اسلام فطری است. اسلام جهانی خواهد شد. جز اسلام هرگز چیزی جهانی نخواهد شد. شاید سیطره و استیلایی به نقاطی از عالم پیدا شود كه همواره در تاریخ اینگونه بوده است، اما هرگز و هرگز باطل جهانی نخواهد شد. غیرفطری و عناصر ضدفطری نمیتوانند جهانی شوند. همة بشریت از فطرت عدول نخواهند كرد و چنین چیزی امكان ندارد و تبدل ماهیت انسان خواهد شد. ممكن است به صورت مقطعی، عناصری از افراد دچار انحراف فطرت بشوند، ولی حتی یك نفر به صورت مطلق نمیتواند از مطلق فطرت منحرف شود، چون در آن صورت باید تبدل ماهیت پیدا كند كه در فلسفه گفتهاند محال است.
از امام صادق(ع) در ذیل آیة « الَّذینَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ» نقل شده كه فرمودند: « قَالَ هَذِهِ لِآلِ مُحَمَّدٍ الْمَهْدِیِّ وَ أَصْحَابِهِ یُمَلِّكُهُمُ اللَّهُ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا» این فقط مال آن حضرت است. برای آل و اصحاب اوست كه شرق و غرب عالم در اختیار او قرار میگیرد و حكومت واحدی به وجود میآید. روایات دیگری هم هست: «تُشْرِقَ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ یَبْلُغَ سُلْطَانُهُ الْمَشْرِقَ وَ الْمَغْرِبَ» شرق و غرب عالم را حكومت او فرا خواهد گرفت. یك حكومت، حكومت واحد قدسی و الهی و آسمانی. یك بار هم این اتفاق میتواند در تاریخ پیش بیاید.
4. بسط و كمال علم و معرفت: روایتی است از ابنابییعفور از امام باقر(ع): « قَالَ إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ یَدَهُ عَلَى رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ كَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ» اندیشه به اوج میرسد، فكر و عقل به اعلاء مرتبة خود میرسد، ارتقاء عقلانیت. عقلانیت به حد اعلای خود میرسد. نه عقلانیت از نوعی كه آقایان امروز در دنیا ترویج میكنند و در مقابل دین قرار میدهند و همة عصارة آن این است كه بهترین و بالاترین راههای لذت بیشتر بردن چیست. عقلانیت لذت، عقلانیت حسابگر، عقلانیت هرچه افزونتر شهوت راندن و هوس را اشباء كردن كه آن عقل نیست و شیطنت است به تعبیر حضرت امیر(ع).
ارتقاء عقلانیت شاخص دیگر. بسط علم و معرفت كه در روایتی است كه اینجا ثبت كردهام كه فرمود تنها و تنها علم بیست و هفت حرف است و معرفت بیست و هفت حرف است و همة انبیاء الهی دو حرف آن را برای بشریت آوردهاند، آنچه از معرفت اگر حقیقی باشد كه در میان بشریت اشاعه یافته است، دو حرف از بیست و دو حرف است. و بیست و پنج حرف دیگر را هم آن بزرگوار خواهند آورد و آن دو را به این بیستوپنج ملحق خواهند كرد و همة این بیستوهفت حرف معرفت را در میان بشریت اشاعه خواهند داد و بشریت همة این بیست و هفت حرف را فرا خواهند گرفت و همه عالِم خواهند شد. كسی جرأت نمیكند بگوید ریشهكنی بیعلمی، میگویند بیسوادی و این تعبیر دقیق هم هست. بیعلمی و بیمعرفتی را آن بزرگوار ریشهكن خواهد كرد. همة دولتها وعده میدهند كه ما بیسوادی را ریشهكن خواهیم كرد و بعد هم سازمان ملل تصویب كرده كه ریشهكنی ممكن نیست، محال است. بلكه میگوییم حداكثری بیسوادی را از میان برمیداریم و بیسوادی را به حداقل میرسانیم، میگویند بیسوادی را به حداقل رساندن به معنای توسعه است. اما آنجا آرمان چیز دیگری است، آنجا بیمعرفتی ریشهكن میشود و معرفت همهگیر و جهانی خواهد شد و بسا همه طراز میشوند. البته براساس مبانی كه ظروف متفاوت است، علیالقاعده باید آن تفاوتها باقی بماند.
ارتقاء اخلاق و تكامل اخلاق. اخلاق، غریب تاریخ. اخلاق، غریب حكومتها و جوامع و غریب جامعة ما. اخلاق غائب بزرگ جامعة ما. بزرگترین صفت نبی ما و بزرگترین شاخص شخصیت او، خُلق عظیم اوست. بزرگترین رسالت او: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» است، اما جامعة ما بیاخلاق است. اما بعضی نخبگان ما بداخلاق و بیاخلاق هستند. ما نیمهدینی، نیمهسكولار زندگی میكنیم. جامعه ما و كشور ما كه بهترین كشورها و بهترین جوامع و بهترین ملل هستیم و بهترین حكومتها را داریم، هنوز اسلامی مطلق نیستیم. نیمی اسلامی و نیمی سكولاریم. گرفتار تبعیض در دین هستیم. ایمان به بعض و كفر به بعض. نسبی ایمان به فقه داریم ولی اخلاق اسلامی غایب است. ما پارلمان قانون داریم ولی قانون اخلاق نداریم. چه تفاوتی میكند؟ دین ابعاد چهارگانه دارد و دستكم چهاربعدی است كه من تصور پنجبعدی از آن دارم. عقاید، بینش یك بعد آن است. فقه و شریعت و قواعد كنش یك بعد دیگر آن است. اخلاق ضلع دیگر این هندسه است و علم دینی و دانش دینی ضلع چهارم این هندسه است. ما ناقص به عقاید و شریعت و فقه چسبیدهایم، اما دین یك معجون است. اگر همة اجزاء معجونوارهها مصرف بشود شفابخش است، و گاهی اگر همة اجزاء یك معجون مصرف نشد، شفابخش كه نیست و دستكم بیخاصیت است، بسا مضر هم باشد. اگر از یك داروی ده جزئی یك جزء كم شود، گاهی به ضد خود بدل میشود.
دین را اگر كامل اجرا نكنید، بسا به عكس آن تبدیل شود، یعنی یك عدهای را به دین بدبین كنیم. ما در نظام جمهوری اسلامی كه تا پای جان هم پای آن ایستادهایم، دین را ناقص اجرا میكنیم و اخلاق مغفول است. مسئولان و مقامات ما باید یك پارلمان اخلاق هم درست كنند، البته آنجا دیگر انتخابات نشود كه اخلاق زیر پا میماند. سازوكار دیگری بیاندیشند كه اهل اخلاق پارلمانی داشته باشند، یك سلسله قواعد اخلاقی بگذارند، مدام با بخشنامه و تازیانه و درفش و الزام و اجبار نخواهیم شریعت را پیاده كنیم. البته این قواعد به جای خود اما از این طرف از عوامل درونخیزی كه فطرت آدمی میگوید اینگونه رفتار كن هم كمك بگیریم كه اخلاق است. وجه فطری اخلاق بیش از وجه فطری مقررات الزامی است یعنی حقوق و قانون. علم هم همینطور است. تا علم غربی مصرف میكنیم، حتی در علوم پایه، حكومت و جامعة ما اسلامی كامل نیست. تكامل اخلاق شاخصة دیگر عهد فرج یا عالَم فرج است.
شاخص دیگر توسعة معنویت است. همه معنوی میشوند. ما در سبد حیات جامعه چند كالای معنوی میگذاریم؟ همة وجود ما شده نفت، همه وجود ما شده اقتصاد، رشد، توسعه، مادیات. ما هم كه وعده میدهیم باز مادیات وعده میدهیم. یادمان نرود كه ما میخواهیم حكومت اسلامی پیاده كنیم و در عهد فرج معنویت یك شاخص بزرگی است، چیزی كه در هیچیك از الگوها و آرمانشهرها و وعدهها مطرح نیست. شاخص معنویت خیلی مهم است. بشر امروز رهگمكرده، سراغ عرفانوارهها و معنویتگونههای كاذب میرود، یا قدرتها برای اینكه خلاء را پر كنند و فطرت بشریت معطوف به اسلام نشود موازیتراشی میكنند، انواع و اقسام عرفانها را برای جوانها درست میكنند. امكانات هم میدهند كه جوانها به دنبال آن بروند. الان به اندازهای كه بودیسم در دنیا و حتی در غرب و از جمله و بیش از همه در امریكا توسعه پیدا میكند، هیچ چیزی روند توسعه ندارد. جوانها میلیونی در بیابانهای فرانسه دنبال یك آرمان مبهمی هستند. عین منا و عرفات ما چند روزه مراسم میگیرند و جمعیتهای بالای ده میلیون گاهی جمع میشوند. از همین حرفهای لاطائل به عنوان عرفان به آنها یاد دادهاند. عرفان برای آنها مثل فوتبال است. یك عده را با فوتبال مشغول میكنند و یك عده را با عرفان. عرفان تنقلات نیست كه در جیب بریزید. عرفان مقولة دیگری است كه من هم اهل آن نیستم اما اینقدر میدانم كه كم گذاشتهایم در حق اخلاق و عرفان و معنویت.
شاخص دیگر تحقق وحدت ایمانی و صمیمیت ایمانی است. «إِذَا قَامَ الْقَائِمُ جَاءَتِ الْمُزَایَلَةُ وَ أَتَى الرَّجُلُ إِلَى كِیسِ أَخِیهِ فَیَأْخُذُ حَاجَتَهُ فَلَا یَمْنَعُهُ» دوره دورة رفاقت، محبت و صمیمیت است. هر برادر مؤمنی حتی دست در جیب برادر مؤمنش میكند و آنچه نیاز دارد برمیدارد و او هم متقابلاً هیچ ابایی ندارد و اصلاً قبیح نیست. آنچنان رابطهها نزدیك است، اگر فرزندی دست در جیب پدر بكند و چیزی را به عنوان پول تو جیبی بردارد، پدر مگر اعتراض میكند، اینقدر صمیمی است و حق اوست. عكس آن هم همینطور.
تا اینجا به هفت شاخص اشاره كردیم.
8. زوال تبعیض و گسترش رفاه عمومی
9. تحقق آزادی. آزادی و نه اباحیگری و بیبندوباری و ولنگاری. آزادی جزء شئون ذاتی آدمی است. اصلاً به تعبیر حضرت امیر در نهجالبلاغه خدا بشر را ذاتاً آزاد خلق كرده. بشر همین است. آن كسی كه در بند است آزاد نیست. آنكه آزاده نیست نمیتواند آزاد باشد. البته برای اینكه از آزادی بتوانیم استفاده كنیم باید آزاده باشیم. اگر به آزادگی روحی دست یافتیم، آنگاه حتماً از آزادی سوءاستفاده نمیكنیم.
گسترش صلح جهانی. در روایت است كه همة عالَم امن و آرام میشود. به نام صلح چه جنگها كه در تاریخ به راه نیانداختند. جنگ پیشگیرانه، میگوید احتمال میدهم كه جنگ بشود پس ما جنگ میكنیم. چون ممكن است یك جمعی در گوشهای از عالم جنگی برپا كند، تا جنگ نشده ما برویم با آنها بجنگیم. حقوق بشر را كه یك امامزاده بیمعجزه است درست كردهاند و حالا هم حقوق بشردوستانه را درست كردهاند. به نام حقوق بشردوستی راه میافتند و لشكركشی میكنند در عالم و اینها نویددهندة صلح جهانی هم هستند. جلوی همین برج دوقلو كه منفجر شد یك نماد صلح ساختهاند، مثل یك معبد كه همین نماد صلح، تبدیل به نماد جنگ و خونریزی در تاریخ ما شد.
وفور نعمت. باروری و بازدهی منابع. زمین بذر خود را به بیرون میریزد، انگاه كه عقیم بوده یكباره زایا میشود.
گسترش امنیت.
توسعة آبادانی. مؤمنین میخواهند خمس و زكات بپردازند ولی كسی را پیدا نمیكنند چون همه غنیاند و مستغنی شدهاند، محتاجی نیست. كسی پیدا نمیكنند كه مستحق زكات و خمس گرفتن باشد. همه متمول و متمكن میشوند.
همه جای عالم آباد میشود. شرق و غرب عالم. محمدبن مسلم از امام باقر(ع) نقل میكند كه عالَم همه وجود خود را آشكار میكند. كنوز عالم ظاهر میشود، سلطنت آن بزرگوار شرق عالَم را فرامیگیرد. «فلا یبقی فی الارض خراب الا امر» هیچ ویرانه و مخروبهای در عالم نمیماند كه آن بزرگوار آنجا را آباد نكرده باشد. همه عالم آباد میشود.
18. ارتقاء صنعت و فناوری. ابیالربیع شامی از امام صادق(ع) نقل میكند: «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ مَدَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِشِیعَتِنَا فِی أَسْمَاعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ حَتَّى لَا یَكُونَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقَائِمِ بَرِیدٌ» خداوند گوش و چشم مؤمنان را آنچنان شنوا و بینا میكند و روابط آنچنان میشود كه دیگر پیامآور و پیكی لازم نباشد. و آن بزرگوار در جای خود نشستهاند و با همه حرف میزنند و همه را میبینند. البته اینها میتواند تعبیر و تفسیر معنوی شود ولی شرایط جدید و روزگار ما تفسیری دیگری را هم پیش میآورد كه در یك جا نشسته باشید و همة عالم را در آن واحد ببینید و با همه عالم در جا تماس بگیرید.
19. صیانت و سلامت محیط زیست. این بشر مدعی مدرنیته و توسعه و پیشرفت و ترقی و هزارهگرایی و پایان تاریخ محیط زیست را ویران كرد. عالم برای حیات انسان امروز و به خصوص نسلهای آینده امن نیست. محیط زیست تخریب شده است و به تعبیر قرآن فساد در برّ و بحر آشكار شده است، به دست این بشر زیادهخواه و توسعهطلب. اما در عالم فرج محیط زیست در امان میماند از دستبرد. محیط زیست كه مال ما نیست و ملك الهی است. تصرف در ملك الهی بدون اذن و خارج از قاعدهای كه او فرموده است و شریعت او كه ابلاغ فرموده است نمیشود و جایز نیست. تخریب محیط زیست در یك مراتبی قطعاً حرمت شرعی دارد، وقتی حیات بشر و نسلهای بعد را به مخاطره میافكند. فراتر از حق و سهمی كه داریم نمیتوانیم در محیط زیست تصرف كنیم. اما در عالم فرج محیط زیست در امان از دستبرد مخربان است.
20. رضایت جهانشمول. همة عالم راضی هستند.
اجمال جمعبندی این میشود كه وعدهای كه در همة تاریخ فیلسوفان دادهاند و سیاستمداران و مقتدران، مصلحان و همة سرحلقگانی كه مدعی عالمی دیگر بودهاند و آرمانشهر پیشنهاد میدادهاند و مدینة فاضله و امثال این نظریهها، آنچه وعده میدهند حداكثر مادیت است. اول تفاوت عالم فرج با عوالمی كه دیگران وعده میكنند این است كه اولاً جامع است. آدم ابعاد مختلفی دارد، عالم هم ابعاد گوناگونی دارد. آنچه موعود محقق خواهد ساخت یك حیات طیبة جامعالاطراف است. آن بزرگوار فقط غم شكم مردم را نمیخورد. در آن عالَم فقط مشكل شكم و زیر شكم مردم حل نمیشود. اقبال لاهوری راجع به ماركسیسم توصیف میكند كه ماركس ادعای پیامبری كرد و میگوید:
دین آن پیغمبر حق ناشناس
بر مساوات شكم دارد اساس
او گفت من شكم همة شما را سیر میكنیم. ولی نتیجة این تئوری این شد كه همه بالسویه گرسنه بودند. سوسیالیسم وعده میكرد كه همه برابر سیر شوید، ولی نتیجة آن این شد كه همه بالسویه گرسنه باشند. آن عالَم، عالم سیر كردن شكم نیست، برای اینكه بناست انسان كامل ظهور كند. همة ابعاد انسان كامل، كامل است. هم بحث از آزادی است، هم بحث از امنیت است، هم وفور نعمت است و هم سخن از معنویت است، هم از عدالت است و هم از فراگیر شدن رسالت الهی و دین خداست. آنجا و در آن عالم سخن از یك حیات تكساحتی نیست، بلكه یك حیات چندساحتی و موازی و برابر با همة ساحات شخصیت آدمی تحقق پیدا میكند. آدم كه فقط این گوشت و پوست استخوان نیست. شما میگویید دست من، این من كیست كه این دست یا سر مال اوست؟ این من مغفول مانده است.
در آن عالَم اسلام مسیطر میشود. دین الهی یكی بیش نیست. اینكه در افواه میگویند ادیان و گفتگوی ادیان چنین چیزی اصلاً ما نداریم. یك دین بیشتر نیست. آنها هم به اعتبار مبدأ اشتقاق و اینكه یك روزی در عصر خود دین بودهاند، مجازاً میتوانیم بگوییم مسیحیت هم دین است. آن هم تازه این مسیحیت محقق، مسیحیت است و نه دین مسیح. سنت مسیح است و نه دین مسیح. در بستر یك چیزی واقع شده و الان هم هست. این غیر از آن مسیح تاریخی و دین تاریخی مسیح است. اگر آن بود كه با اسلام كاملاً سازگار بود.
آن بزرگوار با اهل تورات به تورات قضاوت میكند و با اهل انجیل به انجیل، یعنی براساس شرایع خود آنها بر آنها قضاوت میكنند. این به این معناست كه اینگونه نیست كه تمام آفاق و افكار و ادیان قلع و قمع خواهد شد ولی اكثریت بشریت به اسلام گرایش پیدا میكنند.
ما دنبال چنین عالمی هستیم و البته این عالَم، عالَم دیگری است و آدمی دیگر میخواهد. بنده یك وقت دلخوش نكنم كه من آدم آن عالَم هستم. باید آدم آن عالَم شد تا به آن عالَم راه پیدا كرد. كسی كه امروز هم آدم آن عالَم شود در همان عالَم زندگی میكند. مدام میگوییم امام غائب، من همیشه تعمد دارم بگویم حجت حاضر حق. ما خیال میكنیم حضرت حجت یك نفر است و بیابانگرد است و مرتب تنهایی اینطرف و آنطرف میروند. نهخیر؛ آن بزرگوار خدم و حشم دارند و اولاد و زندگی دارند، و اصحاب و آل دارند، منتها عدد كم است. عده و عُده نیست، استعداد در عالم نیست. عالم ابری است كه خورشید ظهور نمیكند. خورشید كه همیشه خورشید است. این ما هستیم كه این طرف كره قرار میگیریم و خورشید را نمیبینیم. خورشید همواره زنده و روشن است و همواره نور میافشاند.
الان هم آنهایی كه آدم آن عالَم باشند در محضر آن بزرگوارند و آمد و شد دارند. ما خیال میكنیم انقطاع كامل است، هیچ كس ایشان را نمیبیند و ایشان هم كسی را نمیبینند و تك و تنها هستند. البته غریب هستند و در غربت زندگی میكنند. آن بزرگوار اصلاً در این نشئة مادی كه زندگی میكنند غریب هستند، حالا همة عالم در محضر ایشاناند و همه عالم در محضر او حاضرند. او ولی خداست.
یابن رسولالله خودت ما را آدم خودت كن و خودت ما را عوض كن. ما شیعه نیستیم ولی شیفته هستیم و شما را دوست داریم. نام تو قلب ما را میلرزاند.
تو كیستی،
آنگاه كه نام نامیات و خاطر عاطرت در قلب من این چكاوك ترسان میگذرد
سینه مالامال شور و شوق میشود
این گنجشگك تنها و ترسان سر به سینة دیوار میزند
قفسة سینه را میشكافد
به آسمان اوج میگیرد
تو كیستی كه وقتی از تو مینویسم قلم مترنم میشود
واژهها به رقص میآیند
تو كیستی كه وقتی میایستی همة هستی میایستد
آنگاه كه تو قیام كنی عالم قیام خواهد كرد
چرا؟ برای اینكه قامت تو را تماشا كند. تازه چشمها باز شده است و چشمها بصیرت یافته. وقتی تو قیام میكنی، نه اینكه دیگران قیام سیاسی كنند، قیام میكنند و سرك میكشند كه تو را ببینند. نه انسان قیام میكند، عالَم قیام میكند. گیاه قیام میكند، سروها قد میكشند، صنوبرها قد میكشند. صنوبری كه الان ده متر قد دارد نمیداند چقدر باید قد بكشد كه وقتی بر كعبه تكیه دادهای از ایران نظارهگر تو باشد.