مناسبت: سخنرانی در جمع اسایتد و طلاب مدرسه اسلامی هنر زمان: 18/8/84 مكان: قم چکیده «سیطرهی مجاز» و «حیات باژگونه»، اصلیترین مشخصهی جهان معاصر است؛ «حقیقتانگاری مجاز» در سراسر حیات آدمی به چشم میخورد، انسان معاصر، «من حقیقی»اش را گم كرده است. او گرفتار بحران «خود دیگرانگاری» و چند لایه و پیچیده و الیناسیون چندوجهی شده است، یعنی هر انسانی امروز با غفلت از من حقیقی خود، با دهها «من مجازی»، «من مصنوعی»، «من كاذب»، زندگی و رفتار میكند! او جایگاه خود را در هستی گم كرده است، فراموش كرده است كه جزئی از یك كل به نام جهان است؛ امانیسم با تلقین «خود بنیادی» به او، او را دچار توهم «خویش خداانگاری» نموده است، بشر امروز به «انسان بودن» قانع نیست، خود را خدا میپنداشته خدا نیز نشده است و نمیتواند. از اینرو او از بشری رانده و به خدایی نرسیده است و با یك «من متحیر»، «من مبهم» زندگی میگذراند!!
اكنون «من جنیسیتی» در برخی جوامع مدرن دچار بحران است، از سویی فیمینسم افراطی، به زنان، حس «خود مردانگاری» را تلقین میكند، از دیگر سو هموسكشوال به برخی مردان، حس «خویش زن پنداری» القاء مینماید.
روشنفكران جهان سومی كه در جوامعی زندگیمیكنند كه هنوز دوره سنت را سپری نكرده است، با «خود دیگرانگاری» تاریخی و تخیل ورود در به مدرنیته یا پست مدرنیته بلكه اخیراً فراپست مدرنیته! در ذهن خویش، ملیت و مقطع تاریخی و حتا جغرافیایی كاذب ساخته با یك «من مدساختگی» روزگار میگذرانند.
وضع بشر معاصر، در عرصه سیاست نیز با غلبه تحزب و به نام دموكراسی، اسیر نوعی از خودبیگانگی «من حزبی» است؛ هرچند او میپندارد كه همه تصمیات دخیل است و سرنوشت خویش را خود رقم میزند اما نمیداند كه ظاهراً چنین است كه در همهپرسیها، انتخابها او رأیی را به صندوقها میاندازد كه پیشتر، آن را دیگران در صندوق مغز او ریختهاند، پس از انتخاب نیز در فرآیند دموكراسی حزبی این سران احزابند كه امر تصمیمگیری را به جای او صورت میدهند!!
ماشینیزم، وجه دیگری از آفت «خود فراموشی» را بر حیات بشر امروز مسلط كرده است؛ زودا كه ابزارهای مكانیكی و اعضای غیرزنده و مصنوعی، جای بسیاری از اعضای طبیعی را در بدن آدمی اشغال كند!
با افكار اصلالاصول (یعنی استحاله اجتماع نقیضین) و فتوی به تفكیك نومن و فنومن، سفسطه، شكاكیت و نسبیتگرایی، جای فلسفه را گرفته، وجود و نفسالامر دستنایافتنی انگاشته شده، در نتیجه هستیشناسی و معرفتشناسی مجازی بر ذهن بشر متولی گشته است؛ نشان علمیت نیز ابطالپذیری شده است!!
بسمالله الرحمن الرحیم اعوذ بالله من الشیطان رجیم، الحمدلله و الصلوه علی رسول الله و علی آله آل الله و لعن الدائم علی اعدائه اعداء الله.
(عذرخواهی از بابت تاخیر)
جناب آقای نواب امر فرمودند كه خدمت شما مشرف بشوم من هم امتثال كردم ولی با مجموعهای از مشكلات و موانعی كه پیش روی من بود، به ایشان عرض كردم كه چیزی، مدتی است در ذهن من خلجان میكند، یك قبس نوئی است در سینه منطور تفكر و ذهن من خودنمایی میكند، بسیار خام؛ مدتی است بهدنبال فرصت بودم كه جمعی را پیدا كنم و آنرا بازگو و طرح كنم، چهبسا با طرح و ابراز آن نقد شود و ذهن من نیز بارور شود شاید روزی این مطلب به جایی برسد. غالباً سخنرانیهای من همین حالت را دارد كه در آن ایام آنچه دغدغه ذهنی من هست با جمعی بازگو میكنم. البته این مبحث مرتبط با موضوع كار شما هست و در پایان هم عرض میكنم كه این بحث چه نسبتی با كار شما دارد. این مسئله میتواند با این عبارت بازگو شود، انسان معاصر، وداع با حقیقت؛ مرگ دغدغه حقیقت؛ حیات واژگونة انسان معاصر و سیطره مجاز. یك موقعی سنتگرایان در تحلیل و نقد مدرنیته سیطره كمیت را مطرح كردند و رنه گنون كتاب سیطره كمیت را نوشت؛ آن روز شاید واژگونهنگری بشر مدرن با همان عبارت قابل تبیین و بازگفت بود، ولی در عین اینكه در آن روزگار در حدی توصیف رسایی از حیات و هستی بشر معاصر بود، اما نگاه ناقصی بود؛ یعنی غرض این تئوری و این تصویر و تبیین نشان دادن تكساحتی شدن حیات و سطحی شدن ساحت حیات آدمی بود اما در تبیین تكساحتی شدن و سطحیشدن حیات آدمی هم خود این تبیین تكساحتی و تكبعدی به مسئله مینگریست.
اگر آن روز این نگاه، نگاه تكوجهی و ناتمامی هم نبود دستكم این است كه امروز دیگر توصیف حیات تكساحتی بشر با آن تعبیر توصیفی تكساحتی از حیات تكساحتی است. من امروز تصور میكنم كه بشر مدرن از ابتلاء به سیطره كمیت عبور كرده و اضلاح حیات انسان از ساحات و سطوح مختلف دچار یك معضل و مشكلی است بهنام سیطره مجاز. امروز دیگر مشكل كمی نگریستن به حیات و هستی نیست، مشكل اساسی بشر معاصر این است كه بر همة ساحات حیات او و در همه سطوح زیستی او مجاز غلبه و سیطره كرده است.
بشری كه بشر بودنش به حقیقتطلبی او و همّ و غمّ اساسی او همواره در همة حیات بلندش كشف و تقرب به حقیقت بود، ارزش آدمی و هر فردی را به میزان دسترسی و دستیابی و تماس و تقرب او به حقیقت میسنجیدند و در یك شورش تاریخی علیه مجازانگاری و مجازیاندیشی بنیاد فلسفه را نهاد و روزگاری مدعی شد كه طاقت و قدرت دسترسی به حقیقت را دارد و حقیقت در مشت اوست و به این فخر میكرد، امروز چهارنعل و با شتابی سرسامآور بشریت از حقیقت فاصله میگیرد و به مجاز نزدیك میشود، بلكه خودش را در پیلة تودرتوی مجاز مبتلا میكند، مجازهای مضاعف، مجاز اندر مجاز؛ در فلسفه مشكل اساسی این است، در انسانشناسی مشكل اساسی این است، در هنر مشكل اساسی این است، در حیات روزمره یكسره این است؛ یعنی ما به مجازات بیشمار و چندلایه و چندوجهی مبتلا هستیم، بس كه مجاز بشر معاصر را محاصره كرده، غافل از آن است كه اسیر مجازها است، مجاز حقیقت شده است؛ حال بشر معاصر، حال فرد مبتلا به جهل مركب است، جهل در جهل است؛ مجاز در مجاز.
از وقتی كه این نكته در ذهن من خطور كرده با همین نگاه به حیات و هستی و مناسبات و روابط و رفتارهای بشر، مردم ایران، اطرافیان مینگرم، همواره به دنبال این هست كه لابهلای این همه مجاز و در این حیات مجازاندود آیا مورد و نمونهای از حقیقت هم یافت میشود؟ یك وقتی گفته میشد غلبه مجاز، افراط در مجازگویی و افراط در تجوز به نحو فاحش قبیح است و گویی ممكن نیست، روابط قطع میشود، انسان نمیتواند با دیگری ارتباط برقرار كند؛ ولی این مسئله الان منتفی شده است؛ ما اسیر بیشمار منهای مجازی هستیم؛ من انسان امروز بیشمار من دارد اما من نیست؛ بشر اسیر من دیگرانگاری و دیگرخویشانگاری است. اینكه یك وقتی مطرح میشد الیناسیون، الینی شدن انسان، بیخود شدن انسان؛ مثلاً میگفتند كه اسیر ماشین شدهایم؛ اما الان منهای مجازی آنقدر ما را احاطه كردهاند كه هیچ من حقیقی متصور نیست. گرایشها، رویكردها و فرضیهها همه بشر را به این سمت میراند. بعید میدانیم امروز بتوان كسی را یافت كه دستكم مبتلا به حالت روانشناختی دو شخصیتی و چندشخصیتی نباشد، خودش را در بین این شخصیتهای متعدد گم نكرده باشد؛ یعنی شخصیتهای مجازی مختلف او را احاطه كردهاند، در این میان شخص یا شخصیت حقیقی خودش را گم كرده است؛ با هر كسی یكجور برخورد میكنیم. میگفتند كه جامعه ایدئولوژیك جامعه منافق است چراكه همواره خودش، خودش نیست، آدم ایدئولوگ و مبتلا به ایدئولوژی هیچوقت خودش، خودش نیست. با هركه برخورد میكند اول شخصیت مطلوب او را درنظر دارد و در آن قالب میرود و با او مواجه میشود و هیچوقت قالب خودش را برملا نمیكند و تعمیم میدادند و میگفتند كه جامعه دینی هم اینگونه است چون نوعی جامعه ایدئولوژیك است؛ من به صحت و سقم این مطلب كاری ندارم.
اما الان دیگر ایدئولوژیهای بینام و نشان و پنهان و آشكار آنقدر فراوان است كه آدمی پیچیده در مجموعی از ایدئولوژیها است. مسئله گسست نسلها به گوش ما خورده است؛ اگر درست باشد نمادی از ابتلاء یك نسل به یك من غیرحقیقی نسلی است كه با خودش، با ریشه و پیشینهاش و با نسل پیشتر خود و با پدرش گسسته است. فمنیسم یعنی چه؟ حاق و جوهر فمنیسم این است كه زن خویشمردانگاری. فمنیستها چه میگویند، زمن فمنیست میگوید من مرد هستم، نمیگوید من حقوقم را میخواهم میگوید من چون مرد باید باشم پس من حقوق مردانی میخواهم. ضمن همین حقخواهی و این ادعاها البته اعتراف میكند كه زن بودن خوب نیست و كسر شان است و لذا من كه طبیعتاً زن بودم میخواهم مرد باشم. یك فمنیست میگوید من زن نیستم، جامعه منرا زن كرده است. حتی به لحاظ زیستی هم میگوید كه این ستمهای تاریخی متراكم و انباشتهای است كه موجب شده حتی قد زن كوتاه شود، حجم و وزن مغز زن كمتر شود. الهیات فمنیستی میگوید من زن مرد هستم آنگاه انسانم، نمیگوید من میخواهم انسان باشم و طالب حقوق انسانی نیست، طالب حقوق مردانه است. مردهای مبتلا به بیماریهای انحرافی هم همین مشكل را دارند، میگوید من زن هستم. خانواده مجازی میشود، زمزمه اینكه تعریف خانواده را باید تغییر داد و به سازمان ملل برد و در اكثر كشورهای به اصطلاح پیشرفته تعریف خانواده عملاً تغییر كرده است، دو موجود باید با هم زندگی كنند، این دو موجود میتوانند دو مرد باشند، دو زن باشند، یك انسان و یك حیوان باشد، اینها خانواده هستند و حقوق خانوادگی آنها را باید داد. یك وقتی اگر بحث بود كه ماهیت خانواده چیست؟ تركیب خانواده آیا حقیقی است؟ آیا اعتباری است؟ یا وجه سومی است كه مرحوم استاد مطهری میفرمود؛ امروز تعریف خانواده درحقیقت تغییر كرده است، خانواده هم شده مجازی، نهاد خانواده كه یك مطلب طبیعی قلمداد میشد چیز دیگری شده است. زن یك من مجازی پیدا كرده و بر آن من مجازی اصرار دارد و جهان هم میگوید كه ما باید حقوق اینها را به رسمیت بشناسیم. یكی از جرمهای امروز ایران مقابله با اینگونه انحرافات اخلاقی و جنسیتی است. درواقع من مجازی جنسیتی. من تقنینی ملی. ببینید در جهان سوم چه بحثهای جریان دارد؛ از مدرنیته كه هیچ، از پستمدرن كه هیچ، امروز در جهان اسلام بحث فراپستمدرن است. كسی اگر سوال كند كه در جهان اسلام، در جهان سوم اصلاً این سلسله و این دورهبندیهای تاریخی صدق میكند؟ تو كی هستی؟ در كجای جهان ایستادهای؟ تو مگر فرانسوی هستی؟ مگر اینجا فرانسه است؟ اگر در فرانسه كسی بگوید ما مدرنیته پشت سر مینهیم یا نهادهایم، او دارد از خودش سخن میگوید، از من حقیقی تاریخی خود حرف میزند، اما اینجا و بدتر از اینجا در افغانستان امروز از پساپسامدرنیسم حرف زده میشود، و روشنفكر افغانی، تا چه رسد به ایرانی و عراقی و جای دیگر دارد سخن از مباحث پستمدرنیستی، فراپستمدرنیستی میگوید و خیلی هم جدی حرف میزند، مقاله مینویسد، نقد میكند، از تئوریهای این عهد (اگر بشری باشد) بشری جانبداری میكند. اقلیم، جغرافیا و تاریخ جهانی نیست، اقلیم جهان نیست، تاریخ همیشه نیست، تاریخ مقطعی از زمان است.
اما من تلقینی ملی، من تلقینی اقلیمی، من تلقینی تاریخی احاطه كرده و اسیر است و اصلاً متوجه نیست كه من راجع به چه حرف میزنم، از خودم باید بگویم. من تقلیدی روشنفكری جهان سومی، اینكه تعبیر بسیار دقیق، فنی، عمیق، اما متاسفانه مطالعهنشده و رهاشدهای است كه از زبان رهبر فرهمند انقلاب صادر شده كه روشنفكری ما ناقصالخلقه متولد شده است. روشنفكری تقلیدی، اصلاً خودش روشنفكری مال ماست؟ اشكال ندارد كه بگویم كوربن میگفته كه من یك شیعه پروتستان هستم، شیعه میتواند پروتستان باشد؟ ایرانی میتواند روشنفكر باشد؟ اگر روشنفكر لغوی میگویید اشكالی ندارد، فكرش روشن است، ایراد ندارد، اما روشنفكری یك طبقه است، یك پدیده است، در یك بستر تاریخی، فرهنگی، فكری، دینی خاصی در یك نقطهای از جهان، با تلقیح مصنوعی در رحم دیگری بزرگ شده و ناقصالخلقه هم متولد شده است. یك جسم نامتوازنی دارد، سر و دست و پا به هم نمیخورد. به همین جهت هم هست كه افزون بر یك قرن است كه تلاش میكند تا در جامعه جا باز كند اما نمیتواند برای اینكه مال این جامعه نیست، نمیتواند جا باز كند، غریبه است. مانند این است كه مثلاً پاپ امروز بیاید و بگوییم كه نماز جمعه این هفته تهران به امامت پاپ باشد، این پارادوكسیكال است. من دینی مجازی، الهیات وارداتی، عقیده و الهیات كه وارداتی نمیشود.
دین مجازی؛ دین از حاق واقع و باطن حق میخواهد سخن بگوید، الهیات ناواقعگرا، دان كیوپیت، دوست آقای جان هیك الهیات ناواقعگرا طراحی كرده و تبلیغ میكند در كتاب دریای ایمان. الهیات ناواقعگرا یعنی چه؟ پرستیدن هیچ، ایمان داشتن به هیچ. این چه الهیاتی است، اله یعنی حق ولی میگوید حق ناحق و حق ناواقعی.
من مجازی سیاسی، شعار میدهد، در خیابان پرچم به دست میگیرد، پای صندوق میرود و رئیس جمهوری انتخاب میكند، میگوید من نماینده انتخاب میكنم و در سرنوشت خود دخالت دارم، ولی در پس قضیه كه میروید میبینید او نیست كه انتخاب میكند، كسی دیگر در ذهن او پیشتر القاء رأی كرده و بعد خودش را انتخاب نمیكند، دیگرانی را انتخاب میكند كه در چارچوب دموكراسی حزبی آن دیگران بین خودشان تقسیم قدرت میكنند و برای او بهجای او تصمیم میگیرند، نام این دموكراسی است، یعنی من هستم. دموكراسی امروز عموماً دموكراسی حزبی است؛ دموكراسی حزبی یعنی رأی و حزب در ذهن القاء میكند و بعد حزب بهجای من مینشیند و این سران حزب هستند كه درصد بسیار كوچكی از ملت هستند كه بهجای همه مردم تصمیم میگیرند ولی مردم فكر میكنند كه خودشان دارند تصمیم میگیرند. ولی من مجازی هستم كه تصمیم میگیرم، اصلاً خود او نیست كه تصمیم میگیرد و حرف میزند.
اومانیسم یعنی چه؟ ترجمه دقیق آن این است؛ خویشخداانگاری، من خدا هستم؛ بعد هیچ چیز نیست. میگوید من خدا هستم ولی یكباره هیچ چیز است، چون از هستی میبرد. بود تو در بود حقیقی است، وجود حقیقی خدا است، وقتی از او بریدی در عدم كه بودی نیست، تو عدم میشوی، از كانون هستی فاصله گرفتی و كانون هستی را نادیده انگاشتی، نمیگویم منكر شدی، ممكن است فردی بگوید من اومانیسم هستم ولی ملحد نیستم، خوب این ممكن است اما درحقیقت بهمعنی الحاد است. اومانیسم بهمعنی حقیقی آن الحاد است. شهید مطهری در آثارش میفرماید كه ما اومانیسم و لیبرالیسم اسلامی داریم، ولی مراد ایشان لیبرالیسم و اومانیسم لغوی است نه به آن معنی فلسفی اومانیسم و لیبرالیسم. مگر میشود لیبرالیسم اسلامی باشد؛ مثل اینكه میگفتند اینها ماركسیست اسلامی هستند. مگر میشود الحاد اسلامی هم داشته باشیم. مانند اینكه بعضی تئوری سكولاریسم دینی مطرح میكنند، اینها مسامحه است اگر نگوییم جهل است؛ سكولاریسم دینی یعنی چه؟ این پارادوكسیكال است، مگر میشود سكولاریسم دینی باشد، دینی ضددینی، دینی لادینی؛ خوب این یعنی چه؟ اومانیسم، خویشخداانگاری است، خود را بهجای خدا نشاندن و خویش را محور هستی انگاشتن است. بهجای خدا تصمیم گرفتن است. ظاهرش این است كه میگوید من میخواهم از همه چیز حتی از خدا آزاد باشم، من میاندیشم پس هستم، دكارت وقتی این حرف را زد بنای اومانیسم را گذاشت، معرفت من هستم، علم من هستم، من میاندیشم، نه اینكه چون میاندیشم هستم، میگوید من میاندیشم، حالا اشكالات فلسفی فراوانی كه به همین تعبیر دكارت وارد شده بهكنار اما بنیاد اومانیسم گذاشته شد، معرفتشناسی انسانمحور شد، حتی در نئوكانتی فردمحور شد. كانت میگوید كه تو اسیر قالبی هستی بهنام زمان و مكان كه توهمی بیش نیست اما چارهای نیست، تو دسترسی به نومن نداری، هرآنچه كوشش میكنی فنومن نصیب تو میشود. بود در دسترس تو نیست و دستیافتنی نیست و همواره نمود دستگیر تو میشود. آنچه فراچنگ میآید اینجا به تعبیری باد به دست صیاد است، شكار كجاست؟ شكار كه دستنیافتنی است؛ اما میگفت همه بشریت از ازل تا ابد، از الست تا حشر، دچار خطای منسجم روشمندی است، من كانت معجزه كردم، سرم را از دالان و قطار خطای منسجمی كه همه بشریت مبتلا به آن بوده بیرون كردم و بیرون را دیدم. از بشریت هیچكس این را نفهمید. حالا من كانت كه بودم و چگونه شد كه چنین معجزهای صورت گرفت ما نمیدانیم. چگونه فهمید كه بشر دچار چنین خطایی است و آن هم كانت و فقط كانت این را فهمید. یكی نیست بگوید كه تو چطور فهمیدی، از كجا فهمیدی و اگر تو یكی فهمیدی محال نیست كه دیگران هم دریابند. اگر تو این حقیقت را دریافتی آیا اینكه هرگز بود فراچنگ ما نخواهد آمد و هرآنچه در اختیار ما است و دستگیر ما میشود نمود است، اگر تنها این گزاره درست باشد یعنی مطابق با واقع باشد، اینجا لااقل بود و حقیقت فراچنگ افتاده باشد پس بنابراین حقیقت دستنایافتنی نیست و دسترسی به حقیقت محال نیست و همین ادعای تو نظریه تو را ابطال میكند. اما بشر بعد از دكارت و بعد از كانت مبتلای یكچنین وضعیتی میشود و بعد همین بشر مغرور خودفریفته كه میخواهد از سیطره و سكته الهی نجات پیدا كند، براساس روایات ما دو ولایت بیشتر نیست، از ولایت الهی خارج شدی، افتادهای در ولایت شیطان، گرفتار ماشینیزم شدهای، میگوید خدا را كنار میگذارم ولی اسیر دستساخته و دستپرورده خود میشود. ماشینیزم عذابی است كه بشر گریزپای پشت پا زده به خدا و مدعی اومانیسم به آن مبتلا است. از خودبیگانگی مطلق، به شیء بدل شدن، ماشینیزم یعنی به شیء بدل شدن خود انسان، ماشین شدن خود انسان. حالا اینها بیشتر جنبه روحانی و باطنی انسان بود تا رسد به اینكه جسم انسان هم آرامآرام یدكهایش عوض میشود و یك روزی خواهد رسید كه هیچ چیز او از خودش نیست، قلب او مصنوعی است، چشم و دست و پای او مصنوعی است، جسم او هم مجازی میشود. سیطرة مجاز در معناهای آدمی كه اینها نمونههای آن است، در عرصه فلسفه هم همین مشكل است، بساط اولیه فلسفه چه بود، فلسفه برای مقابله با سفسطه پدید آمد، برای اثبات حقیقت، برای نفی شكاكیت، برای از میان برداشتن نسبیت، برای تقرب به واقع، اما امروز فلسفه چه شده است؟ امروز میگوید كه تناقض محال نیست و اصل الاصول را انكار میكند، بدیهی نداریم؛ اجتماع نقیضین مشكل نیست، حقیقت نسبی است. یكی از مبانی پلورالیسم دینی و اصولاً مجموعه پلورالیسمها همین است كه اصلاً حقیقت نسبی است، واقع نسبی است؛ هستی نسبی است؛ معرفت نسبی است؛ دستگاه ادراكی ما اصولاً همه چیز را نسبی مییابد. اگر هم در واقع وحدت وجودی باشد وحدت شهود نیست، كثرت شهود است، چون هیچكس دیگری نیست، چون دیگری هم نمیاندیشد و نمیبیند. همه چیز نسبی است. هر منی محور معرفت است، بازگشت به ماقبل فلسفه.
در یك مقالهای كه یكی از دوستان ترجمه كرده بود فهرست سیصد گونه نسبیتگرایی آمده بود. علم، علم نیست اصلاً خصیصه علم ابطالپذیری است، علم دستیابی به حقیقت، نظریه قانون شده است، تغییر نخواهد كرد. البته اینها بحثهای دیگری هم دارد، دستكم این است كه بشر دارد با این فرایند اعتراف به عجز خود میكند، یعنی به ندانم دارد میرسد.
در حوزه هنر هم همین گرفتاری هست، گفته میشود هنر محاكات است، جوهر هنر زیبایی است، هنر وحیانی است، اشراقی است، شهودی است، آدمی را به حقیقت الحقایق پیوند میزند، هنر چون وحی است، دریچهای است به كانون هستی و واقع، ملحدان هم میگفتند حتی شعر نوعی وحی است. هایدگر شعر را در عرض نبوت قرار میدهد و «انما الشعر لحكمه» بیان نبی اكرم(ص)؛ و گفته میشود كه هنر بازآفرینی است، هنرمندی خداگونگی است، خدا هستی را و هستمندان را آفریده، هنرمند هستمندان را بازمیآفریند. هرچه اثر به حاق و هویت آن هستمند نزدیكتر، اثر هنرمندانهتر. من نمیخواهم مخالفت كنم با انواع مكاتب هنری و ادوار هنری، ادوار هنری كه از نوع هستها هستند، در دنیای غرب دورههای مختلف هنر اتفاق افتاده و سپری شده و یا موجود است، ما كه نمیتوانیم بگوییم نباید اتفاق میافتاد یا اتفاق نیافتده است. اما روزی هنر اینگونه تصور میشد و در عرض حكمت سوم بود، در عرض حكمت نظری و عملی حكمتی بود. اما امروز شاعر شعر میگوید و میگوید من كاری ندارم و فقط میخواهم مضمون منتقل كنم. رسالت من انتقال حس است، مجسمه میسازد میگوید كه من میخواهم انتقال حس بدهم. ما اوایل مجله قبسات را به یك گرافیستی میدادیم، یكی دو بار پرسیدیم این تصاویری كه شما میآورید چه مفهومی دارد، طراح خانمی بود، برادرش از هنرمندان نسبتاً مشهوری است، گفت من البته این طرحها را میكشم برادرم تفسیر و معنی میكند.
همین چندی پیش یك نمایشگاه تجسمی در موسسه فرهنگی صبا كه زیرمجموعه فرهنگستان هنر هست و جلسات شورای هنر آنجا تشكیل میشود آقای مهندس موسوی در آخر جلسه گفتند كه از این نمایشگاه دیدن كنید، رفتیم نمایشگاه را دیدیم، از شما چه پنهان كه همه اعضای شورای هنر هیچكدام جرات نكردیم بگوییم چیزی از این آثار نمیفهمیم. چون گفتیم قصه ما قصه آن حاكمی است كه گفته بود من كاخی چنین و چنان میسازم ولی فقط حلالزادهها میبینند، بعد گفت كه حاكم حلالزاده است و دلم میخواهد حاكم ببیند، حاكم هم شنیده بود كه اگر نبیند و نفهمد میگویند این حرامزاده است، برای حاكم توصیف میكرد و حاكم هم از آن تعریف و تمجید میكرد.
ما آنجا از ترس اینكه بگویند اعضای شورای هنر، هنر نمیفهمند گفتیم خیلی جالب است و چیزی نگفتیم. همانجا هم خانمی بود كه چند اثرش را به نمایش گذاشته بود و دوستان از او پرسیدند مفهوم این آثار چیست، گفت نمیدانم هركسی باید خودش بفهمد و برداشت كند. شما میدیدید كه اینها تكنسین هستند، هنرمند نیستند، گاهی عنصر خیال در آثار حضور داشت، اما غالباً نه عنصر خیال، نه جوهر زیباییشناسی، نه معنویت هیچچیز در آنها نیست و چه كسی جرأت میكند بگوید هیچ چیز نیست.
گاهی از سفر از این گلدانهای پلاستیكی برای ما میآورند و من نه از باب تصنع و تظاهر میگویم این اصلاً زیبا نیست و من لذت نمیبرم، میگویند خیلی قشنگ است و عین گل است، میگویم من میدانم این مجازی است و دروغ است و این گل نیست و برای همین از آن لذت نمیبرم. اصلاً دوست ندارم.
میگوید آقا هرمنوتیك اصالت المتنی، نه اصالت المولفی، متنمدار نه مولفمدار، اصالتالذهنی، اصالتالمفسری میگوید كه نُه تفسیر بر غزل
الا یا ایها الساقی ادر كاساً و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها
وجود دارد. میگوید بهنظر میرسد كه درست نیست، میگوید اگر حافظ همین امروز سر از خاك بردارد و این غزل را تفسیر كند این میشود ؟؟؟؟؟؟؟، میگوید حافظ خالق این اثر است، میگوید نهخیر رابطه بین مولف و مولَف قطع شده، متن شخصیت مستقلی دارد، اگر یك روزی این حرف را به ما میزدند میخندیدیم، میگوید نهخیر این هم تفسیر دهم است، یك قدری خودمان را از زمان تهی كنیم ببینیم این حرف چقدر سخیف است.
من خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم آقای نواب این مدرسه را تاسیس كرده چون از دغدغههای دیرین بنده است كه به قول سهراب سپهری سر سوزن ذوقی دارم. در مدرسه خودمان كه حجره ما در كنار حجره آقای نواب بود، آنجا چون یك مقدار تمیز و روشن بود و بعد تو دید بود و ممكن بود كسی وارد شود و آبروی ما برود كارهای هنری نمیكردیم، توی حجرههای تنگ و تاریك و نمور دارالشفاء ما با یك جمعی از دوستان اهل ذوق و شعر یك انجمنی درست كرده بودیم، در را میبستیم و شعر میخواندیم چون خلاف بود. ولی یكباره انسان میشنود كه یك طلبه دلسوز و فاضل و خادم حوزه آمده مدرسه اسلامی هنر راه انداخته تا طلبهها بیایند و هنر بخوانند، بگذارید خیلی راحت بگویم كه انقلاب شده، نه انقلاب اسلامی كه بیست و هشت سال پیش شد، در حوزه انقلاب شده، حوزه دیگر شده؛ البته خیلی كار سختی است، شهری است پر ظریفان، شهری است پر حریفان، روی پل صراط میخواهید راه بروید، بسیار این كار خطرناك است. چندی پیش یكی از كارگردانهای مطرح مومن و متدین ما، بعد از جلسه شورای انقلاب فرهنگی، جمعی از اصحاب فرهنگ و هنر را دعوت كرده بودند برای افطار، بعد از جلسه من گفت كه باید طلبهها به سلاح هنر (من اضافه میكنم و سپر هنر) مجهز بشوند. در حوزه باید مراكز تعلیم هنر دائر شود. به او گفتم كار دشواری است، البته قبول دارم. او گفت كه شما باید پیشقدم شوید. گفتم من نه مجال و نه حوصله این كار را دارم و نه جرات آن را دارم كه مدرسه هنر راه بیاندازم. گفت كه شما یك بار بیایید به قم برویم و با بعضی مشورت كنیم، گفتم هم را میشناسم، ولی نمیشود و مشكل است. جناب آقای نواب میخواهد با اهتمام مسئولین این مدرسه و انشاءالله اخلاص هنرجویان و هنرپژوهان این موسسه آن كاری كه نمیشود به انجام برساند و كار خیلی بزرگی است. ولی من همینجا در پایان این سخنرانی میخواهم این نتیجه را عرض كنم كه بهدنبال هنر حقیقی باشید، بهدنبال هنر حقیقت باشید، لازم نیست، عجله نكنید و احساس حقارت نكنید كه شما این هنرهای ابوالهولی و مبهم را نمیفهمید و بلد هم نیستید، من زمانی شعر سپید گفتم كه بسیاری از شعر سپیدگویان امروزی میگفتند كه این كار درستی نیست و در عین حال همان موقع و الان هم در آخرین كار منتشر شده در مقدمه نوشتهام كه به رغم آنكه همچنان دغدغهمندم كه آیا شعر سپید شعر است و آیا ترویج آن درست است ولی مرتكب میشوم. شعر سپید قریب به همین هنرهای مجازی است، یعنی نه وزن دارد و نه قافیه، فقط میخواهد احساس را منتقل كند، ولی گاهی شعر سپید هم ابزار خوبی است كه مخاطب تو حرفت را بفهمد و غیرمخاطب نفهمد. اگر تلویحات من را غیرمخاطبین میفهمیدند امروز اینجا نمیتوانستم برای شما سخنرانی كنم. ولی الان هم عرض میكنم كه بیجا فریفته فروغ و سهراب نباشید، محكم بگویید صادق هدایت منحرف بود، جرأت كنید، نكند ما طلبهها به دام بیافتیم، الان كسی جرأت نمیكند علیه صادق هدایت و صادق چوبك و دهشیری و افرادی دیگر حرف بزند، من میدانید تند نیستم ولی دارم اشاره میكنیم «والعاقب یكفیه الاشاره» میخواهم بگویم این بنیاد را با همین بنیاد انشاءالله حفظ كنید، مبادا در متن حوزه فردا بعضیها در این موسسه عظیم ارزشمند، و این حماسه بزرگ، واقعاً در این صحنهها وارد شدن حماسه است و حماسهپردازی است، مبادا این كار عظیم و ارزشمند كه با نیت درست دارد آغاز میشود روزی باز از بین طلبهها هنرمندان آنچنانی تحویل جامعه بدهیم، بسیار خطرناك میشود.
چند روز یكی از دانشگاهیهای متدین كه اكثر شما او را میشناسید، یقه من را گرفته بود كه شما حوزویها مشكل ما شدهاید، ایشان خیلی متدین است، گفتم حوزویها؟ گفت بله؛ بعضی طلبههای سكولار ما باید الان جواب شبهاتی كه آنها القاء میكنند بدهیم، گفتم پس حرفت درست است من هم قبول دارم، یك رگهای بهوجود آمده، اما نگو حوزویها و حوزه، قبول دارم، طلبه سكولار، نباید فردا هنرمندی كه با همت و اهتمام و اخلاص آقای نواب و مدرسین و مربیان اینجا از اینجا فارغالتحصیل میشود دچار مشكل شود، این مهمترین خطر در مقابل این حركت است، ضمن اینكه هنر ذاتاً مشكل دارد. پاكترین آدمها وارد شوند، اینجا مضاعف انسان تهدید میشود، هم شیطان خیلی حضور دارد و هم بافت و ساخت این مقوله اقتضائاتی دارد كه خیلی سخت كه انسان بتواند خودش را حفظ كند.
خیلی پراكنده صحبت كردم، و به قول آقای خرمشاهی خیلی پاشان صحبت كردم و همانطور كه او از نظم حافظ به نظم پریشان تعبیر كرده كه البته تعبیر خوشی است ولی دقیق نیست كه غزل عرفانی و غزل بعد از عراقی اصولاً همینطور است.
شاعری رفت نزد دكتری گفت دلم درد میكند، هرچه معاینه كرد چیزی از عوارض ندید، گفت شما مشكلی ندارید، گفت چهكاره هستید، گفت شاعرم، گفت جدیداً شعری چیزی نگفتی، گفت چرا، گفت بخوان ببینم، خواند بعد دكتر گفت خوب برو، گفت آقا دلدرد من چه میشود، گفت نه دیگر خوب شدی، شعر جدید گفته بودی، نخوانده بودی دلت درد میكرد. شما نخواهید من خودم یك شعر باید بخوانم.
تلویحات حاشیهای است بر پیام حضرت امام كه معروف شد به منشور روحانیت.
این را نمیخواهم از باب مباهات بگویم ولی آقای آهی گفت وقتی شاملو این شعر را گفت یك صفحه مطلب نوشت پیغام داد به تو كه هر كاری در دست داری زمین بگذار و این سبك را تعقیب كن، البته من جدی نگرفتم و بعد از این دیگر شعری نگفتم.
تُنگ قافیه تنگ است
جز با سبك بیوزن،
بار سنگین دل را نمیتوان سبك كرد.
این سینه،
سینایی میجوید بیدیوار،
زبانی میخواهد
بیگِره،
و قلمی میطلبد
جسور،
تا مگر
مخاطبین اصلی من،
تفقّه كنند حرفم را.
***
تو از كهنترین زخم عشیره
سخن گفتی،
از كاریترین،
چركینترین
جراحت تاریخ،
و از داغهای باغ،
داغهای هزارساله.
من از خروشِ تو دانستم كه
استخوان ران شتر هرگز رمیم نخواهد شد
و مشت شورشگر ربذه،
میراث عشیره من است.
***
قاسطین، مارقین و ناكثین،
از مصالحِ سادهلوحان موجّه
اینك پلی ساختهاند
تا به تو
ای محمدیت ناب!
و ای علویّت محض!
یورش آورند.
شگفتا!
تو در پایتختی امّا
خط به خط ملل و نحل شهرستانی را
زیر چشم داری.
از جملهی صفات ثبوتی تو
علم تفصیلی به حوادث است،
مجامله و مصلحتاندیشی
از صفات سلبی توست.
خوشا روزی كه
حكمت نظری چشمانت با حكمت عملی دستانت،
به هم آمیزد،
آنگاه
تو سورة برائت تلاوت خواهی كرد،
و ذوالفقار،
چشم فتنه را
از حدقه در خواهد آورد؛
آیهی كنز، خواهی خواند
و استخوان ران شتر
كعب الاحبار را،
تأدیب خواهد نمود،
و این حكمت مزدوج دیگریست كه
تواش تاسیس كردهای.
***
تو در سال پنجاه و هفت
فرعون را غرقه ساختی
و اینك سال (شصت و هفت)
سامریان (حمّالان اسفار)
طغیان كردهاند.
و گوسالهای در سینه دارند
كه نسبش به گاوصندوقهای بزرگ میرسد!
برخی قیام را
دون شان خویش میپندارند
امّا شیفتهی جلوسند،
اینها با قیام، كینهای دیرینه دارند،
نوافل را حتی
نشسته میخوانند!
چون قیام حال میخواهد و آنها از حال بیخبرند!
و مستقبل را
تنها تا مسافت سهسانتی میبینند
(فاصلهی چشمهای بیفروغ، تا نوك بینی برّاق)
ـ البته اگر عینك جغدیشان را بزنند. ـ
منطقالطیر را بسیار میخوانند،
بهخاطر كشف مضافالیه آن،
چراكه به مضاف آن پایبند نیستند!
بین آنها و مردهی متنسك
تقابل اضافه برقرار است!
و اصولاً آنها
خود نوعی عرض اضافهاند.
تهجد را با تحجر
لازم و ملزوم میدانند!
و بدین سبب است كه
از طلوع فجر انقلاب تا كنون،
سنگاندازیشان
هرگز قضا نرفته است!
اینان بطنشان درد میكند
و بطن را مصدر میدانند
و مصدر را نیز اصل و كلام،
پس همهی حرف و حدیثشان، بر سر بطن است!
اصلاً همهی كلمات اینان،
از مصدرشان مشتق میشود،
و علمشان هم كیف نفسانی است!
من این همه را
از باب تشبیه معقول به محسوس گفتم
اگرنه، در مثل مناقشه نیست.
***
گرچه امور خاصه
در میان عامه
خلط مبحث است و ناپسند،
اما من، تنها فهرست اشارات و تنبیهات تورا مینگارم،
از تلویحات هم مضایقه كردن،
اغراء به جهل است!
الفیهی ابن مالك
سینهها را اشغال كرده است
و تفسیر آیات مهجور
از دروس جنبی حوزه است!
مغنی اللبیب
ما را از نهجالبلاغه،
مستغنی نمیكند،
و فروغ اصول فقه، ـ (اصول فروع) ـ
نباید اصول دین را
تحت الشعاع قرار دهد.
تسلسل لایقفی خارج باب طهارت
و دور مصرح تدریس و تدرس مكرر ابواب استحصاب، اشتغال و برائت