مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی؛ ماهیت، مبانی و مسائل

مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی؛ ماهیت، مبانی و مسائل
گفتگو با ماهنامه زمانه 03/07/1386

شاید پرسش از اینكه چرا زندگی می‌كنیم در غوغای روزمره‌گی‌ها مورد غفلت قرار گیرد. اما اینكه چگونه زندگی می‌كنیم پرسشی است كه همواره وضع موجود را به چالش می‌كشد. آیا این روابط و تعاملات، انسانی است؟ یعنی به جهت بار فرهنگی مترتب بر حیات انسانی، می‌تواند آن‌ها را نسبت به سایر روابط و تعاملات، خاص و ممتاز سازد؟ از اینجاست كه فرهنگ به مثابه ساختاری مركب كه محیط بر حیات جمعی بشر است حائز اولویت اول می‌گردد. اما چگونه می‌توان زمینه‌های تسری و نفوذ فرهنگ مطلوب را فراهم ساخت و بسترهای پذیرای آن را پروراند؟ تحول و تغییر فرهنگی تابع چه قواعدی است و یك نظام فرهنگی در معنای فراگیر آن چگونه عمل می‌نماید؟ پیروزی انقلاب اسلامی به مثابه انقلاب فرهنگی از یك‌سو و دوام توأم با نشاط آن از سوی دیگر، فی‌نفسه دستاوردهایی در خور اعتنا برای سؤالاتی از این دست محسوب می‌شوند كه در تجربه و عمل آزموده و مشاهده شده‌اند. اكنون در دهه سوم پس از پیروزی با گذر از تنش‌ها و بحران‌های گوناگون، زمینه طرح دغدغه بنیادین انقلاب اسلامی، یعنی فرهنگ و پویایی آن، به صورتی ساختاری و نظام‌مند فراهم شده است و مقام معظم رهبری آن را در قالب‌های مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی بیان فرمود. در این گفت‌وگو با عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی ضرورت‌ها و اقتضائات این مباحث مورد مداقه قرار گرفته‌‌اند.

* فرهنگ به عنوان مقوله‌ای مشتمل بر امور غیرمادی، ذهنی و شناختی، با نظام جامعه‌پذیری ارتباط دو سویه دارد؛ بدین معنا كه از یك‌سو فرهنگ و نظام فرهنگی، نهادها و ارزش‌های نظام جامعه‌پذیری را در اختیار می‌گذارد و از سوی دیگر نظام جامعه‌پذیری نیز به انتقال و ماندگاری ارزش‌ها، هنجارها و آداب و رسوم(به عنوان اركان نظام فرهنگی) یاری می‌رساند. اما چنان‌كه عرض كردم این مقوله از سنخ غیر مادی و ذهنی است و به عبارتی نمی‌توان به آن همانند مقوله‌های مادی و عینی نگریست. با این توجه، چطور می‌توان در مورد این مقوله از اصطلاحاتی چون مهندسی استفاده نمود و از مهندسی فرهنگ یا مهندسی فرهنگی سخن گفت. قطعاً این دغدغه از الزامات فرهنگی جامعه ناشی شده كه نوعی مدیریت فضای فرهنگی و مدیریت فرهنگی شؤون مختلف را ضروری نموده و به ویژه در مقطع فعلی بر اثر گسیختگی، روزمرگی و فعالیت‌های متعارض نهادها و كانون‌های مختلف متولّی جامعه‌پذیری و امور فرهنگی كشور، كه نوعی پریشانی و بحران فرهنگی را دامن زده، این الزام بیش از پیش نمایان شده است. شاید همین دغدغه‌ها مقام معظم رهبری را بر آن داشت تا در سال 1381 بر اهمیت و ضرورت مهندسی فرهنگی كشور تأكید نمایند؛ اما به لحاظ تنقیح مفهومی، لطفاً بفرمایید منظور از مهندسی فرهنگی چیست و اصلاً چرا از عبارت‌هایی مانند "مدیریت فرهنگی" برای بیان مطلب استفاده نمی‌كنیم؟

اجازه دهید در آغاز، به جزء نخست سؤال شما پاسخ گویم، سپس تنقیح مفهومی و بیان تفاوت‌های تعبیرهای مهندسی فرهنگ، مهندسی فرهنگی، مدیریت فرهنگی و... را مدنظر قرار دهم.

واژة "هندسه" همان اندازه فارسی است كه معرّب گشته، سپس مشتقاتی چون مهندس از آن ساخته شده است، به نظر بعضی از فیلسوفان مسلمان ــ كه تا حدی نیز صحیح است ــ الفاظ برای ارواح معانی و جوهر مفاهیم، وضع شده‌اند، اندازه هر چیزی به حسب و به تناسب همان چیز، مشخص می‌گردد.

اگر انسان را فرهنگی تعریف كنیم، چندان به گزاف سخن نگفته‌ایم. هویت و حیات انسان به فرهنگ گره خورده است. انسان‌ها در فرهنگ زاده می‌شوند، می‌زیند، می‌بالند، و می‌میرند. همان‌طور كه انسان‌ها برای تنفس سالم در زیست محیط فیزیكی، باید محیطشان را سالم و شاداب نگاه دارند، آن را پیوسته آفت‌زدایی كنند، از عناصر مزاحم بپالایند، برای تأمین و افزایش اكسیژن مورد نیاز در آن، تلاش نمایند و ... ، به تناسب موضوع، برای سالم نگاه داشتن، پیراستن و پالودن فضای تنفس فرهنگی به مهندسی این فضا یا به عبارتی به مهندسی فرهنگی نیاز دارند؛ چون گفتیم: فرهنگ نیز، نوعی محیط زیست قلمداد می‌شود. همان‌طور كه هر گونه كاستی و آلودگی و نقص در محیط زیست به مسموم شدن این فضا و درنتیجه به بر هم خوردن توازن و تعادل زندگی طبیعی انسان‌ها و جانوران می‌انجامد، و لذا تصفیه، پاك‌سازی، پیرایش و نشاط‌انگیز ساختن محیط زیست ضروری است، فرهنگ و محیط فرهنگی نیز در صورت خارج شدن از توازن طبیعی، و آسیب دیدن سلامت و صفای آن، موجب پریشانی و برهم خوردن تعادل اجتماعی، روحی، اخلاقی، و معنوی و ... در زندگی انسان می‌گردد و لذا اگر آن را نپیراییم، نیاراییم و نشاط‌انگیز و دلپذیر نكنیم، از لحاظ فرهنگی پژمرده خواهیم شد و به افسردگی و احیاناً مرگ فرهنگی دچار خواهیم گشت. ضرورت و اهمیت مهندسی فرهنگی یا به عبارتی اهمیت پیرایش و آرایش، ارتقا و تكامل فرهنگی و فرهنگی‌سازی شئون مختلف جامعه، به اندازه‌ای است كه باید آن را هم‌سنگ بلكه فراتر از مسألة مرگ و زندگی طبیعی برای انسان‌ها تلقی نمود. جامعه‌ای كه به هر دلیل، و چه بسا به خاطر هجوم فرهنگ بیگانه، فرهنگش آلوده، مسموم و منحط شده و یا از هویت دینی، ملّی و تاریخی‌اش فاصله گرفته باشد، درست همانند موجودی آبزی است كه در آب آلوده یا در مایع دیگری جز آب، شناور شده باشد و به طور طبیعی، دیر یا زود، مرگ آن فرا خواهد رسید!

فلسفه فرهنگ، پیش‌نیاز علم فرهنگ، و علم فرهنگ، پیش‌نیاز مهندسی فرهنگی است. مهندسی فرهنگ، مقدم بر مهندسی فرهنگی است. مهندسی فرهنگی مقدم بر مدیریت فرهنگی است. در مهندسی فرهنگی، زیست‌بوم نافیزیكی و فرافیزیكی آدمیان طراحی و نقشه‌پردازی می‌شود. و مهندسی فرهنگی، مستلزم مهندسی فرهنگ است؛ یعنی مهندسی فرهنگ، مقدم بر مهندسی فرهنگی است. پس از آنكه فرهنگ، مهندسی شود، ترسیم نقشه و هندسه‌پردازی فرهنگی شئون دیگر، میسر خواهد گشت. به مقطع پس از ترسیم نقشة فرهنگی، مدیریت فرهنگی گفته می‌شود؛ كه درواقع مرحله اعمال مهندسی فرهنگی است. درحقیقت ما ابتدا شئون مختلف جامعه، از جمله اقتصاد، سیاست، امنیت، قضا، حقوق و سایر مناسبات اجتماعی، را با یك رویكرد فرهنگی مهندسی و چینش می‌كنیم (نقشة مهندسی فرهنگی)، و سپس در مقام رفتار كوشش می‌نماییم این چینش را اعمال كنیم و به آن صورت خارجی ببخشیم(مدیریت فرهنگی)؛ یعنی هرگاه موفق شدیم محیط اقتصادی، سیاسی و ... را بر اساس یك نقشة فرهنگی تعریف، تنظیم و طراحی كنیم، و سپس توانستیم آنچه را به این صورت فرهنگی تنظیم و تدبیر كرده‌ایم، اعمال نماییم، درواقع آن شئون را مدیریت فرهنگی كرده‌ایم. بنابراین مدیریت فرهنگی به نحوی در طول مهندسی فرهنگی قرار می‌گیرد. البته ممكن است عده‌ای مهندسی فرهنگی را اعم از مدیریت فرهنگی و شامل آن بدانند، ولی به نظر می‌رسد از ظاهر این دو تركیب معنایی به‌دست می‌آید كه می‌توان گفت مدیریت فرهنگی در طول مهندسی فرهنگی قرار می‌گیرد و از مرحله اجرایی مهندسی فرهنگی باید تحت عنوان مدیریت فرهنگی یاد كرد.

. تفاوت مهندسی فرهنگی با مدیریت فرهنگی را روشن فرمودید. لطفاً بفرمایید مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی به لحاظ نظری چه تفاوت یا تفاوت‌‌هایی با هم دارند؟

این دو اصطلاح در بیان رهبر فرهمند انقلاب دام ظله، در دیدار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی با ایشان در سال 1383 به كار رفته بودند كه به لحاظ صورت نزدیك و شبیه‌اند، اما مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی از جهت مفهوم‌شناسی، محتوا و ساخت زبانی با هم تفاوت‌های بسیاری دارند. در مهندسی فرهنگ مهندسی به فرهنگ اضافه شده و تركیب از نوع اضافی(مضاف و مضاف‌الیهی) است. در این تركیب، مقوله فرهنگ، متعلق و موضوع مهندسی است؛ یعنی فارغ از آنكه خود مهندسی را به چه معنایی تفسیر كنیم، مقوله فرهنگ متعلق مدیریت و مهندسی است. آنچه باید مهندسی شود، فرهنگ است نه چیز دیگر. به عبارتی، مطابق این تركیب، مقوله فرهنگ باید سامان یابد، متحول و متكامل گردد و جهت پیدا كند. این گونه مهندسی به لحاظ وسعت مفهومی و جنبه نظری مقوله فرهنگ، به عنوان متعلق و موضوع تحت مهندسی، تدبیری وسیع و مبتنی بر یك سلسله مبانی نظری مشخص می‌طلبد. اما مهندسی فرهنگی تعبیری است پدیدآمده از یك تركیب وصفی (صفت و موصوفی) كه به معنی تدبیر كردن و سامان بخشیدن، جهت دادن و اندازه كردن امور و شئون از نوع فرهنگی، با معیارهای فرهنگی و از زاویه فرهنگ می‌باشد. در این تركیب، متعلق مهندسی ذكر نگردیده و مشخصاً گفته نشده است چه چیزی را باید مهندسی كنیم، در حالی كه در مهندسی فرهنگ متعلق خود فرهنگ بود. در عبارت مهندسی فرهنگی، همه شئون می‌توانند متعلق تدبیر قلمداد گردند. بدین‌ترتیب در مهندسی فرهنگی، متعلق بسیار وسیع گرفته شده است و می‌تواند علاوه بر فرهنگ، بسیاری مقوله‌های دیگر را نیز شامل شود.

· با توجه به تفاو‌ت‌های زبانی، قلمروی و مبنایی میان دو تعبیر، به نظر شما كدام یك مدّ نظر مقام معظم رهبری بوده است؟

چنان‌كه گفته شد، یكی از تفاوت‌های موجود میان مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی، تفاوت در ساختار لغوی یا در اضافی و وصفی بودن تركیب آن‌ دو است. تفاوت دوم میان آن‌ها این است كه متعلق مهندسی در تعبیر مهندسی فرهنگ مشخص شده و آن مقوله فرهنگ است، اما در مهندسی فرهنگی متعلق ذكر نشده است و می‌تواند بسیار گسترده باشد و احتمالاً همه شئون و امور جامعه، حكومت و كشور را شامل شود. تفاوت سوم این است كه در مهندسی فرهنگ، در مقایسه با مهندسی فرهنگی، كار علمی ناچیزی انجام شده است، ازاین‌رو به مباحث نظری بیشتری نیاز داریم. این در حالی است كه در قلمرو فرهنگ و فرهنگ‌پذیری، تاكنون مطالعاتی مناسب اما ناكافی انجام شده و اگر احیاناً اطلاعات و معلوماتی هم باشد، بیشتر اطلاعلات كاربردی‌اند یا اطلاعاتی هستند كه خودآگاهانه نیستند و لذا ما در زمینة فرهنگ‌پژوهی به شدت به مبناپردازی و نظریه‌سازی نیازمندیم.

البته این بدان معنا نیست كه ما دربارة مهندسی فرهنگی به مبانی و نظریه‌پردازی نیازی نداریم. بلكه می‌خواهم بگویم در زمینة مهندسی فرهنگی، به نحو تجربی كم‌وبیش مفاهیم و مطالب پایه را در اختیار داریم؛ یعنی ازآنجاكه اكثر سران، رهبران و مدیران انقلاب و نظام، خود از شخصیت‌های فرهیخته و شناخته، فرهنگی و دانش‌آموختگان، صاحب‌نظران و صاحب‌نامان حوزه و دانشگاه بودند، و اكثراً به طبقه فرهنگی و فكری فرهیخته كشور تعلق داشتند، نوع رفتارشان در ابعاد مختلف زندگی شخصی، اجتماعی و گروهی به‌خودی‌خود وجه فرهنگی داشت و خودبه‌خود نوعی مهندسی فرهنگی را به نمایش می‌گذاشت. این مسأله باعث شده است به طور طبیعی ما طی 28 سال پس از انقلاب، در مواجهه با امور و شئون مختلف، تجاربی به‌دست آوریم و لذا در مقام "مهندسی فرهنگی" به اندازه‌ای كه در محقق ساختن "مهندسی فرهنگ" مورد نیاز است، به كار نظری احتیاج نداریم ــ هر چند این تأكید و تفكیك بدان معنا نیست كه در مهندسی فرهنگی موفق بوده‌ایم یا اهتمام كافی را معمول نموده‌ایم.

با توجه به این موارد می‌‌توان گفت هر دو مقوله در مد نظر رهبر فرهمند انقلاب بوده است.

· به نظر می‌رسد در مقام نظریه‌پردازی حول مفهوم مهندسی فرهنگ، اولین گام باید این باشد كه از خود فرهنگ یك تعریف مورد قبول ارائه شود. با این توجه كه یكی از نقاط اختلاف اساسی در مباحث نظری، همین تعریف مقوله فرهنگ است، لطفاً بفرمایید شما چه تعریفی از فرهنگ ارائه می‌دهید.

كاملاً درست است؛ اگر بخواهیم مهندسی فرهنگ را مفهوم‌شناسی كنیم و دقیقاً بدانیم منظور از مهندسی فرهنگ چیست، باید نخست ببینیم فرهنگ چیست. درباره فرهنگ تعاریف بسیاری تاكنون مطرح شده است و حتی كتاب‌های مستقل متعددی در داخل و خارج كشور صرفاً به فهرست كردن و شرح تعاریف ارائه‌شده از فرهنگ اختصاص یافته‌اند. در بعضی از این كتاب‌ها نزدیك به دویست تعریف از فرهنگ ذكر شده‌ است. شخصاً همواره علاقه‌مندم ضمن آگاهی از دیدگاه‌های دیگران و فهم تلقی سایرین، تلقی خودم از مسأله را بازگو كنم و همان را مبنای بحث قرار دهم. بنده دو یا سه تعریف برای فرهنگ ارائه كرده‌ام و علاقه‌مندم همان تعابیر را اینجا شرح دهم.

به نظر من "فرهنگ، جهان زیست نافیزیكی جمعی انسان است؛ یعنی فرهنگ، فضای نرم‌افزاری و نافیزیكی تنفّسی و تحرّكی حیات جمعی آدمیان می‌باشد."

در این تعبیر، ضمن اشاره به حیاتی بودن فرهنگ به عنوان جهان زیست (جهانی كه عالمیان در آن زندگی می‌كنند و آن را همچون اكسیژن كه حیات آدمی بدان وابسته است، استنشاق می‌نمایند)، به شمول این مقوله هم اشاره كرده‌ایم.

فرهنگ را نباید با اقتصاد مقایسه كنیم. اقتصاد بُعدی از حیات آدمی است؛ اما فرهنگ همه زوایای زندگی آدمی را چنان می‌پوشاند كه اقتصاد هم تحت‌تأثیر آن قرار می‌گیرد. سیاست و سایر مقولات را نیز نمی‌توان با فرهنگ مقایسه كرد. درحقیقت هرچند بین فرهنگ و همه مقولات تعامل، تأثیر و تأثر وجود دارد، فرهنگ اشرف و اشمل است.

در تعریف یادشده اشاره شد كه جهان زیست فرهنگی، نافیزیكی است؛ یعنی فرهنگ مقوله‌ای متفاوت با صنعت، معماری و سایر ابعاد فیزیكی تشكیل‌دهنده تمدن است. نمی‌خواهیم بگوییم فرهنگ ورای فیزیك است، بلكه می‌گوییم فرهنگ هویتی غیرفیزیكی یا نرم‌افزاری دارد. به همین دلیل تعبیر نافیزیكی را به كار می‌بریم. به علاوه فرهنگ هویت جمعی دارد. یك نفر به تنهایی نمی‌تواند فرهنگ داشته باشد، بلكه فرهنگ زمانی تولید می‌شود كه جمعیت و جماعتی "از انسان‌ها" وجود داشته باشد. ازاین‌رو فرهنگ مقوله‌ای جمعی و البته انسانی است. فرهنگ، بدون وجود اجتماعی از انسان‌ها ‌معنا ندارد. نمی‌توان گفت فلان موجود فرهنگ دارد، اما انسان نیست یا فلان موجود انسانی، فرهنگ دارد، اما انسان جمعی نیست. حتی انسانی كه تنها زندگی می‌كند، باید در مقطعی اجتماعی زیسته باشد تا موصوف به وصف فرهنگی و برخوردار از فرهنگ تلقی شود. اهمیت مقوله فرهنگ در زندگی بشر به اندازه‌ای است كه با اندكی اغماض حتی می‌توان گفت نمی‌توان بر فردی اطلاق انسان نمود در حالی كه او فاقد فرهنگ باشد. درحقیقت نمی‌توان گفت او انسان است، اما فرهنگ ندارد؛ یعنی اگر فرهنگ نداشته باشد، حتماً از انسان بودنش چیزی كم دارد.

گفته می‌شود انسان اجتماعی‌الطبع است. فرض كنیم كودكی در جزیره تنها مانده و بزرگ شده است و در آنجا زندگی می‌كند. چون این فرد تنها زندگی می‌كند حتماً ویژگی‌هایی از انسانیت را ندارد یا كم دارد. اگر به لحاظ روان‌شناسی و جامعه‌شناسی معرفتی مطالعه كنیم، می‌بینیم حتماً دسته‌ای از خصایص را كم دارد و یك انسان ناقص است. انسان بدون فرهنگ نیز یك انسان ناقص است. لذا می‌گوییم انسان بدون فرهنگ و فرهنگ بدون انسان معنی ندارد. فرهنگ، بدون انسان تولید نمی‌شود؛ زیرا مولود حیات جمعی انسان است.

این چند كلمه‌ای كه در تعریف آوردم، هر كدام با لحاظ پاره‌ای مفاهیم و مختصات، تعریف ما از فرهنگ را سامان می‌دهند.

چنان‌كه گفتم، تعریف دومی نیز از فرهنگ ارائه داده‌ام. مطابق این تعریف، فرهنگ را عبارت می‌دانیم از "ساخت و ریخت بینش و منش تنیده و تولیدشده در بازده زمانی و بستر مكانی مشخص و معین كه به طبیعت ثانوی و هویت محقق و مجسمِ جمعیِ گروهی از آدمیان بدل شده باشد."

این تعریف، البته پیچیده و مفصل است. لذا می‌توان فرهنگ و مطالعه آن را به "انسان‌شناسی انضمامی" تعبیر كرد؛ كه به نوعی یك تعریف سوم را هم ارائه می‌دهد؛ یعنی اگر انسان و متعلقاتش را مطالعه كنیم، در واقع فرهنگ را مطالعه كرده‌ایم. البته انسان و متعلقات او زمانی وجود خواهند داشت كه جامعه وجود داشته باشد. فرهنگ یا جهان زیست نافیزیك آدمیان به اندازه انسان‌شناسی یا جهان‌شناسی فیزیكی، پیچیده و كثیرالاجزا و الاعضاست؛ چون فرهنگ بازتاب همه وجود انسان است، همچون جسم و مكانیسم‌های زیست‌شناختی او پیچیده است. فیزیك بشر بسیار پیچیده، دقیق و سرسام‌آور است. بشر در مقابل وجود فیزیكی خود وقتی می‌بیند خداوند چه دقایق و ظرایفی را در آن تعبیه كرده است، متحیّر می‌شود. وجود غیرفیزیكی بشر نیز همین‌طور است و فرهنگ به عنوان تجلی، تبلور، بازتاب و بازخورد كل وجود آدمی، پیچیده می‌باشد. لذا فرهنگ مقوله‌ای بسیار پیچیده، چند بعدی، پرجزء و به شدت درهم‌تنیده و تحت تأثیر متغیرهای شناخته و ناشناخته بسیاری است.

با این توضیحات، "مهندسی فرهنگ، عبارت است از سنجش، سامان‌بخشی، اصلاح و ارتقای آگاهانه (مبتنی بر یك تلقی و اَبَر ارزش‌های پذیرفته) و فعالانه (براساس اهداف و غایات معین) مقولة فرهنگ."

به عبارت دیگر هرگاه مبتنی بر مبنا یا مبانی مورد اعتقادمان، به طور آگاهانه فرهنگ را جهت‌دهی و اصلاح كنیم، و آن را ارتقا بخشیم و به نحو مطلوب استخدام نماییم، به مهندسی فرهنگ نزدیك شده‌ایم و می‌توانیم بگوییم مهندسی فرهنگ اتفاق افتاده است.

· پیش‌نیازهای این مهندسی كدام‌اند؟

چنان‌كه در آغاز نیز اشاره كردیم، مهندسی فرهنگ یك سلسله پیش‌نیازهایی دارد كه می‌توانند در دستیابی به ماهیت فرهنگ و پاسخ این پرسش كه فرهنگ چیست، به ما كمك نمایند. این پیش‌نیازها عبارت‌اند از: 1ــ شناسایی ماهیت فرهنگ، آن‌ هم به عنوان مقوله‌ای بسیار پیچیده، تنیده و كثیر‌الاوضاع و الاجزا كه حقاً شناخت آن دشوار ــ اما ممكن ــ است؛ 2ــ شناسایی مبانی فرهنگ؛ 3ــ شناسایی و كشف قواعد حاكم بر فرهنگ؛ زیرا این مقوله، به رغم پیچیدگی و كثیرالاجزا و الاعضا بودن، به شدت قانونمند است. بدون شناخت قوانین و قواعدی كه فرهنگ در بستر آن‌ها تكوّن، تحوّل و تكامل پیدا می‌كند، مهندسی فرهنگ محال است؛ چون در گام بعدی، كاربست این قوانین و قواعد است كه می‌توان بر آن مدیریت فرهنگ اطلاق نمود. بدون شناسایی قوانین و قواعد، نمی‌توان آن‌ها را آگاهانه مهندسی نمود و به كار برد؛ چون مهندسی بیانگر رفتاری آگاهانه و از جنس مقولات فعال ــ و نه انفعالی ــ است و چنان‌كه می‌دانیم، فعل نیز مبتنی بر اراده است. یك فعل، زمانی اتفاق می‌افتد كه مقدم بر آن یك سلسله مقدمات ارادی رخ داده باشد. در نتیجه بدون پی‌بردن به ماهیت و مبانی فرهنگ و بدون كشف قواعد و قوانین آن، مهندسی فرهنگ اتفاق نخواهد افتاد.

پس به نظر می رسد باید در این پیش نیازها بسیار ضعیف بوده باشیم كه بحث ضرورت مهندسی فرهنگی در جامعه، آن هم از سوی بالاترین مرجع كشور، طرح شده است.

بله؛ ما به شدت در حوزه نظری مقوله فرهنگ، فقیریم و دست‌كم در این زمینه معلومات خودآگاه و سامان‌یافته نداریم. اگر هم معلوماتی هست، كمتر خودآگاه و مدون است. ما به مطالعات فراوانی در این زمینه نیازمند هستیم. پیشنهاد می‌كنم عموم دانشگاه‌هایی كه دارای رشته‌های علوم انسانی‌اند، رشته‌های تخصصی پژوهشی و آموزشی فرهنگ تأسیس كنند. فقط در یك یا دو مركز مانند دانشگاه امام‌صادق(ع) و پژوهشگاه فرهنگ و اندیشة اسلامی، روی فرهنگ مطالعه می‌شود. متأسفانه ما حتی در مفهوم‌شناسی، دچار تشویش و ابهام هستیم، بسیاری از افراد، همین تعبیر مدیریت فرهنگی را هم به اشتباه به كار می‌برند و آن را مدیریت در مسئولیت‌های فرهنگی معنی می‌كنند؛ یعنی مدیریت فرهنگی را به گونه‌ای به مدیریت فرهنگ نزدیك می‌سازند. چرا در دانشگاهی مثل علامه طباطبایی كه تنها دانشگاه تخصصی علوم انسانی ماست، نباید رشته فلسفه فرهنگ، مبانی نظری فرهنگ و مباحث فرهنگ‌پذیری داشته باشیم و چرا در دانشگاه رضوی مشهد، كه دانشگاه علوم اسلامی و انسانی است، رشتة فرهنگ نداشته باشیم. مگر می‌توان بدون مطالعه فرهنگ، در حوزة علوم انسانی و علوم اسلامی تحقیق و مطالعه كرد؟ چرا در حوزة علمیه ما رشتة فرهنگ به صورت رشته‌ای اصلی موردتوجه و اهتمام نباشد. تا زمانی كه در حوزة آموزش و قلمرو پژوهش به كار نظری و تربیت نیروی صاحب‌نظر و متخصص در زمینة فرهنگ اقدام نكنیم، مهندسی فرهنگ محال است و در نتیجه مهندسی فرهنگی نیز ناقص اتفاق خواهد افتاد؛ چون آنجا هم با مقوله فرهنگ سروكار داریم. هرچند در آن حوزه فرهنگ را به مثابه قالب و ابزار یا شیوه به كار می‌بریم، درهرحال باز با فرهنگ سروكار داریم. انقلاب ما انقلابی فرهنگی بوده كه با روش‌های متعارف مبارزاتی مانند تشكیل حزب و تأسیس جبهه آزادی‌بخش، و اتكا به سلاح، و توسل به خشونت و قهر، و با مدد قدرت‌های خارجی یا هر روش و شیوه رایج مبارزاتی معاصر پیروز نشده است؛ بلكه وقوع انقلاب اسلامی به دلیل دلزدگی مردم ما از فرهنگی به نام فرهنگ شاهنشاهی وابسته به فرهنگ غرب بود. در آن زمان یك فرهنگ متأثر از غرب یا به عبارت بهتر یك فرهنگ مشوّش بر جامعه ما حاكم بود. مردم در جستجوی فرهنگ دینی، الهی و معنوی حركت نمودند و رفتار فرهنگی كردند و این حركت را امام مدیریت فرهنگی نمود. هیچ وقت رهبر این انقلاب در جایگاه رهبری مبارزه حتی یكبار به كسی اذن ندادند كه سلاح بردارد و به سوی كسی شلیك كند. بعضی از گروه‌های به‌اصطلاح تندرو كه به مشی مسلحانه در مبارزه معتقد بودند، در نجف نزد امام(ره) رفتند تا ایشان را قانع كنند كه اجازه یا دستور كاربرد سلاح را بدهد، اما ایشان نپذیرفت. ایشان معتقد بود كه باید به شیوه فرهنگی و به اتكاء كلام و كتاب انقلاب كرد؛ به این معنی كه در فرهنگ، انقلاب برپا شود ــ و چنین هم شد. ایشان در فرهنگ، ذهنیت و تلقی قشرهای مختلف مردم تحول ایجاد كرد و تحت تأثیر آن، انقلابی فرهنگی بر پا شد كه به نظامی فكری ــ فرهنگی متكی بود. نظام ما، یك نظام دینی است و ازاین‌رو مبانی و معارف مشخصی دارد، طبعاً دولت برآمده از آن نیز فرهنگی خواهد بود؛ و اصولاً بدون مطالعه فرهنگ بومی اسلامی نمی‌توان علوم انسانی بومی و اسلامی تولید كرد. تولید علوم انسانی دو منبع دارد (من منبع را به معنای خاصی به كار می‌برم، كه توضیح خواهم داد). اگر بخواهیم علوم انسانی ملی، بومی و اسلامی تولید و تدوین كنیم، باید آن را از این دو منبع به‌دست آوریم كه عبارت‌اند از: مطالعه خود انسان؛ یعنی انسان مفطور. علوم انسانی و گزاره‌های تولیدشده از تأمل در انسان حاصل می‌گردد، مثلاً آنگاه كه وجه فردی، درونی و روانی انسان مطالعه می‌گردد، گزاره‌هایی به‌دست می‌آید كه به اصولی تبدیل می‌شود و علم روان‌شناسی شكل می‌گیرد. آنگاه كه رفتار همین انسان با هویت جمعی در مناسبات او با دیگران مطالعه می‌گردد، علم جامعه‌شناسی تولید می‌شود. منبع دوم؛ مطالعه فرهنگ است؛ چون فرهنگ بازتاب و تجسم خصایص، روحیات، عواطف، عقاید، تلقی‌ها و اعمال جمعی از انسان‌ها در فاصلة زمانی مشخصی است. من نمی‌دانم چگونه می‌توان علوم انسانی، به ویژه علوم انسانی بومی، تولید كرد بدون آنكه در فرهنگ بومی مطالعه كرده باشیم و به زوایای آن رسیده باشیم. تولید علوم انسانی خودی و بومی و حتی اسلامی دقیقاً در گرو مطالعه فرهنگ و صاحب‌نظر شدن در فرهنگ است.

پس تولید علوم انسانی ایرانی ــ اسلامی در گرو مطالعه انسان و آنچه از تظاهرات وجودی انسان در بیرون تجسم پیدا كرده است، می‌باشد.

· می‌خواهیم كمی عقب‌تر و به بحث پایه‌ای برگردیم و آن اینكه آیا اصولاً فرهنگ مدیریت‌پذیر است و اگر جواب مثبت است، عوامل دخیل در مدیریت فرهنگ كدام‌اند؟

همان‌گونه كه ذكر شد، از سویی فرهنگ محكوم به قوانین و مضبوط به قواعدی است، از سوی دیگر بر مبانی و اصولی مبتنی می‌باشد كه قوانین و قواعد در چارچوب آن‌ها شكل می‌گیرند. فرهنگ نیز تحت این قوانین و قواعد، متحوّل و متكامل می‌شود و افت و خیز و قهقرا و ارتقا پیدا می‌كند یا اصلاح می‌شود. فرهنگ قاعده‌مند است پس مدیریت‌ هم می‌پذیرد. اگر قواعد را به دلخواه (مبتنی بر یك تلقی خاص) به كار ببندیم، آن وقت می‌توانیم بگوییم فرهنگ را مدیریت كرده‌ایم. اما چه عواملی مدیریت‌پذیری فرهنگ را ممكن می‌سازند؟ برای صاحب‌نظر شدن در فرهنگ، باید به مطالعه مجموعه‌ای از مسائل بپردازیم كه به نظرم می‌توان آن را فلسفه فرهنگ نامید. ما باید به مباحث نظری مربوط به مدیریت و مهندسی فرهنگ، ماهیت فرهنگ، انواع، منابع و نیز كاركردهای فرهنگ واقف باشیم و بتوانیم قانونمندی و انسجام فرهنگ را تبیین كنیم، ارتقا و انحطاط آن را تعریف كنیم و علل این ارتقا و انحطاط را تشخیص دهیم.

علاوه بر این، لازم است نسبت فرهنگ‌ها با یكدیگر و نیز مناسبات فرهنگ با انسان‌شناسی، دین، حكمت و اندیشه، علوم، تمدن، فنّاوری، هنر، سیاست، اقتصاد، حقوق، تربیت، عرف، عادات و... را بشناسیم. به هر حال فرهنگ با مقولاتی نسبت و مناسبات خاصی در قالب تأثیر و تأثر دارد، یا در قیاس با آن‌ها صفت جزء یا كل می‌یابد. به تعبیر دیگر چنان‌كه گفته شد، فرهنگ یك منظوم‌واره است؛ یعنی مقوله‌ای پریشان، غیرمنسجم و بی‌سامان نیست، بلكه ساختارمند است. فرهنگ معجون‌گونه، كثیرالاضلاع و كثیرالاجزا، چند لایه و هزار تو است. در یك فرهنگ به صورت مشاع اجزای بسیاری وجود دارند، ولی فرهنگ‌ها در چارچوب میزان كمّی و كیفی مشاركت و حضور اجزا، متفاوت، متنوع و طبقه‌بندی می‌شوند، به گونه‌ای كه گاه وجه معنوی بیشتر می‌شود و جنبه‌های مادی‌ و مادی‌طلبی كاهش پیدا می‌كنند، گاه به عكس، و همین‌طور نیست به سایر اجزا و عناصر، همچون كم و زیاد شدن و جابه‌جایی عناصر در طبیعت؛ چنان‌كه مثلاً با كمك نانوتكنولوژی و جابه‌جایی و تغییر تركیب‌ها، مواد تازه‌ای می‌سازیم، در فرهنگ نیز بسته به اینكه چه جزئی غلبه پیدا كند، فرهنگ به همان سو تغییر می‌كند. به عبارتی، حضور اجزای بسیار در ساخت فرهنگ‌ها به صورت مشاع و دارای قابلیت تكثر و كم و زیاد شدن، باعث شده است فرهنگ نیز متنوع و نیز بسیار متحول باشد.

فرهنگ، فرآیندمند است؛ یعنی دارای سیر و مسیر است، از نقطه‌ای شروع می‌شود، در نقطه‌ای تكامل می‌یابد، و از نقطه‌ای سقوط می‌كند، اما در مجموع یك تسلسل حلقوی رفت و برگشتی بر فرهنگ حاكم است. فرهنگ فراز و فرود و پیشرفتگی و پسرفتگی دارد، ولی وصف پیشرفتگی و پسرفتگی یك فرهنگ، بستگی به كارآمدی آن فرهنگ، و میزان سازگاری آن با اَبَرارزش‌های مورد قبول جامعه دارد. یك فرهنگ خاص، برای یك جامعه و ملّت خاصی و در تلقی آن‌ها یك فرهنگ پیشرفته به حساب می‌آید، اما در همان حال شاید از نظرگاه دیگران یك فرهنگ پسرفته تلقی شود. وصف به پیشرفت و پسرفت در توصیف یك فرهنگ از منطبق بودن یا نبودن آن فرهنگ بر ابر ارزشهای قضاوت‌كنندگان ناشی می شوند. مثلاً از دید ما فرهنگ غربی یك فرهنگ منحط ارزیابی می شود، و این در حالی است كه تكنولوژی غرب را پیشرفته می‌دانیم؛ چون فرهنگ غربی با ابر ارزش‌ها و اصول اخلاقی و مبانی عقیدتی ما در تعارض است. لذا این پیشرفتگی و پسرفتگی نسبی است. این بحث درواقع در قیاس با خمیرمایه و جوهر اصلی شكل‌دهنده هر فرهنگ، متغیر و تحول‌پذیر است.

علاوه بر این، فرهنگ، تأثیرپذیر است؛ یعنی صفت تولیدكنندگی و مصرف‌كنندگی دارد؛ هم برآمده از چیزهایی است و هم برآورنده چیزهایی. فرهنگ همواره سیال است؛ چنان‌كه شاید هیچ چیز به اندازه فرهنگ سیال و همواره در حال سیر نباشد.

به‌هرحال این موارد و امثال آن‌ها دركل بعضی از قواعد و قوانینی هستند كه در خصوص فرهنگ باید آن‌ها را كشف و درك كنیم. با این حساب می‌توان گفت ما به دانشی به عنوان فلسفة فرهنگ نیازمندیم. مطالعه و تحقیق در زمینه فلسفه فرهنگ، یكی از كارهای واجب و ضروری علمی و نظری روزگار ماست كه اهمیت آن برای حیات و دوام جامعه و اصلاح فرهنگ آن بسیار حیاتی است و همچنین محتاج دانش دیگری به عنوان علم فرهنگ هستیم تا با كاربست عینی و تجربی آنچه در فلسفة فرهنگ به‌دست آمده به تصرف در فرهنگ و تصرف فرهنگی در شئون مختلف اقدام نماییم. بی‌تردید كار نظری در مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی باید از جمله مقولات، امور و شئون كشوری بسیار حائز اهمیت تلقی شود و مورد توجه جدی جامعه و دولت قرار گیرد.

· فرهنگ را دارای وجهی بسیار سیّال معرفی نمودید. به نظر می‌رسد در مورد اموری می‌توان از مهندسی سخن گفت كه ثبات داشته باشند. حال چطور می‌توانیم پدیده‌ای سیّال و پویا را كه همه ابعاد آن در اختیار ما نیست، مهندسی كنیم؟

سیّال بودن به معنای غیرارادی بودن نیست. وقتی می‌گوییم فرهنگ سیّال است، به معنای این نیست كه اراده‌نا‌پذیر است و در اختیار ما نیست. ما می‌توانیم هر چه را كه در اختیار ما باشد، مدیریت و مهندسی كنیم و برای مدیریت آن، همین شرط كافی است. اما باید توجه داشته باشیم كه فرهنگ از متغیرهای بسیاری كه پاره‌ای از آن‌ها شناخته و پاره‌ای ناشناخته هستند تأثیرپذیر است. این مقوله در حد اعلی خصلت سَیَلان، شناوری و تغییرپذیری دارد و به همین دلیل مدیریت و مهندسی آن بسیار دشوار است. به ویژه اگر توجه كنیم كه علاوه بر فراوانی متغیرهای تأثیرگذار بر فرهنگ، پاره‌ای از این متغیرها ناشناخته هم هستند كه در نتیجه، مقداری كار را به حد خروج از قلمرو اراده آدمی نزدیك می‌كند؛ یعنی قریب به مقوله‌ای می‌شود كه گاه از اختیار انسان بیرون می‌رود. نمی‌خواهم بگویم لزوماً از اختیار آدمی بیرون است، ولی اگر زیركی و ذكاوت، جدیّت و دقت به كار نرود، به راحتی مهار كار از دست می‌رود و نمی‌توان آن را مدیریت كرد. اینكه ملاحظه می‌كنیم به رغم اراده مسئولان امر و تدابیر و اقدامات آن‌ها، فرهنگ جامعه كماكان مشوّش و مخدوش است و اتفاقاتی می‌افتد كه هرگز با ابر ارزش‌های ما سازگار نیست و دور از شأن فرهنگی و ملی ماست، نشان می‌دهد كه به دلایلی، در خصوص مقوله مهندسی فرهنگ مهار كار در دست ما نیست؛ از جمله به این دلیل كه به تمامی ابعاد و عوامل تأثیرگذار و همة متغیرها، قواعد و قوانین فرهنگ وقوف نداریم و اگر به بعضی از آن‌ها آگاهی داریم، آن‌ها را به كار نمی‌بندیم و در نتیجه گاه مهار این مركب چموش از دست ما خارج می‌شود و مسیری را برخلاف اراده ما طی می‌كند.

· چنان‌كه فرمودید، بعضی از عوامل و متغیرهای تأثیرگذار بر فرهنگ از كنترل و چه بسا حتی از دایره شناخت ما خارج‌اند؛ ضمن اینكه امروزه گسترش ابزارهای ارتباطی كل جهان را به سمت ایجاد دهكده‌ای جهانی سوق داده‌اند و بحث جهان‌شمولی فرهنگ مطرح شده‌است. به نظر شما چگونه می‌توانیم در این شرایط بازنده نباشیم و در عین حال مهندسی فرهنگی را هم با موفقیت و دقت انجام دهیم؟

ما بی‌آنكه بخواهیم بحث گسترش وسائل ارتباط‌جمعی و پیچیدگی نظام ارتباطی و سلطه امپراتوری تبلیغاتی و ارتباطاتی غرب و سهم تكنولوژی پیشرفته در تأثیرگذاری بر قلمرو اذهان، و رفتار آدمیان و نیز فشردگی زمین و زمان را به عنوان دستاورد تمدن غربی و احیاناً دیباچه و مقدمة جهانی شدن انكار كنیم، باید توجه كنیم كه سهم عوامل درونی تحت اراده ما صد چندان بیشتر از عواملی است كه از بیرون مرزها بر فرهنگ ما تأثیر می‌گذارند. ما خیال می‌كنیم كه بشر خدا شده است. به نظر من این یك تلقی كمونیستی خداهیچ‌انگارانه یا اومانیستی و انسان‌خداانگارانه است. اگر تصور كنیم عده معدودی سكولار و بی‌اعتقاد به ارزش‌های دینی می‌توانند ذهن و دل كل بشریت را تسخیر كنند، آنچه آن‌ها اراده كرده‌اند، اصلاً با فطرت آدمی و مشیت الهی سازگار نیست. ما به این مسأله ایمان داریم و در نتیجه نباید مأیوس باشیم. ما می‌توانیم فرهنگ خویش را مصون كنیم و مدیریت نماییم، اما این مسأله مشروط به اعمال اراده و تدبیر است، و اگر تدبیر و اراده نكنیم، آسیب‌پذیر خواهیم بود. علاوه بر موانع بسیار بزرگی كه سلطه‌جویان غربی و قدرت‌های بزرگ بر سر راه اهدافشان دارند، ما باید به سرمایه‌هایی كه در اختیار داریم، از جمله به زیبایی‌های فرهنگی و معنوی اصیل و سنّت استوار و غنای فرهنگی خودی، توجه كنیم و نگران یا مأیوس نباشیم؛ ضمن آنكه باید هوشمندی به خرج دهیم و اهتمام كنیم، احساس مسئولیت نماییم و مسئولیت‌پذیرانه و مسئولانه اقدام كنیم.

فرهنگ جهان هیچ‌گاه یكپارچه نخواهد شد، مگر آن روز كه فرهنگی برخاسته از فطرت آدمی و ناشی از مشیت و اراده الهی حاكم شود و یااینكه قدرت‌ها یا افرادی، پروژه‌ای را به پروسه تبدیل كنند كه جهان‌شمول شود و بر ذهن، زبان و حیات همه آدمیان مسلط گردد ــ كه البته هرگز ممكن نخواهد شد.

غرب برای استیلای فرهنگ خود كماكان به تلاش ادامه می‌دهد، اما از این‌سو فرهنگ‌های دیگری هم رشد می‌كنند و مانع تك قطبی شدن فرهنگی و غیر فرهنگی می‌شوند؛ از جمله كشور چین رشد در خور ملاحظه‌ای را تجربه می‌كند و می‌توان پیش‌بینی كرد كه با تداوم رشد فعلی ساخت، صنعت و تكنولوژی و پشت سر آن ایدئولوژی چین در بخش عمده‌ای از جهان فراگیر شود. البته همین هم فی‌نفسه به نفع ما نیست، اما به هر حال نشان می‌دهد كه جهان یكپارچگی غیرفطری را نخواهد پذیرفت. ما هم نباید در ایران و جهان اسلام جایگاه خودمان را دست كم بگیریم. ولو در حوزه تكنولوژی چندان مدعی نیستیم. اگر استعداد مردم ایران را به حساب بیاوریم و به فرهنگ غنی اسلامی خودمان ضمیمه كنیم، قطعاً ما هم توانایی بالایی داریم و می‌توانیم بر سیر فرهنگ جهانی و رفتارهای كلان بشری تأثیرگذار باشیم.

· عده‌ای معتقدند فرهنگ و پدیده‌های فرهنگی قاعده‌پذیر نیستند یا حتی به قاعده‌گریزی آن‌ها اعتقاد دارند، در نقطه مقابل عده‌ای نیز قائل به قاعده‌پذیری فرهنگ و پدیده‌های آن هستند. با توجه به این قطب‌های معارض بود كه مقام معظم رهبری فرمودند باید از افراط و تفریط پرهیز شود؛ یعنی باید فرهنگ را یك كل باز و گسترده به وسعت جامعه بدانیم كه مدیریت‌پذیر است، نه اینكه تعریفی محدود و مضیق به مثابه یك سیستم مكانیكی و بسته ارائه دهیم كه نافی تحول‌پذیری فرهنگ باشد و ضمناً آن را چنان از حدود قاعده و سیستم خارج ندانیم كه نتوان برای آن چارچوب تعیین نمود. با این توجهات، به نظر جنابعالی چه نظریه و قالب مناسبی را باید فرض كنیم تا به ما در برنامه‌ریزی برای تغییرات فرهنگی به نحو شایسته كمك كند؟

در عالم ما بر همه پدیده‌ها نظام علی ــ معلولی حاكم است و هیچ پدیده‌ای گزاف اتفاق نمی‌افتد و هیچ رخدادی بدون علت پدید نمی‌آید. مقوله فرهنگ و امثال آن هم هرگز از قواعد عام حاكم بر هستی و حیات مستثنا نیست. كسانی‌كه فرهنگ و مقوله‌هایی مانند آن را قاعده‌ناپذیر یا حتی قاعده‌گریز می‌انگارند، در این مسأله خطا كرده‌اند كه بعضی از مقولات پیچیده‌ می‌باشند و علل و عوامل فراوانی در تكوّن، تحول و احیاناً ارتقا و انحطاط، زایش و زوال آن‌ها تأثیرگذار می‌باشند، اما این عده به دلیل فراوانی علل مؤثر بر ظهور و زوال بعضی از پدیده‌ها و احیاناً به دلیل ناشناختگی بسیاری از عواملی كه بر این پدیده‌ها تأثیر می‌گذارند، نمی‌توانند به علل، عوامل، قواعد و سنن حاكم و جاری بر این پدیده‌ها پی ببرند و لذا مانند انسان‌های اولیه كه به علل پدیده‌ها نمی‌توانستند پی ببرند، و ازاین‌رو پدیده‌ها را به عواملی مثل شانس، بخت، اتفاق و تصادف یا به بعضی علل و عوامل موهوم و خرافی یا علل و عواملی نابجا و نادرست نسبت می‌دادند، تصور می‌كنند فرهنگ قاعده‌ناپذیر، بلكه قاعده‌گریز است. اما هرگز چنین نیست. ما نمی‌توانیم جهل به قواعد یا تنوع و فراوانی قواعد را كه باعث می‌شود تشخیص، تعیین و تحلیل عوامل مؤثر در هر تحول، و تدبّر و تغیّر در فرهنگ‌ها دشوار شود، قاعده‌گریزی یا قاعده‌ناپذیری بنامیم. بشر امروز، كه ظاهراً باید رفته‌رفته عالم‌تر و آگاه‌تر شده باشد و به ماهیت پدیده‌ها، علل وقوع آن‌ها و عوامل تحول و تدبّر در پدیده‌ها، آگاهی بیشتری یافته باشد، به دلیل راه‌های نادرستی كه می‌پیماید، نمی‌تواند به ماهیت، مبانی، علل و عوامل پی ببرد یا شاید هم گاه به دلیل توسعه علم او و آگاهی‌اش از عوامل متنوع یك پدیده و در نتیجه تحیّر او در برابر سنجش و ارزیابی میزان تأثیر بعضی از عوامل یا تشخیص اینكه هر عامل در چه موقعیت و شرایطی توانسته است در یك پدیده تأثیر گذارد، می‌خواهد صورت ‌مسأله را پاك كند، و بنابراین اظهارات حساب‌نشده و بی‌اساسی را مطرح می‌كند. البته این مسأله فقط به مقوله فرهنگ مربوط نیست، بلكه در بسیاری از حوزه‌های دیگر هم بعضی از افراد چنین تصوراتی دارند و می‌گویند این پدیده قاعده‌گریز یا قاعده‌ناپذیر است. عده‌ای هم یك مقدار منصفانه‌تر همه چیز را انكار نمی‌كنند و می‌گویند ما قواعد مربوط را نمی‌توانیم بشناسیم. اما دیدگاه صحیح آن است كه گفته شود فرهنگ از مقولاتی است كه كاملاً قاعده‌مند و قاعده‌پذیر است، اما قواعد حاكم بر آن‌ را باید كشف كرد و پس از كشف و شناخت این قواعد، باید برای اعمال آن‌ها كوشش نمود. البته كار دشواری است؛ چون چنان‌كه گفته شد، اصولاً فرهنگ ذات‌الاضلاع، كثیرالاجزا، تو در تو، لایه‌لایه و بسیار درهم‌تنیده است. طبعاً قواعد حاكم بر آن نیز همین خصوصیات را خواهند داشت. بنابراین شخصاً با اذعان به اینكه نمی‌توان مدعی شد كه تمام قواعد حاكم بر فرهنگ را شناخته‌ایم و در هر پدیده فرهنگی به سادگی میتوانیم عامل مؤثر بر آن را تشخیص دهیم، به‌شدت با این انگاره كه فرهنگ را قاعده‌ناپذیر یا قاعده‌گریز می‌پندارند، مخالفم.

· بعضی از آیات قرآن بر پاره‌ای سنّت‌های حاكم بر فعل و انفعالات در رفتار و زندگی جمعی بشر دلالت می‌كنند؛ از جمله: اِنّ اللهَ لایُغَیِّر ما بِقومٍ حتّی یُغیِروا ما بِأَنْفُسِهم؛ و یا: ولو اَنَّ اهلَ القُری اَمنوا و التّقوا لَفَتَحْنا علیهم بركاتِ مِن السماء ... ، آیا می‌توان از چنین آیاتی مفهوم قاعده‌مندی و قاعده‌پذیری امور فرهنگی را استنباط نمود؟

از بعضی از آیات قرآن می‌توان مبانی، ماهیت و مقوّمات فرهنگ، و ویژگی‌های قواعد حاكم بر فرهنگ را كشف كرد، هرچند نمی‌توان مدعی شد كه رأساً و صریحاً مقوله فرهنگ با تعریفی كه عرض شد، در قرآن مطرح شده است. درواقع ابتدا باید ویژگی‌‌های فرهنگ را استخراج و تحلیل كرد و سپس آن دسته از آیات قرآن كریم را كه در آن‌ها به این ویژگی‌ها اشاراتی شده، شناسایی و تطبیق نمود و نهایتاً با جمع‌بندی آیات و گزاره‌های به‌دست‌آمده، درباره ویژگی‌های فرهنگ مطالبی را از نظرگاه قرآن طرح كرد. مثلاً ازآنجاكه فرهنگ مقوله‌ای هزار تو، هزار سو و هزار رو است، یكی از رویه‌های آن عرف می‌باشد. عرف نیز (با اینكه بخشی از فرهنگ است) دارای وجوه و اجزای مختلفی است و تكوّن و تحول آن متأثر از عوامل بسیاری می‌باشد؛ در قرآن كریم درخصوص عرف و عرفیّات، انواع عرف: عرف‌های غلط و عرف‌های درست، بحث‌های فراوانی آمده است.

همچنین مقولة عادت كه نسبتی با عرف و فرهنگ دارد در قرآن مورد بحث قرار گرفته است. و سیرة عقلائیه هم می‌تواند بخشی از فرهنگ بشری قلمداد شود و در قرآن و روایات مورد بررسی واقع شده است؛

البته هر كدام از این مقولات كه به نحوی نسبتی با فرهنگ دارند، گاه جزئی از فرهنگ، گاه علت و گاه معلول آن قلمداد می‌شوند.

به هر حال، در مورد این‌ مقولات در قرآن بحث‌های بسیاری مطرح شده است. اگر در چارچوب تحقیقی گسترده، و توأم با حوصله و دقت وارد آیات قرآن شویم و مواردی از این دست را استخراج كنیم، می‌توانیم به مباحث و مطالب بسیاری در قلمرو فرهنگ دست یابیم. اما باید توجه داشته باشیم كه نسبت فرهنگ با جامعه مساوی نیست تا همه آنچه درباره جامعه می‌تواند گفته ‌شود، بر فرهنگ نیز منطبق باشد؛ كما اینكه نسبت فرهنگ با تاریخ نیز مساوی نیست، تا سنن حاكم بر تاریخ بر فرهنگ نیز به طرز یكسان منطبق باشد، تمدن با فرهنگ هم برابر نیست تا قواعد آن را به فرهنگ تسری دهیم، ازاین‌رو باید زوایایی از مسائل مرتبط مطرح در قرآن را استخراج كنیم كه نسبتی مستقیم با فرهنگ داشته باشند (مساوی یا جزء آن قلمداد شوند). بر این اساس اجمالاً می‌توان تأكید كرد كه مباحث فراوانی درباره فرهنگ در قرآن وجود دارد كه بعضی از آن‌ها از قماش قواعد حاكم بر فرهنگ هستند. اجمالا می‌توان از دیدگاه قرآن هم این ادعا را تأیید كرد كه فرهنگ كاملاً قاعده‌مند است و بسیاری از قواعد حاكم بر فرهنگ، شناسایی شدنی و حتی كاربست‌پذیراند.

· با توجه به دیدگاهی كه شما، در باب فرهنگ ارائه فرمودید، پیچیدگی عوامل مؤثر بر تكوّن، تحول، ارتقا، انحطاط، زایش و زوال فرهنگ‌ها كاملاً آشكار است. این پیچیدگی در عصر ارتباطات كه فنّاوری‌های ارتباطی، تعاملات فرهنگی و روابط میان‌فرهنگی پیچیدگی خاصی یافته‌اند، اهمیتی ویژه پیدا كرده است. با این وضعیت، جایگاه مهندسی فرهنگی، آن‌گونه كه عملاً بتواند فعال و منشأ اثر باشد، كجاست، و چگونه می‌توان این جایگاه را تثبیت‌ نمود؟

عوامل بسیاری را می‌توان به عنوان مناشی تكّون فرهنگ برشمرد؛ از جمله فطرت بشری را باید نام برد كه یكی از مبادی و مناشی مهم فرهنگ می‌باشد و تحت تأثیر همین حقیقت است كه فرهنگ‌ها در سطح جهان اشتراكاتی با همدیگر دارند؛ چون پاره‌هایی از اجزا و زوایای فرهنگ كه از فطرت آدمیان نشأت می‌گیرند، در تمامی فرهنگ‌ها حضور دارند؛ علاوه بر این، خرد بشری نیز، یكی دیگر از منشأهای عمدة تكوّن فرهنگ است. همچنین تعالیم قدسی انبیا و اولیا از جمله زمینه‌سازهای تكوّن فرهنگ و از عوامل مهم پیدایش فرهنگ‌ها و تغییر و تحول در آن‌ها هستند. و گاه، قهر حاكمان و قوه قهریه و الزامات حكومتی، منشأ پیدایش عناصری از یك فرهنگ می‌شود؛ گاه شرایط اقلیمی و خصوصیات جغرافیایی، و گاه حتی عوامل و مختصات زیست بومی، سازندة فرهنگ هستند و اجزایی از فرهنگ را پدید می‌آورند. ظهور یك نابغه نیز می‌تواند در تكوّن و تحول یك فرهنگ یا احیاناً افزایش اجزا یا جابه‌جا شدن عناصر فرهنگ‌ها تأثیرگذار باشد. و نیز ده‌ها عامل دیگر بر حسب مورد می‌توانند فرهنگ‌ساز باشند؛ مسائل جهانی و تأثیر و تأثر فرهنگ‌ها از همدیگر، و فعل و انفعالات فرامرزی، یكی از عوامل تأثیرگذار بر تكوّن، تحول و تطور فرهنگ‌هاست، جهانی‌سازی به مثابه پروژه و جهانی‌ شدن به مثابه پروسه، خواه ناخواه بر فرهنگ مناطق ــ و به تعبیر احیاناً غلط عده‌ای بر خرده‌فرهنگ‌ها ــ تأثیر شگرف دارد، اما نه به عنوان تنها عامل و آن هم به صورت جبرآور و گریز‌ناپذیر؛ هر چند می‌توان گفت: جهانی‌سازی و جهانی‌شدن، امروزه به بزرگ‌ترین عامل تأثیرگذار بر تحول فرهنگ‌ها تبدیل شده است، و ازاین‌رو نسبت و رابطه مستقیمی با مهندسی فرهنگی پیدا می‌كند. ما با تكیه بر دیگر عوامل فرهنگ‌ساز می‌توانیم، عوامل فرامرزی را كم‌اثر كنیم و كاركرد آن‌ها را به حداقل برسانیم.

از سویی حفظ فرهنگ خودی، در امان نگاه داشتن فرهنگ دینی ملّی، از تازش‌ها و تأثیرهای فرهنگ‌های دیگر به ویژه فرهنگ‌های مسلط و سكولار، اقتضا می‌كند فرهنگمان و شئون گوناگون جامعه را مهندسی كنیم، و براساس مهندسی و طراحی انجام‌شده فرهنگ، شئون و مناسبات كشور را مدیریت كنیم و بدین‌وسیله شئون گوناگون اجتماعی را از آفات و بیگانه‌زدگی مصون نگاه داریم؛ از دیگر سو جهانی‌سازی یا جهانی‌شدن پدیده‌ای واقعی است كه خودش را به مثابه یك واقعیت بر خیلی از امور، از جمله بر فرهنگ جوامع تحمیل می‌كند. بنابراین برای تنظیم واقع‌بینانه مناسبات، روابط و تلاقی‌ها باید با هدف به حداقل رساندن آسیب‌پذیری فرهنگ خودی و آفت‌زدگی امور كشور و شئون جامعه، به ناچار با در نظر گرفتن این واقعیت (واقعیت جهانی‌سازی یا جهانی شدن)، از طریق مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگیِ شئون و امور چاره‌اندیشی كنیم، و بسا ناچار باشیم بعضاً در مهندسی فرهنگ، مهندسی فرهنگی‌، مدیریت فرهنگ و مدیریت فرهنگی‌مان پاره‌ای تغییرات فعالانه ــ و نه انفعالانه ــ را بپذیریم و از میان گزینه‌ها پیش‌گزینه‌ای بی‌زیان یا كم‌زیان را قبول كنیم. بر این اساس باید اذعان نمود كه بین جهانی‌سازی یا جهانی ‌شدن با مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی رابطه وسیع و تنگاتنگی به‌وجود آمده است.

· به كالبدشكافی و آسیب‌شناسی واقع‌بینانة عینی وضعیت فرهنگی كشور(در سطح فرهنگ عمومی و خرده‌فرهنگ‌های نواحی كشور)، رصد فرهنگی گفته می‌شود؛ كه طی آن با دیده‌بانی پیوستة فضای فرهنگی كشور، بررسی و برآورد تأثیر محیط‌های تأثیرگذار و متغیرهای داخلی و خارجی، ضمن مسأله‌یابی، نوعی نیاز‌سنجی فرهنگی نیز انجام می‌شود، و با شناسایی كاستی‌ها و ناراستی‌ها و فرآیند شكل‌گیری، و نیز تحلیل نمودهای رفتاری، اندیشگی و روش‌شناختی مشخص و مهندسی می‌گردد. به نظر شما ما باید این رصد فرهنگی را چگونه انجام دهیم كه بتوانیم به مهندسی فرهنگی شئون یا مهندسی فرهنگ به نحو مطلوب دست یابیم؟

لاجرم همة كشورها، جوامع و دولت‌ها، پیوسته فرهنگ و شئون و مناسبات جاری خود را می‌پایند، اما گاه رصد خودآگاه و جامعه‌نگر، و گاه نیز به صورت برنامه‌ریزی‌ناشده، پراكنده و حسب‌الموردی به این امر قیام می‌كنند؛ هر دولت و جامعه‌ای به نسبت پیشرفتگی، اقتدار و ثبات، به پایش امور و شئون خود اقدام می‌كند. رصد فرهنگی اگر تعریف‌شده، سامان‌یافته، برنامه‌ریزی‌شده، جامع، بلندمدت و پیوسته انجام شود، آثار و فواید بسیاری را در پی خواهد داشت. بدون رصد فرهنگی، اصلاً مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی ممكن نیست؛ چرا كه مهندسی فرهنگی به عنوان اقدامی همواره فعال، پیوسته و جاری، باید مستمراً شرایط و واقعیت‌های جامعه، و نیز آسیب‌ها، آفات و فرصت‌ها و تهدیدهای متوجه به و مواجه با فرهنگ جامعه را بشناسد، بپاید و تدبیر كند. اساساً شناخت آفات و آسیب‌ها، و رخنه‌گاه‌ها كه از زاویة آن‌ها به هویت، فرهنگ و شئون اجتماعی ما حمله می‌شود، و نیز درك فرصت‌ها و تنگناها، مقدمه مهندسی فرهنگی است و مهندسی فرهنگی را روزآمد و كارآمد می‌سازد. در نتیجه نه تنها رصد فرهنگی یك رفتار مشروع و معقولی است كه رفتاری ضرور و پرهیزناپذیر به شمار می‌آید. درست همچون مرزبان و دیدبانی است كه حدود و ثغور یك كشور را ــ البته صدچندان پیچیده‌تر، حساس‌تر و حتی صدچندان مهم‌تر ــ بدان نگاهبانی و حراست می‌كند و بدون آن حیات، هستی و هویت ملّت همواره در معرض تهدید و تلاشی است. اما دریغا كه ‌ما به این امر بس مهم، بهای كافی نداده‌ایم و رفتار و اقدامات موسسات و متولّیان امور فرهنگی و دیگر شئون، سخت پریشان، پراكنده، نامنسجم، نیندیشیده، غیرخودآگاهانه، فاقد گمانه‌زنی پیشین و آینده‌نگری است!

· همان‌گونه كه مستحضرید، بعضی از مفاهیم فرهنگی در جامعه زودگذرند، ماندگاری ندارند و پس از مدتی فراموش می‌شوند، اما بعضی دیگر پیامدهای بسیار ماندگاری دارند؛ به گونه‌ای كه در فرهنگ ملّی، جایی را برمی‌گزینند و از نسل قبلی به نسل بعدی ساری می‌شوند. به نظر شما مقابله با بخش‌های مخرب این مفاهیم فرهنگیِ وارداتی و تشخیص آن‌ها بر عهدة چه مرجع و دستگاهی است و در مهندسی فرهنگی، باید آن‌ها را در كجا لحاظ نمود؟

به نظر می‌رسد نباید بگوییم كه بعضی از عوامل تأثیر میرا و بعضی دیگر تأثیر مانایی دارند یا فرهنگ از بعضی چیزها تأثیر زودگذر و از دسته‌ای دیگر تأثیر دیرمان می‌پذیرد. به تعبیر دیگر، از عوامل تأثیركننده نباید نگران بود، بلكه باید نگران عناصر تأثیرپذیر بود، متعلق تأثیر مهم است، اینكه كدام زاویه و عنصر فرهنگی ما متأثر می‌شود مهم است؛ چون پاره‌ای از عناصر ذاتی و جوهری فرهنگ ما هستند و بعضی دیگر عرضی یا پیرامونی‌اند. ما باید نگران آسیب‌پذیری عناصر ذاتی، جوهری و ماهوی فرهنگ خود باشیم، البته اینجا عوامل تأثیرگذار بر عناصر ذاتی از اهمیت خاص برخوردار می‌شوند. به تعبیر دیگر باید دید كدام‌یك از عوامل تهدید، تأثیر ماندگار یا موقّت در پی عناصر جوهری فرهنگ ما كه ماندگارتر نیز می‌باشند، بر جای می‌گذارند؟ زیرا همان‌گونه كه گفته شد، فرهنگ اجزای فراوانی دارد كه بعضی از آن‌ها جوهری و ماندگارترند. بنابراین عواملی كه بر اجزای اصلی‌تر و ماندگارتر تأثیر می‌گذارند، طبعاً تاثیرگذاری آن‌ها نیز عمیق‌تر و احیاناً طولانی‌تر باید قلمدادشود. مسلم است كه عوامل تأثیرگذار، یك‌دست و اجزای فرهنگ یكسان نیستند؛ ازاین‌رو یكی از كارهای مهمی كه لازم است در مهندسی فرهنگ انجام شود، و فراتر و پیش از آن در فلسفه فرهنگ مطالعه گردد، شناخت سرشت و صفات فرهنگ خودی و خصایل اجزای آن از جهات مختلف است. و نیز بایسته است كه سهم كمّی و كیفی هر یك از اجزا و صفات در كلیّت فرهنگمان معلوم گردد و نیز روشن شود كه هر یك از اجزا چه مقدار تغییرپذیرند، چه مقدار ثبات دارند. همچنین باید مطالعه شود كه هر یك از اجزا از چه عواملی تأثیر می‌پذیرند، یا از چه عواملی بیشتر و از چه عواملی كمتر تأثیر می‌پذیرند. این‌گونه مطالعات كار فلسفه فرهنگ یا از جهاتی كار علم فرهنگ است. تا جایی كه بحث‌ها كلی و نظری است، باید ذیل فلسفه فرهنگ گنجانده شود؛ هرگاه بحث‌ها در قالب قضایای جزئی و به صورت "اگر ــ آنگاه" طرح شود، ذیل علم فرهنگ می‌گنجد. مباحث فرهنگ را باید در چارچوب این دو دانش فلسفی بسامان آورد، من قائمة تفاوت‌های این دو دانش را در سخنرانی همایش ملی مهندسی فرهنگی مطرح كرده‌ام. به هر حال رصد فرهنگی گزارش‌های خوبی را به فیلسوف و دانشمند فرهنگ می‌دهد تا بتواند فرضیه‌هایش را براساس مطالعه این گزارش‌ها و مصادیق و موارد بسنجد، میزان صحت و سقم آن‌ها را تشخیص دهد و درواقع به نوعی درستی‌آزمایی نظریه‌های فلسفی یا علمی در چارچوب رصد فرهنگی دست یابد. پس پایش فرهنگ و پایش فرهنگی در حوزة مطالعات نظری فرهنگ نیز كاربرد ارزشمندی دارد.

· بعضاً از مهندسی فرهنگی به "یكسان‌سازی فرهنگی" تعبیر می‌كنند و به عنوان موارد ناموفق چنین تلاش‌هایی، تجربه كشورهای چین، شوروی سابق، كره شمالی و حتی عراق زمان حزب بعث را مثال می‌زنند. با توجه به اینكه ملّیت و هویت ایرانی از نژادها، اقوام و سلایق و علائق مختلفی تشكیل شده است، نظر حضرتعالی در خصوص این دیدگاه چیست؟

اولاً مهندسی فرهنگی اصلاً به معنی یكدست‌سازی نیست و چه بسا در مهندسی فرهنگی یك كشور به دلیل پذیرش واقعیت یا مصلحت‌اندیشی یا به هر دلیل دیگری، بنا را بر حفظ تنوع فرهنگی بگذارند؛ ثانیاً سلایق و علایق، متكثر و عادات و عرف‌های متنوع در جامعه‌ای مانند ایران، عرف‌های جزئی و به اصطلاح عرف‌های خاص خرده‌فرهنگ‌ها در چارچوب ابر عرف یا عرف عام متعلق به كلّیت جامعة بزرگ، انگاشته می‌شوند. و در نتیجه جزئی از كل فرهنگ آن جامعه قلمداد می‌گردند؛ ثالثاً یك‌دست‌سازی، اگر هم در مدنظر كس یا كسانی باشد، باید گفت هرگونه یكدست‌سازی ممكن نیست، فقط آنگاه كه كوشش شود آنچه فطری آدمیان و حاصل عقل مشترك آنان است، تعمیم پیدا كند و تثبیت شود، یكدست‌سازی ممكن بلكه، مطلوب می‌گردد. بنابراین اگر ما با اتكا به شناخت‌ها، گرایش‌ها، احساسات فطری و عقلی مشترك بین همه اقوام و طوایف، به همسان‌سازی و همسوسازی بپردازیم. رفتارها و نمادهایی را در فرهنگ خویش تقویت و حتی ایجاد كنیم كه ریشه در فطرت آدمی دارند، و سازگار با عقل انسان‌ها هستند، خودبه‌خود یكسان‌سازی، هم ممكن، هم مطلوب و هم محقق خواهد شد. اما در مجموع باز بر آن نكته اول تأكید می‌كنم كه مهندسی فرهنگی هرگز و لزوماً به معنای یكسان‌سازی و نابود كردن خرده‌فرهنگ‌ها، عادات و عرف‌های خاص قبایل و اقوام یك كشور بزرگ نیست.

· با توجه به موضوع بحث، راهكار عملی مدنظر شما برای دستیابی به اهداف این امر مهم چیست؟

طی یكی دو سال اخیر هر جا فرصت پیش آمده است بر ضرورت مطالعات نظری فرهنگ و فرهنگ‌پژوهی تأكید كرده و بر لزوم تأسیس فلسفه فرهنگ، توسعه علم فرهنگ، دایر كردن رشته فرهنگ‌پژوهی در دانشگاه‌ها و پژوهشگاه‌ها و تأسیس رشته تخصصی فرهنگ‌پژوهی در حوزه و ورود فضلای حوزه به نظریه‌پردازی در زمینه مطالعات فرهنگی و فرهنگ‌پژوهی اصرار ورزیده‌ام؛ چراكه هیچ تصمیم جدی و تدبیر اساسی، و هیچ تحول و تكامل منطقی خودآگاه در جامعه ما رخ نخواهد داد مگر اینكه فرهنگمان را تقدیر و تدبیر كنیم، و كار بر روی فرهنگ نیز ممكن نیست جز با شناخت ماهیت، ویژگی‌ها، اجزا و مقوّمات فرهنگ، و شناخت قواعد حاكم بر آن؛ و این‌همه آنگاه اتفاق خواهد افتاد كه رشته‌هایی مانند فلسفه فرهنگ و علم فرهنگ را به صورت رشته‌های اصلی علمی آموزشی و پژوهشی در مراكز علمی حوزوی و دانشگاهی تأسیس و فعال كنیم، تا ضمن نظریه‌پردازی، تولید ادبیات، تربیت نیرو، فرایند تصرف در فرهنگ و تدبیر فرهنگی شئون مختلف كشور را علمی نماییم. اكنون نیز فرصت را مغتنم می‌شمرم و به مراجع تصمیم‌گیر در دو نظام علمی حوزوی و دانشگاهی‌ و دستگاه‌های پژوهشی و آموزشی عالی‌ كشور عرض می‌كنم كه باید اهتمام خاصی در زمینه فرهنگ‌پژوهی با نگرشی فلسفی، علمی و تجربی داشته باشیم. و چنان‌كه گفتیم، باید توجه داشت كه اصولاً فرهنگ و فرهنگ‌پژوهی به معنای "انسان‌ انضمامی" و "انسان‌شناسی انضمامی" است و بدون انسان‌شناسی انضمامی، انسان‌شناسی نظری میّسر نخواهد بود، بدون انسان‌شناسی علوم انسانی ممكن نخواهد شد و بدون علوم انسانی بومی و خودی، سایر علوم و حتی فنّاوری هم بومی نخواهد گردید و حتی می‌توان گفت اصلاً صاحب فنّاوری نخواهیم شد؛ چون فنّاوری و علوم تجربی عاریتی همواره برای ما، اگر نگوییم دزد خانه‌زاد، به مثابه مهمان‌هایی موقتی خواهند بود كه در هر حال روزی از میان ما رخت خواهند بست و از پیش ما خواهند كوچید. ازاین‌رو بر راه‌اندازی رشته‌های فرهنگ‌پژوهی، با دو نگرش فلسفی و علمی و تجربی، در دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه اصرار و تأكید دارم.

·با تشكر از فرصتی كه در اختیار ما گذاشتید.

من نیز از شما و تمامی كسانی كه در راه طولانی و دشوار مهندسی فرهنگی كشور به گونه‌ای همراه ما هستند متشكرم.